Showing posts with label هنر مدرن. Show all posts
Showing posts with label هنر مدرن. Show all posts

Friday, 28 November 2008

خودت را بیان کن، دیرتر از آنی است که فکرش را کنی

همیشه در ذهنم این درگیری را داشته و دارم که با وجود غیرممکن بودن ِ تعیین خط و مرزهای هنر معاصر ، باز هم تعریف دقیقی از آن پیدا کنم. این که چه چیزی در این چارچوب می‌گنجد و چه چیزی نه....تا این که چند روز پیش به جملاتی از براد هالند (تصویر‌گر به نام آمریکایی) برخوردم که توجهم را به خود جلب کرد:
«یک ربع قرن پیش، اد راینهارد خبر داد که نقاشی‌های سیاهش می رفت تا او را به‌عنوان آخرین هنرمند تاریخ رقم زند. او می گفت که هنر را تا جایی که می‌‌توانست برود، پیش برده بود. تمام مشکلات آن را حل کرده بود. و کاری نمانده بود که انجام نشده باشد. منتقدان هم تحت تأثیر قرار گرفته بودند. اما متأسفانه هنرمندان زیادی از دست بردن به قلم موهایشان سر باز زدند، این بود که هنر ادامه پیدا کرد....
خیلی وقت‌ها به حالت و وضع دردناکی که گاه در هنر مدرن به چشم می‌خورد، می‌گویند پست مدرن. اگر در فهم آن دچار سردرگمی شدید، این یعنی احتمالاً شما دارید کم کم آن را می‌فهمید. اما این که در این میان تعریف هنر مدرن چیست، شاید بهترین راه این است که از جایگاهی خارج از آن چه اینک داریم به آن نگاه می‌کنیم، نگاه کنیم. آینده.
بدیهی است که در آینده هنر مدرن مفهومی که اینک دارد را نخواهد داشت. شاید آن را این طور معنی کنند: «هنری که در قرن بیستم وجود داشت.» مثل هنر باروک، رومانتیسم، ...که این دسته از هنرها هم در زمان خودشان مدرن نامیده می‌شدند. اما هنر معاصر: شمار زیادی از مردمی که در برابر تلویزیون زندگی و رشد می‌کنند هنوز فکر می‌کنند همهء هنرمندان، هم مثل پیکاسو نقاشی می‌کنند و هم مثل نورمن راک‌ول. هشتاد سال پیش این امر ممکن بود، اما امروزه هنرمندان می‌خواهند فقط محبوب باشند. اگر آن هنرمندان امروز می‌خواستند کارشان را آغاز کنند، شاید هردوی پیکاسو و راک ول روی مخمل سیاه نقاشی می‌کردند. ....».
اما هالند پس از دادن تعریف کوتاهی از همهء انواع سبک های هنری همچون کوبیسم، فوتوریسم، پاپ آرت، آپ آرت و ....حرف جالبی می زند:
«این روزها همه تقریباً هنرمندند. خوانندگان راک اند رول هنرمندند. همان طور که کارگردانان، هنرمندان پرفورمنس، هنرمندان گریم، هنرمندان تاتو، هنرمندان شعبده باز، و هنرمندان رپ. ستاره های فیلم هنرمندند. مدونا هنرمند است چرا که جنسیت خود را کشف می کند. قربانیانی که دردهایشان را بیان می کنند هنرمندند. همین طور آنهایی که در زندان خودشان را روی مقوای کاردستی بیان می کنند. حتی مصرف کننده هایی که خودشان را با انتخاب کالایشان بیان می کنند، هنرمندند. تنها مردمی که این میان نادیده گرفته شده اند و به نظر نمی رسد هنرمند باشند، تصویرگر انند».

Thursday, 28 February 2008

عروسک

من یک عروسکم، و در عین حال یک زن... زن و عروسک همان قدر که با هم پیوند دارند، یکدیگر را هم به چالش می کشند. درست مثل بازی ِ طرح ها و هویت ها. متشکرم زیگموند فروید.حالا به من بگویید آیا عروسک یک زن است (همان که یک زن واقعی عاشق آن است) یا زن یک عروسک است (همان که یک عروسک واقعی عاشق آن است)؟ عکس همهء«عروسکها» را زنها اشغال کرده اند، زنهایی مثل من....
من یک عروسکم، زنی در پس یک عروسک.....

عکسهایی از شوی طراحان لباس در پاریس، طراح لباس ژاپنی / جونیا واتانابه ٢٦ فوریه ٢٠٠٨

Friday, 22 February 2008

لئوناردوهای قرن ما

یادم نیست کجا خواندم که: زمانی پیکاسو می گفت الآن دوره زمانه ای شده که همه فکر می کنند رامبراند ند، اما هیچ وقت فکر نمی کرد زمانی بیاید که همه فکر کنند پیکاسو اند.
این که چه بلایی سر زیبایی به عنوان هدف برتر هنر آمده و چطور شد که زیبایی جای خودش را به «تحریک» و «شوک» مخاطب داد، داستان پیچیده ای دارد. اما این که آیا واقعاً باید نوآور بود تا هنرمند به حساب آمد هم پاسخش نیازمند بحثی دقیق،علمی و تا حدی روانشناسانه است. اما همیشه یک چیز ذهنم را قلقلک می دهد، و آن این که نگاه به آثار بزرگترین هنرمندان تاریخ حسی ازیک جور رضایت مندی را در وجودمان بیدار می کند. رامبراند و ورمیه و ولاسکوئز و میکل آنژ لزوماً در زمان خود نوآور نبوده اند، اما برای همیشه در ذهن ما بزرگ و جاودان مانده اند. این که آدم عطسه کند و نامش را هنر بگذارد، من نامش را کاسبی می گذارم نه هنر. گاهی فکر می کنم، به راستی پشت فکر سازندگان این همه جنس، به نام هنر چه می گذرد؟ گاهی هزاران یورو و یا دلار پای چیزی به نام هنر می ریزند که پس از چند روز که نمایشگاه به پایان رسید از صفحهء روزگار پاکش کنند.
جوابش را تا حدی در بین سخنان این آقای هنرمند پرتغالی که اخیراً در کاتالوگ نمایشگاههای خانهء هنر گراتس (با نام «باغهای حقیقی» – چقدر این نام و کارهایش مرا یاد نمایشگاه «باغ ایرانی» خودمان می اندازد) آمده و کارهایش را هم در این جا می شود دید، یافتم،:
«من معتقدم که در هر کار هنری آن چه مشاهده می شود، و منحصر به فرد و خاص است، لحظهء کوتاه و ساکتی است که می شود در آن هوشمندی را تجربه کرد. یک هوشمندی محض و کامل که همه چیز با هم می آیند. آشکار شدن همهء ترسهای ما. هنر نه زندگی را تغییر می دهد و نه مرگ را توصیف می کند. چنین عجز باشکوهی برای مهیا کردن (؟) است که سرنوشت هنر را از علم، مذهب و فلسفه مجزا می کند. چنانکه کوششی برای معنی یا حس آن ممکن است (چرا که نه؟) جستجویی برای زیبایی باشد. من دوست دارم کارم را بخشی از این شیوهء تفکر ببینم.» پدرا کابریتا رایس
به راستی، این که لئوناردوی بعدی کیست، را فقط دانشمندان ژنتیک می توانند حدس بزنند.
پیوست: درخانهء هنر گراتس چند نمایشگاه دیگر هم برپاست که در بالا نمونه ای از آن را می شود دید.

