Showing posts with label گوستاو کلیمت. Show all posts
Showing posts with label گوستاو کلیمت. Show all posts

Wednesday, 4 June 2008

نگاره های سفارشی کلیمت (٣)

گفتار آخر
با آن که سخن از سرگذشت هنری کلیمت پایان نیافتنی است، اما ناچارم در اینجا بر ناخنکی که در این مدت بر داستان برخی از آثار او بردم، مُهر ِ «پایان یافت» بزنم.
کلیمت همچنان زنده است و از هنرش و آن چه بر خود او و آثارش رفته است می شود درسها آموخت. باید یادمان بماند در سالهایی که نویسندگان و هنرمندان به خاطر شیوهء بیان و درافتادن با باورهای سنتی جامعه شان همواره ناچار بودند تا نوک تیز شمشیر نقد ِ منتقدان و قهر دولتیان را تاب آورند، کلیمت در پاسخ به آنان تنها نقاشی می کرد و بس.
گفته بودم که برای آن دو نگارهء دیگر چه بر سر کلیمت رفت. آن چنان تلخ که نگارهء درهم و برهم، اما قدرتمند «فقه» یا حقوق الهی پس از آن دوی دیگر چهرهء منفی تری به خود گرفت و بیش از آن دوی دیگر خشم منتقدان را برانگیخت. اما به قول کلیمت، نیزه ای بود که مدتها پیش باید خرد می شد و حرفی بود که مدتها پیش باید زده می شد.
«فقه» یکی از کلیدی ترین سه گانه های کلیمت است و یادآور جمله ای که در دیباچهء تعبیر خواب فروید نقش بسته است، جمله ای از «آئنید»:
اگر نمی توانم خدایان رابه حرکت وادارام، جهنم را می طلبم.
کلیمت با تقسیم تابلویش به دو دنیای عقلانی و غیر عقلانی و حکمروایی زنان (شاید برای رام کردن قدرت)، با آوردن سه زن - خدا در بالا و سه زن - خدا در پایین، راه حل قدرتمندانهء آشیل در زمان ِ حکمرانی ِ قوانین پدرانه و زورمدارانهء زئوس را به یادمان می آورد. زمانی که یاری کرد تا آتنا دادگاهش را در آرئوپاگ بنا کرده و زنان ارینی از او پشتیبانی کنند.
سه پیکرهء زن در بالای نقاشی، از چپ به راست، نمادی هستند از: حقیقت (نیمه برهنه)، عدالت (شمشیر به دست) و قانون (کتاب به دست). سرهای بی بدن قاضیان و پس زمینهء هندسی و چهارگوش و حس بی جانی و ایستایی ِتصویر، همه گویا نشانی از عقلانیت دارند.
قلمروی تیره و تار ِ زیرین تصویر، با بی نظمی و حرکت و خطوط منحنی موجود در آن غیر عقلانی تر می نماید. در مرکز این نگاره قهرمان داستان، مرد بی رمق و برهنه و پیر و خمیده ای است که در پیشین ترین بخش نقاشی ایستاده و در محاصرهء سه «فوری» یا زن - خدای انتقام که به اجراکنندگان حکم مشهورند قرار گرفته است، مجریان عدالتی که در اینجا نمادی از قدرت های کین خواهی و انتقامند. عشوه گرانی در حال اجرای حکم، آن هم در برابر مرد قربانی، منفعل، مأیوس و ناتوانی که در چنگ هشت پایی اسیر است. هشت پایی که بیشتر به زهدانی زنانه می ماند.
کلیمت پس از نمایش طرح نخستین این نگاره بر آن شد تا پیمانش را با دولت لغو کند. پس از آن حتی اجازه نداد تا «فقه» اش در نمایشگاه جهانی ١٩٠٤ به سنت لوئیز برود. حتی کوشید تا از نمایش هر دو اثر امید و ماهی طلایی اش نیز جلوگیری کند. در مصاحبه ای مشهور، هرگونه تجربه ای تحت نام سفارش دولتی را نیز زیر سؤال برد و رسماً اعلام کرد: «سانسور بس است. می خواهم دیگر خلاص شوم....آنها از هر فرصتی بر علیه هنر حقیقی و هنرمند واقعی استفاده می کنند. در این میان فقط ضعیف تر ها و اشتباه تر ها حمایت می شوند. می خواهم برای یک بار هم که شده حقیقت را روشن سازم و بگویم که دولت حق ندارد خودش را قدرت بی بدیل نمایشگاهها بداند و مثل یک دلال کاسب کار عمل کند و هنرمند را در نخستین گامهای هنرمندانه اش این گونه تنها گذارد...». پس از آن دستمزد پرداختی اش را نیز به دولت بازگرداند. اما خیلی زود کولومان موزر و اریک لدرر دو تابلوی پزشکی و فقه اش را و بارون باخ لوفن فلسفه اش را خریدند. اما از آن جایی که مالکیت آنها با یهودیان بود در آخرین روزهای جنگ، اس اس ها آنها را سوزاندند.
******
می گویند در ١٩٠٣ زمانی که کلیمت طرح نقاشی را به پایان برد، اویگن ارلیک استاد قانون رومان در دانشگاه چرنویتس مقاله ای منتشر کرد که موضوع اصلی آن بی کفایتی قانون قراردادی بود. در این مقاله، وی بین «قانون داوری» و «قانون اجرایی» فرق گذاشت و گفت آن چه به عنوان اصل قانون نوشته می شود با آنچه وکیلان آزادانه بر اساسش تصمیم گیری می کنند فاصلهء بسیاری وجود دارد. در حقیقت قوانین نانوشته ای وجود دارند که بر اساس تصمیم گیری بنگاههای حقوقی و یک سری نیازهای اجتماعی صادر می شوند. پس مهم نیست که قانون چه معنایی دارد و اصل آن چیست، بلکه مهم این است که چطور به وجود آید و چه کاربردی دارد. درعین حال می گویند این نقاشی کلیمت مبنایی برای نوشتن دو کتاب «قانون در کتاب» و «قانون در عمل» اثر نویسندهء آمریکایی، روسکو پاوند نیز شد. کتابهایی دربارهء شیوهء روشمند برای بحث پیرامون قوانینی که از مرزهای ملی پا فرا می گذارند.

پیوست:
فقه (حقوق الهی)، ٠٧־١٩٠٣، رنگ و روغن روی بوم، سوزانده شده در سال ١٩٤۵
٣٠٠x٤٣٠
رنگ