Monday, 18 February 2008

محدودهء نوآوری

در بخشی از نمایشنامهء گالیلئو گالیلهء برتولت برشت، قهرمان نمایشنامه از قدرت یک جور نوآوری به شگفت می آید و می گوید: «در جوانی ام، در سینا دیدم چند تا بنّا، پس از جروبحثی پنج دقیقه ای، با یک طناب پیچی بهتر، یک رسم هزاران سالهء جابه جایی ِ تخته سنگ های گرانیت را تغییر دادند. همان جا بود که فهمیدم زمان قدیم دیگر گذشته است و زمان جدید فرارسیده. حالا دیگر صد ساله ها هم اجازه می دهند تا جوان ترها در گوششان تازه ها را فریاد بزنند».
حالا اگر این نوآوری قرار باشد پا به قلمروی هنرمندان بگذارد، که در واقع خانهء اصلی اش هم همان جاست، هنرمند قادر می شود با خلق تکنیک های تازه، و سبک های جدید نه تنها سطح هنرش را بالاتر ببرد، که حتی بیانش را هم آسان تر و واضح تر کند. اما اگر هنرمند قرار باشد هنرش را «به زور» به سوی نوآوری «هل» بدهد، آن وقت است که پیشرفت کارش مصنوعی و ساختگی از آب در می آید. حالا دوره وزمانه ای است که استاندارد هنر ِ خوب، هدف اصلی اش را از نیاز اصلی بشر بودن، به «متفاوت بودن» و «جدید بودن» داده است. حالا دیگر همه می خواهند متفاوت باشند. هیچ محدودیتی هم برای آن قائل نیستند.
چهار پنج سال پیش یکی از همین گروه های «نوآور» اتریشی به نام گلیتین یا گلاتین، در میدان ماکس - راینهارت ِ سالزبورگ مجسمه ای را از جنس پاپیه ماشه، جلوی ساختمان یک آتش نشانی به نمایش گذاشت. این مجسمه در زمان خودش جنجال زیادی به راه انداخت. طوری که دعوای سیاسی به جایی کشیده شد که رییس خانهء هنر سالزبورگ تصمیم به استعفا گرفت. جالب اینجا بود که هنرمندان بسیاری حتی از کشورهای همسایه برای دیدن این مجسمه به سالزبورگ می آمدند. گروه گلیتین یک گروه چهار نفره است، با ریشه های داداییسم در آثارشان. کارهایشان بیشتر نمایش عمومی است و همان طور که در غرب مد است، تابوشکنی، آزادی جنسی، رهایی تن و ....جزو اهدافشان به شمار می رود. در بی ینال ونیز ٢٠٠١ هم به عنوان هنرمندان پیشروی اتریش کاندید جایزه شده بودند. یک سری از کارهایشان را در سایت خودشان هم می شود دید. عکس این مجسمه را در همان زمان از روزنامهء کلاینه تسایتونگ بریدم و نگه داشتم. عکسی هم هست که چند روز بعد از آن به چاپ رسید و نشان می داد مجسمه را تا پیش از برداشتنش با پارچهء سفیدی پوشانده اند. اسکچ وعکس های این نمایش در سایت خود این گروه هم هست. و عکسهایی از یک مراسم عمومی که باسن چند مرد را به عنوان یک کیک جشن تولد با شمع پوشانده اند و آنها را روی دست می برند!
پیوست: آدرس های بالا، به شکل لینک کار نمی کنند. اما اگر آدرس ها را جداگانه در صفحهء دیگری تایپ کنید، قابل دیدن می شوند.

Friday, 23 November 2007

در محضر استاد

حتماً تا به حال برایت بسیار پیش آمده که در موزه ای یا کتابی و یا در همین اینترنت به نقاشی ای برخورده باشی و با حیرت و شگفتی غرق در شکوه و زیبایی آن شده و زمانی که بی درنگ به امضای آن اثر چشم انداخته ای، نام هنرمند را تا به حال نشنیده و یا جایی نخوانده بوده ای! مثلاً آقای ایکس، سال ١٦٢۵. اما با اندکی دقت پی برده ای که مهارت آن اثر دست کمی از دیگر شاهکارهای بزرگ جهان ندارد. بعد از خودت پرسیده ای این هنرمند ناشناخته چطور توانسته چنین شاهکاری خلق کند؟ آن را از کجا آموخته؟
خیلی ها معتقدند که پاسخش ساده است.
.آموزش خوب.
بسیاری از این نقاشان، هنرجویان ِ نقاشانی نامی بوده اند. شیوهء آموختنشان نیز با هنرجویان امروزی بسیار تفاوت داشته. از روی طرح و نقاشی های به جا مانده از آن زمان های دور، همان زمانی که نام و اعتبار ِ هم استاد و هم هنرجو هنوز در هم تداخل نیافته بود، می شود دریافت که اگر می خواستی هنرجوی استادی باشی، مجبور بودی تا برایش تمام و کمال شاگردی کنی. استاد کارگاهی داشته و هنرجو برایش کار می کرده. شیوهء تعلیم هم با شیوه های امروزی که استاد دوری در اطراف کلاس می زند و پنج دقیقه ای نزد هنرجو می ایستد و چیزهایی را می گوید و می رود به امان خدا، تفاوت زمین تا آسمانی داشته. آن زمان مجبور بودی تا تختهء نقاشی استاد را سمباده بزنی و جلایش بدهی و برای نقاشی او آماده اش کنی. پالتش را آماده کنی و بومش را .... فروشگاه لوازم هنری ای هم در کار نبوده که بتوانی حاضر و آماده بروی و یک بوم پلاستیک کشیده شده در یک اندازهء معین برایش خریداری کنی. مجبور بودی همه چیز را دربارهء بوم بدانی. مثل یک جراح که تمام زیر و بم وسایل جراحی اش را باید بشناسد و یا مثل یک نجار که همه چیز را دربارهء چوب های مختلف می داند. به کار استاد نگاه می کردی و تمام مراحل کار را با دقت از نظر می گذراندی. همه چیز را از آماده کردن بوم گرفته تا وارنیش نهایی کار می آموختی. حتی اگر قرار هم نبود نقاش مشهوری بشوی، اما تمام جوانب کار به تو تعلیم داده می شد. یاد می گرفتی که چطور خودت را بیان کنی، چه نقاشی ای بکشی و چه سبکی...نه مثل الآن که همه چیز از همان ابتدا «آپ تو یو» ست! تاریخچهء بازگشایی آکادمی های هنری دنیا هم به ما می گویند که حتی بعدها هم که مدرسه ای ایجاد شده، هنرجویان آن قدر آنجا می ماندند تا آمادگی کاملی برای هنرمند شدن پیدا کنند.. متأسفانه امروزه چنین صنفی که بشود در آن منظم و با قاعده این هنر را آموخت وجود ندارد. آن را تبدیل کرده اند به یک چیزهچل هفت که دیگر نام نقاشی هم نمی شود برآن گذاشت. اما به آن می گویند هنر معاصر. مثال هم در این مورد کم نداریم. یادم می آید نخستین باری که به شهر گراتس رفتم، راهنمای عزیزی بود که با دل و جان می خواست تمام گوشه و زوایای این شهر قدیمی را که از قضا همان سال «شهر فرهنگی اروپا» هم خوانده می شد، نشانمان دهد. از آن جایی که سلیقه ام را می دانست ما را با خود به یک گالری قدیمی در مرکز شهر برد. صاحب گالری جای همفری بوگارت خالی نباشد، خانمی بود با قد بلند و پیرایشی بسیار مدرن و پالتویی با یقهء پوست خز....نگاهی که به در و دیوار آنجا انداختیم جز چند بوم خالی و سفید ندیدیم...جلوتر که رفتیم دیدیم روی بوم ها را با یک خودکار آبی گاهی یکی دو تا و گاهی هم دو سه تا دایره کشیده اند. هر چه تابلو را برانداز کردیم چیزی در نیافتیم. نامی هم پای اثر بود که در حال حاضر به خاطر ندارم و قیمتی حدود سه یا چهار هزار یورو هم پای آن ثبت شده بود. با چشمهایی از حدقه درآمده همدیگر را نگاهی کردیم و آن راهنمای گرامی شجاعت به خرج داد و پرسید: ببخشید خانم، می شود لطفاً کمکی به ما کنید و توضیحی دربارهء این اثر بدهید؟ آن خانم هم با چانه ای بالا داده و لحنی بسیار جدی پاسخ داد: اینها اثر ِ ¤¤¤ است که از اولین نقاشان آوانگارد اتریشی به حساب می آید و از شهرت خاصی هم برخوردار است. چطور شما تا به حال از ایشان چیزی نشنیده اید؟...ما هم فکورانه، بله بله ای گفتیم و با تشکر فراوان از در گالری بیرون زدیم و البته پس از آن هم انفجار خنده ای که در طول آن چند دقیقه در قفسهء سینه مان حبس شده بود، آن بن بست قدیمی را پر کرد.
هنوز هم مات و حیرانم! حالا اگر نخواهم بزرگانی چون میکل آنژ و داوینچی و دورر و رامبراند و غیره را نام ببرم، به نقاشی های بوگارو و یا آلفونس موکا که نگاه می کنم، و آن گردالی هایی که به گمانم با خودکار «بیک» هم کشیده شده بودند در ذهنم ظاهر می شوند، تمام جدول ضرب های ذهنی ام به هم می ریزد و در می مانم که درست است...شاید من نمی فهمم...شاید واقعیت ِآن هنر از نوع دوم چیزی والاتر از آنی است که من می پندارم. انشالله که همینطور است.
پیوست: تصویر بالا متعلق است به آگوستینو ونزیانو متولد سال ١٤۹٠، با عنوان آکادمی باچیو براندین. نمی دانم چرا از آن سه مجسمهء بالایی، مجسمهء وسطی سایه اش با حالت خود مجسمه نمی خواند!

Tuesday, 23 October 2007

در پرتگاه زیبایی

در حال حاضر به پیشنهاد دوست عزیزی، مشغول خواندن کتاب جهان هولوگرافیک هستم. هنوز زود است تا دربارهء آن قضاوتی کنم. اما دوست دارم اعلام کنم که مدتی است به آثار هولوگرام علاقمند شده ام و خبرهای آن را تا حد امکان پی گیری می کنم. آن چه بیش از هر چیز در این مبحث توجهم را به خود جلب می کند، توانایی های خاص بینایی و مغز آدمی در تصویر سازی، به ویژه در میدان زیباشناسانهء آن است. آنجا که واکنش های عصبی مغز با خلاقیت همراه می شوند و هنر را می آفرینند. شاید بی ربط نباشد اگر در همین راستا، برای علاقمندان به این مبحث خبری را ذکر کنم. اگرچه خبر مزبور، خبری هولوگرافیک نیست، اما از نظر من با دنیای آن نیز بیگانه نیست.
کورت هنتشلگر، در اتریش به عنوان یک هنرمند پرفورمنس و ویدئو آرت مشهور است. یکی از آثار معروف او «فید» یا خوراندن نام دارد. وی در این سه گانهء صوتی-بصری، همراه با ابرغلیظی که در فضا رها می کند، در فضایی دیجیتال، و صداهایی غیر زمینی، ذهن تماشاگر را با رنج ِمرگ ِ شبه انسانهایی که در فضایی سه بعدی معلق و شناورند درگیر می سازد. بدن هایی که استروبوسکوپیک یا نور محض اند و درآن فضای مه آلود و تاریک، همواره گم و ظاهر می شوند. آنهایی که در بی ینال ونیز ٢٠٠۵ حضور داشته اند، احتمالاً این اثر را دیده اند. آنهایی هم که در مونترال زندگی می کنند، همین ماه (از فردا تا آخر اکتبر) می توانند آن را در گالری یوسین تجربه کنند. دیگران هم می توانند قسمتهایی از اثر را در سایت شخصی خود هنرمند ببینند. در یکی از فیلم های موجود در این سایت می شود تماشاگران اثر را نیز در حین خروج از صحنه مشاهده کرد. افرادی که مسحور و مات زده از اتاق نمایش خارج می شوند. اگرچه هنرمند مزبور در یک پیغام، به علاقمندانی که از فضای تنگ و محصور نمی ترسند، آبستن نیستند و یا آسم و بیماری های تنفسی و قلبی و فشار خون و غیره ندارند، متذکر می شود که اگر در حین دیدن اثر، احساس ناراحتی یا وحشت کردید، بهترین کار این است که با دست یا یک پارچه جلوی چشمان خود را بگیرید و سپس از کسی خواهش کنید تا نگهبانان ویژه را نزدتان فرا بخواند، تا شما را از محل خارج کنند.

Thursday, 4 October 2007

جشن نرون ها

خیلی ها تشخیص نمی دهند که برای یک هنرمند تا چه حد شجاعت لازم است تا بتواند کارش را به دیگران نشان دهد. البته منظور از شجاعت آن طور که مارک تواین گفته است، فقدان ترس نیست، بلکه توانایی حرکت به سوی بغض و کینه هایی است که در قالب نقد ممکن است او و اثرش را در هم بپیچد و گاه وادارش کند تا با هر گونه آفرینشی وداع کند.
گذشته از آن چه هنر چیست و از کدام بخش مغز ما می آید و برای تشخیص و قضاوت زیبایی و زشتی، کدام اندام عصبی و یا کدام نرون به فعالیت می افتد و آن چه در پس آن اتفاق می افتد هوشیارانه است و یا نا هوشیارانه....هر چه فکر می کنم نمی توانم نظر زیبایی شناسان فیلسوف و دانشمندانی را بپذیرم که در حول و حوش هنر نظریه پردازی می کنند و مثل کسانی همچون پرفسوردنیس دیک (استاد هنر و طراحی دانشگاه ایالتی یووا - واشنگتن) خطاب به هنرمندان بگویند: بدون یک بیننده، شما هیچ چیزی نیستید. و یک نقاشی بدون بیننده را با یک درخت سقوط کرده در جنگل مقایسه کند. اگر چه این آقای پرفسور خودش بحث تاریخ هنر را با یک بینندهء صرف بودن جدا می کند و می گوید تاریخ هنر برای هنرمندان، مثل پرنده شناسی برای پرندگان است. پرندگان، پرواز را ادامه می دهند، همان گونه که هنرمندان، آفرینش را. اما خوب این تنها پرفسور دیک نیست که بر وجود بینندهء یک اثر اصرار دارد. خیلی ها هستند که معتقدند وقتی اثری روی دیوار یا در برابر دوربین و ....قرار می گیرد، تا وقتی که کسی آن را ندیده است، یک شیء بیشتر نیست. اما زمانی که فرصتی حاصل شود تا بین فضای مردمک چشم بیننده و آن اثر فعالیتی رخ دهد، آن وقت است که آن اثر از شیء بودن شروع به تحول به سوی «هنر» شدن می کند. و این فعالیت را داد و ستدی بین تجربه های دیدگان بیننده و تجربیات مغزی هنرمند می دانند و صرفاً در صورت وجود این تبادل است که بر یک اثر نام «هنر» می گذارند! تجربه ای که برای بسیاری از هنرمندان اتفاق نمی افتد.
چند روز پیش بالاخره موفق شدم به پیشنهاد دوستی گرامی، فیلم زندگی جکسون پولاک را ببینم. ستارهء هنرمدرن که آثارش سالهاست از گران قیمت ترین نقاشی های جهان به شمار می رود. فارغ از بحث و نقد هنری این فیلم، در طول تماشای فیلم، بیش از هر چیز به این فکر می کردم که.... نقاشی کردن برای پولاک یک نیاز بوده است. او سالها پیش از آن که پا به نمایشگاهی بگذارد نیز نقاشی می کرده. آیا اگر آن بانوی گرامی پیدا نمی شد تا او را با گالری داران آشنا کند، چیزی از ارزش و زیبایی آثار پولاک می کاست؟ آیا ارزش آثار پولاک، قائم به ذات حرفها و نقدهایی است که پیرامون آن می گذرد؟ و ما آثار پولاک را دوست داریم، تنها چون دیده شده و روی آن ارزش گذاری هنری شده است؟

Monday, 1 October 2007

این جهان نا متناهی

در چند هفتهء گذشته، به دلایل مختلف، همواره وقفه هایی در نقاشی ام پیش می آمد. با وجود آن که در تمام آن وقفه ها، ذهنم لحظه ای از آن غافل نمی شد، اما هر بار که فارق از دغدغه های موجود دوباره آن را از سر می گرفتم، تا مدتی خودم را با آن نقاشی غریبه احساس می کردم. همیشه همینطور است...باید مدتی بگذرد...با کارم سرو کله بزنم ...تا دوباره آن حس اولیه به سویم بازگردد. گاهی این سرو کله زدن ها، تبدیل به کلنجاری چند ساعته می شود و ....اما باززمانی می آید که خودم را غرق در کارم می بینم و ...اما باز دغدغه ها سراغم می آیند و ....دوباره از نو و از نو ....این چند روز به این موضوع زیاد فکر کردم. دوست داشتم بتوانم راه حلی برای آن پیدا کنم. تا شاید مجبور نباشم هربار انرژی زیادی در راه این کلنجارهای پیاپی صرف کنم. از آنجایی که روزگار هرگز در زمان های مناسب، راه حل های خوب، پیشنهادات ِ به جا، نصیحت ها و حتی دلداری ها و همدردی های تسلی بخش خود را از ما دریغ نمی کند (و من سخت به آن باور دارم)، امروز، دوباره روزگار با من همدردی کرد و از سر تصادف به گفته هایی از دیوید لینچ برخوردم که دقیقاً وصف حال چند روز گذشتهء من بود و نشان می داد مشکلی که من دارم، فقط مختص به من نیست. حتماً می دانید که لینچ از سالها پیش از آن که دوربین دست بگیرد، با تأثیر از فرانسیس بیکن و مارک روتکو، به سبک اکسپرسیونیست های انتزاعی، نقاشی می کرده است. هنوز هم پیش از یک فیلمساز، خود را یک نقاش می داند. نقاشی برای او در جایگاهی بلند تر از سینما قرار دارد و معتقد است که نقاشی، کاری بسیار شخصی و درونی است:
نقاشی چیزی است همیشه در حال تغییر و گسترش. تنها راه ِ گشودن به دنیای نقاشی، عمل به آن است. تو می توانی ساعت ها دربارهء آن فکر کنی اما هرگز قابل قیاس با زمانی نیست که خود را در آن فضا قرار می دهی. زمانی که بعد از یک تنفس کوچک به نقاشی ات برمی گردی ، خود را در فضایی عجیب می یابی. فضایی بسیار مغشوش و درهم و برهم. و زمان درازی می خواهد تا دوباره به آن جایگاهی برسی که با اطمینان بشود خود را در آن رشد دهی. جایی که من برای پیمودن آن راه درازی در پیش دارم. اما هر چه هست، سفر ارزشمندی است.

شرح عکسها: 1. نقاشی دیوید لینچ با نام مرد کور، ۱۹۹٦ 2. دیوید لینچ و همسر سابقش ایزابلا روسلینی
برخی از آثار لینچ را می شود در اینجا و اینجا یافت

Thursday, 23 August 2007

هنر دربارهء زندگی یا دربارهء هنر؟

آره داشتم می گفتم....همینطور ادامه می داد: مدرنیسم روی لبهء سست و شکنندهء تردید آدمی راه می رود. آدمها را به «پیش رفتن برای پیشی گرفتن» ی هدایت می کند تا حس تشخیص شان را زیر سؤال ببرد. تا آدمها داخل ورطه ای بیافتند که چیزی را که باور ندارند و یا نمی بینند به زبان بیاورند، صرفاً به این دلیل که برای دوستان و یا آموزگاران و استادانشان پذیرفتنی باشد. استادان مدرنیست، احترام به خود و اعتماد به نفس تو را برای قضاوت در آن چه می بینی مورد تهدید قرار می دهند. تا آن جایی که زیبایی را در اشکال از فرم خارج شده و نامأنوس و عجیب و غریب می یابی. تا آن جایی که دروغ می گویی و به زبان می آوری که چیزی را از ورای آن اثر هنری می فهمی و درک می کنی که حقیقت نداشته است و نمی دیده ای و درنمی یافته ای. آنها شأن و مقام تو را با این چیزها چنان زیر سؤال می برند که تو هم می شوی همدست تمام و کمال ِ آنها در نقب زدن و ویرانی مثلث ِ حامی روح بشر، یعنی: اعتماد به خود، تکیه بر خود و احترام به خود. آنها بی معنی بودن و هرج و مرج را چنان در نظرت ترفیع می دهند که تو هم بی اختیار آنها را «هنر زیبا» می نامی و تو را تا آنجا پیش می برند که با افتخار مدفوع فیلی را که بر تمثال آن بانوی مقدس چسبانده اند «هنر زیبا» اعلام می داری!
به این گزارش دقت کن: «خانمها / آقایان، یک سورپرایزِجانشین روی کارت دسر امشب وجود دارد. دیگر در منو شکلات موجود نیست. به جای آن یک گالن عسل طلایی و براق روی پوست بدن سرو می شود. فقط استعمال خارجی. میزبانتان از فرق سر تا نوک پا آن را می پوشد. کارن فاینلی، هنرمند پرفورمنس و متخصص در استفادهء ابتکاری از مواد غذایی.»
کارن فاینلی را بدعت گذاری آمریکایی در پرفورمنس های هنرمندانه و همچنین اجراهایی در زمینهء ادبیات، فیگوراتیو و هنرهای تجسمی می دانند. شمار زیادی چیده مان و دیزاین و پرفورمنس و مجسمه هایی در فضاهای عمومی سراسر دنیا دارد. تصویرش نیز در مجلهء پلی بوی به چاپ رسیده است. در طول نمایش های عمومی اش، خلسه وار از خود صداهایی در می آورد، هیستریک وار جیغ می زند و در حین گفتن ِ حرفهایی بی معنی در انتهای کار لباسهایش را بیرون آورده و بر سر و بدن خود شکلات، عسل و یا مواد دیگری از این قبیل می مالد. او را بدعت گذاری در شکستن تابوهای زنانه می دانند!
برای آشنایی بیشتر با آثار دیگر مدرنیست ها، می توانی به حراجی های ساتبی و کریسیتی هم سری بزنی.
تئوری مدرنیست ها این است که از تعریف هنر بکاهند و بر انجام و خلق هنر بیافزایند. در هنر آنها، مشاهده گر کمترین ارزشی ندارد. مهم نیست که بیننده چه احساسی دارد...و یا چه می بیند و چه تأثیری بر او می گذارد. آنها می گویند: من یک هنرمندم، اگر شما هنری را که خلق کرده ام، دوست ندارید، پس معلوم است که یک ضد هنر و احمق بیشتر نیستید. نقاشی های پولاک اگر بر طبق نظر خود او، با از بین بردن تأثیرات هوشیارانه به وجود آمده و ناخودآگاه خلق شده باشند، همین کوشش او در پاشیدن رنگ بر بوم نقاشی اش، نشانی از خودآگاهانه بودن آنهاست و همان هایی که به خاطر تئوری اش او را هنرمند بزرگی می دانند، باید به خاطر همین تناقض وی را به چالش بکشند.
تعادل، طراحی، قرینگی، فضای منفی، چرخه و ترکیب رنگ....اینها چیزهایی نیستند که مدرنیست ها اختراعش کرده باشند. حتی اگر نفی اش کنند اما می بینیم که گاه به طور غریزی از همین المان هایی استفاده می کنند که رئالیست های سنتی صد ها سال است که در باشکوه ترین آثار هنری شان از آنها بهره جسته اند. رئالیست هایی که همین مدرنیست ها دشمن سرسختشان به حساب می آیند!

Friday, 17 August 2007

کابوس های من در بیداری

قسمت اول: قد بلند و لاغری دارد، سراپا سیاه پوشیده و یک کلاه فرنگی سیاه هم بر سر گذاشته است. ظاهرش بیشتر به رقاصان می ماند. در تمام آن سه روزدر راهرو می بینمش. به نظر می رسد اقبالش بلند بوده و مورد طبع مصاحبه کنندگان قرار گرفته، چرا که پیروزمندانه و دست به سینه به دیواری تکیه داده و با نگاهی پر از اعتماد به نفس، آنهایی را که از راهرو عبور می کنند برانداز می کند. درست در مقابلش دو قفسهء فلزی با فاصله ای نیم متری از یکدیگر روی زمین قرار دارند که با شیشه پوشانده شده اند. بیشتر به یک استوانهء پر از خلاً می مانند. شاید کارکردشان هم همین باشد. البته این را حدس می زنم. درون یکی از آنها مجسمه ای گلی از کله ای بریده و خونین قرار دارد. با این که می دانم واقعی نیست، اما آن قدر چندش آور است که هر بار که از آن راهرو رد می شوم، رویم را به سمتی دیگر می چرخانم. روز اول که همه در اضطراب و انتظار نوبت مصاحبه این پا و آن پا می کنند، جوانک سیاه پوش و دو سه نفر دیگر در گوشه ای بساط لپ تاپشان را پهن کرده اند و یکی یکی ویدئو آرت هایشان را به یکدیگر نشان می دهند... صدای داد و فریادی که از فیلم بر می آید، تمام راهرو را پر کرده است. بیشتر به صدای اتاق شکنجه می ماند. کنجکاو می شوم و گوشهء چشمی به آن سمت می اندازم. پسری لاغر و دراز و برهنه روی چمنی زانو زده و بر خودش بی امان شلاق می زند. از شدت درد ِ شلاقی که بر خود فرود می آورد، هوارش به هوا رفته است. صدای داد و بیداد پسر با صدای خندهء آن سه چهار نفری که با لذت و تحسین فیلم را نگاه می کنند به هم می پیچد....طاقت نمی آورم و از راهرو بیرون می زنم.
قسمت دوم: به مطلبی بر می خورم دربارهء پاول مک کارتی، هنرمند مدرن آمریکایی. گویا این هنرمند سلسله ویدئو آرت ها و فیلمها و عکسهایی از پرفورمنس های هنری اش دارد که همان ها او را به یکی از رهبران جدی هنر مدرن تبدیل کرده است. یکی از آنها فیلمی است به نام «گوشت ملوان» که در سال ۱۹٧۵ ساخته شده. هنرمند برهنه خود را شکنجه می کند و بر خود شلاق می زند. گویا نکتهء مهم آن هم همین است که هنرمند این کار را بر خودش انجام می دهد. تمثال واقعی هنر در عمل. آن قدر این کارش پست مدرنیست ها را تحت تأثیر قرار می دهد که مدتی بعد هنرمند جوانی به عنوان یک پرفورمنس هنری و به تقلید از او، در برابر حضار یک موزه، به خودش خنجر می زند. لازم به توضیح بیشتری هم دربارهء او نیست. اگر نام پاول مک کارتی را در اینترنت سرچ کنید، به اندازهء هزاران صفحه مطلب و عکس از این نمونه پرفورمنس ها در اختیارتان قرار می گیرد. اما یک پرسش عمده هنوز ذهنم را خراش می دهد. چیزی حدود سی سال از این هنرنمایی مک کارتی گذشته است و دنیای هنر مدرن هنوز و هر روز بر تعداد طرفدارانش افزوده می شود. آن قدر که می تواند بر ملاک و معیار مصاحبه کنندگان چنان تأثیری بگذارد که به راحتی مهر باطل ِ «هنر شما، جزو هنر معاصر محسوب نمی شود» بر اثری بزنند و خود را از گردونهء سیل پرسش های فلسفی، پیرامون هنر مدرن و پسا مدرن و دنباله های آن نجات بخشند.چرا؟
قسمت سوم: می پرسد: به عنوان یک تازه کار در دنیای بزرگ هنر، وقتی سعی می کنم اثری هنری را درک کنم، همیشه گیج می مانم که آیا این نوع کار، هنری است یا نه. می دانم که امروزه هزاران تعریف برای هنر وجود دارد، اما این را هم می دانم که هنر بیان یک نظر نیست، بیان ِ یک احساس است. اما نظر از کجا می آید؟ احساس از کجا می آید؟ مگر نه این است که همهء آنها از روح ما بر آمده اند؟ از آدمهایی که هنر را با علم مقایسه می کنند، خوشم نمی آید.علم بسیار سردتر از هنر است، آن قدر که هنر دارای خلاقیت است، علم از آن عاری است. یا باید بگویم هنر به علم نور می تاباند؟ آیا این خود ما نیستیم که جنبش ها و سبک ها را می سازیم؟ و از پی آن سبک ها و جنبش های بی شماری هم می آیند که مردود می شماریمشان. اگر روح برای لذت بردن از زیبایی تمام جهان آزاد است، پس هنر ِ آزاد هم که جز برخاسته از روح زیباطلب ما نیست!
پاسخ می دهد: اگر «همه چیز» هنر است، پس «هیچ چیز» هم هنر است! برای هنر هم مثل هر وجود دیگری در زندگی باید تعریفی داشت. فکر می کنی که درست است برای «کامپیوتر» هم تعاریف گوناگونی داشته باشیم؟ یا برای «استخر» یا «هواپیما»...؟ اگر کامپیوتر تو روشن نشود، یا استخر خانه تان نتواند آب را در خودش نگه دارد و یا هواپیمایت نتواند پرواز کند، آیا تقلب به حساب نمی آید اگر تو بخواهی این چیزهایی را به دیگران بفروشی که تعاریف پذیرفته شده ای ندارند؟ یک کار هنری، خلق ِ دوبارهء یک صحنهء واقعی است، استفاده از تصویری بصری است از دنیایی واقعی که قابل فهم و تشخیص برای انسان است یا دریافت انسان از دنیای پیرامون خود اوست. همیشه قدرتمند ترین لحظات هیجان انگیز و یا احساسی ِ زندگی هستند که برترین شاهکارهای هنری را می آفرینند، حلقه ای از حس عشق، تنفر، حسادت، ترس، درد، لذت، تعجب، شرارت، گناه، سیاست، صلح، طمع، شکم پرستی، فقر و فلاکت، گرسنگی و غیره و غیره...و همهء آن چه که حس زندگی و زیبایی را بر روی زمین بیان می کنند و یا رؤیاها، اسطوره ها، داستان ها، افسانه ها و یا هر چیز دیگری که در واقع گرایی گذشته نیز به آن پرداخته شده، چه به طور کلاسیک، چه امپرسیونیستی یا هر مدل دیگری. تو می گویی که انتظار داری هنر بیان روح باشد؟ خوب این تنها راهی است که روح تو می تواند در طراحی و یا نقاشی بیان بشود. مدرنیست ها تمام این موارد نامبرده و این آزادی بصری را موقوف اعلام می کنند. بیشتر کارهای مدرنیست ها به خاطر ناتوانی شان در ارتباط یا بیان این نظرات، مفاهیم و یا اندیشه ها هنر به حساب نمی آیند. آیا کارهای پولاک، د کونینگ و یا روتکو شبیه تخیلات، افکار، باورها و یا رؤیاهای تو هستند؟ من که فکر نمی کنم....
قسمت چهارم: هنوز پاسخش تمام نشده ....و همچنان ادامه می دهد.

Thursday, 19 July 2007

سرزمین عجایب در مدارس هنری

آیا تا به حال برایت پیش آمده که با حسی، اتفاقی، تصمیمی....در دل، دست و پنجه نرم کرده باشی و ناگهان واقعه ای هر چند کوچک در برابرت قرار بگیرد که بتوانی پاسخ بسیاری از پرسشهایت را در آن بیابی؟ این اتفاق همین چند روز پیش برای من هم افتاد. سریع به آن «و ِل کام ِ» بلند بالایی گفتم، هرچند هنوز با یک عالم پرسش ریز و درشت دست به گریبانم. اتفاق را می گویم.
فیلمی به دستم رسید و تماشا کردم با نام « آرت اسکول کانفیدنشیال»٭. فیلمی که طنز و عصبانیت را به یک میزان در خود دارد. داستانش در مدرسه ای هنری می گذرد. جان مالکویچ، که در این فیلم نقش یک معلم مدرنیست (پرفسور سندی فورد) را بازی می کند می گوید خیلی بامزه است که در چنین مدارسی یک مشت آدم احمق بی استعداد تحت تعلیم یک مشت معلم احمق بی استعداد قرار می گیرند. نقش اول فیلم حول شخصی به نام جروم می گردد، جوانکی با استعداد که تمام انگیزه و هدفش را در رفتن به یک مدرسهء هنری متمرکز می کند. در کلاس تقریباً تنها کسی است که طراحی می داند، اما کارش نادیده گرفته می شود و در همان هنگام زبانه کشیدن خاموش می شود. هنر جویان پر مدعای همشاگردی اش از هیچ طرفندی برای این کار دریغ نمی کنند. جروم در پایان ِترم نمرهء آ می گیرد، اما درست مثل بقیهء آنهای دیگر!
در طول داستان با شخص دیگری هم مواجه می شویم. کسی که نقاشی هایش کودکانه اند و طرح هایش فقط دور ماشین و کامیون و این چیزها می چرخد. بعداً هم معلوم می شود که یک پلیس مخفی است و چیزی از هنر نمی داند و تنها برای تحقیق پیرامون یک سری قتل های زنجیره ای که فضای این کالج یا مدرسه را هم تهدید می کند به اینجا آمده.....و در طول داستان جروم نه تنها پی می برد که کارکرد مدارس هنری چیست که حتی به این نتیجه می رسد که باید تصورات و رؤیاهایش را با واقعیات پیش رویش هماهنگ کند.
چیزی که می خواهم بگویم البته تجزیه و تحلیل هنری این فیلم نیست، بلکه پیامی است که در پشت این فیلم خوابیده است. آنهایی که در مدارس و یا دانشکده های هنری غرب تحصیل می کنند شاید این داستان بیشتر برایشان قابل لمس باشد. مدارسی که بیشتر روی هنر مدرن متمرکز شده اند و قصدشان هم تربیت هنرجوی مدرن است. می گویم هنرجو، چرا که هنرجو برایم با هنرمند تفاوت بسیاری دارد. آنهایی که در مرحلهء یاد گیری اصول اولیهء هنرند قطعاً هنرمند نیستند. مگر آن که در آن «اصول»، به استادی رسیده باشند و تازه چیزی بیش از این ها هست تا آنها را به درجهء هنرمندی نائل گرداند. خلاقیت بستگی مستقیمی به رشد توانایی ها برای بیان مؤثر آن دارد. یکی از اندیشه های سقسطه آمیز رایج در شکل گیری هنر مدرن، خفه کردن تکنیک در نطفه است! تفکری که در پس و پشت آن آوانگارد شکل گرفته و برچسب آزادی هنرمند بر آن زده و جنبشی که به نظرم آخرین پناه آدمهای بی استعداد بوده است!
حالا همهء اینها را گفتم تا به سؤالاتم برسم. این که:
تا چه حد امکان آن هست که در مدارس هنری هنرمند شد؟ چند در صد هنرجویان این گونه مراکز در نهایت هنرمند از آب در می آیند؟
آیا بهترین هنرجویان آنهایی هستند که روی بومشان همچون بچه های مهد کودک نقاشی می کنند؟
آیا به غیر از شنیدن مدام جملاتی شبیه « خود درونی ات را بیاب»، و تکیه بر هنر چکه ای (دراپ آرت) به جای هنر رئالیست، مهارت های هنری را هم می شود در این جور جاها آموخت؟ (می گویم «مهارت» و نه فقط تکنیک، چرا که تکنیک را در کلاس های آزاد هنر هم می شود یاد گرفت).
آیا عرضه کار هنری در کلاس های دانشگاه و یا مدرسهء هنر، حتی اگر کار خوبی هم نباشد، صرف آن که بتوانی با حرف زدن دیگران را دربارهء آن قانع کنی، هنر خوب به حساب می آید؟ ....
جای پرسش را باز می گذارم.
تو هم اگر پرسشی در این راستا داری، آن را بنویس...اگر پاسخ قانع کننده ای هم برای اینها داری خواهش می کنم پرسش گران را از آن دریغ نکن!

Art School Confidential٭

Sunday, 25 February 2007

قسمت

بیتا فیاضی از جمله هنرمندان پیشرویی است که بر خلاف معمول از مجموعه های خصوصی و محیط های شسته رفتهء موزه ها و گالری ها پا فرا تر می گذارد و هنرش را در میان مردم عادی می آورد تا به گفتهء خودش تماشاگرانش را از میان رهگذران، بچه مدرسه ای ها، رانندگان، فروشندگان مغازه ها، رفتگران خیابانی، ولگردها و آدمهایی از این دست بیابد. او در هر فرصتی ایده ای را در برابر بیننده قرار می دهد که اگرچه نمی توان آنها را در قاب گرفت و یا خریداری کرد، اما به خوبی می توان آنها را در ذهن سپرد.
در ایروان لباسی در بر می کند پوشیده از تصاویر حوادث، مردم و مکانهایی که بر روی او تأثیر عمیقی گذاشته اند، تصاویری منتخب از آلبوم خانوادگی، بریده هایی از روزنامه های وطنی، ازدواج والدین، عکسهای کودکی، جمعهای خانوادگی، جنگ ایران و عراق، نمایی از دار زدنهای خیابانی، مراسم مذهبی عاشورا، شهر بم پیش و بعد از زلزله، همراه با گردن بندی مملو ازمهره های تسبیح و سنگهای آبی چشم زخم و پارچه های رنگی و غیره بر گردن، انگشتری یادگار مادربزرگ درانگشت و عصایی همچون گرز شاخدار در دست با حالتی محزون و در سکوتی کامل، از اتاق هتلش به کوچه - خیابانهای ایروان پا می گذارد و به سمت گالری ملی که محل برپایی نمایشگاه است راه می افتد، زمانی که به آنجا می رسد، انگشتر و عصا را روی زمین کنار مانکنی که لباسی به همان شکل بر تن دارد، در کنارکلاغ و جعبهء موسیقی رها می کند و در پایان نیز همان گونه در سکوت موزه را ترک می گوید.
در بیروت ِ بی کلاغ، دویست کلاغ سرامیکی اش را داخل ساختمانی قدیمی و همینطور بر سقف ایستگاه اتوبوسی که در مجاورت همین بنا قرار دارد می گذارد.
در یوهانسبورگ، در کارخانهء کیف سازی اسپید، خیل عظیمی از مارمولکهایش را روی خاکی که از بنای در حال احداث همان دور و اطراف آورده است می چیند.
مجسمه هایش را در وانتی به دور شهر تهران می گرداند.
و در سالگرد حادثهء غم انگیز بم، در کنار هفت فرشتهء گریانی که از آسمان فرو افتاده اند، به همراه هنرمندان دیگر آثار هنری اش را خارج از انباری که در مرکز شهر قرار دارد، به شیوهء دستفروشان می فروشد و حاصل کار را به مصیبت دیدگان حادثه هدیه می کند.
سوسکهایش از درو دیوار موزه بالا می روند .
و چیده مان زردش یادآور سکوت زرد نرگس است در باغ ، که عمری را در انتظار رهایی از دستان دیو نشسته است. مجسمه های سفالی سگهای ولگردی که در جاده ها بر اثر تصادمی کشته شده اند و مراسم خاکسپاری برای آنها، مجسمه های سفید رنگ کودکان شادش که فارغ از خطرات آلودگی هوا، به توپ بازی و ورجه وورجه مشغولند، نوزادان سقط شده ای که با بند نافهای نمادینشان از سقف آویزانند....و همه و همهء اینها از مرزهای مرسوم مجسمه سازی فراتر رفته اند و فرصتی را در برابر بیننده قرار داده اند تا نه تنها ذهن او را دربارهء اصل هنر، نقش و جایگاه آن در جهان پیرامون به چالش کشند، که حتی الگوهای رفتاری، معیارها و روابط انسانی را نیز برای وی زیر سؤال برند.
بیتا فیاضی در سال ٢٠٠٥ یکی از دو زن هنرمندی بود که با نوزادان طلایی و معلقش تحت عنوان «تقدیر» در پنجاه و یکمین بی ینال ونیز ایتالیا شرکت کرد. نوزادانی که از جسم و جوهر واقعی شان محروم مانده اند و به تکه هایی در هم شکسته تبدیل گشته اند. مجموعه ای که او آن را تحت تأثیر عکسی از طفل کشته شدهء بوسنیایی و همینطور با الهام از اشعار فروغ فرخزاد ساخته است و معتقد است که آن را از هر جهت و گوشه ای می توان نگاه کرد، اگرچه برای اوهمچون خط زبان ملی اش از راست به چپ معنا می یابد مجموعهء «قسمت» و یا همان تقدیرکه هفت سالی از سنش می گذرد، در ماه جاری میلادی – فوریه - به وسیلهء طراح لباس ایتالیایی، لوسیانو بنتون خریداری شد تا برای همیشه در شهر پونزانو، در ساختمان فابریکا به یادگار بماند، در راهرویی بین ویلای قدیمی نئو پالادیان و بنای جدید تادائو آندو، گذرگاهی نمادین بین شرق و غرب، و گذشته و آینده، که گروه بنتون و صاحب آن همیشه توجه خاصی به آن داشته اند.
لینکهایی دراین باره
وقتی هنوز کودک هستیم، نوشتهء عزیز معتضدی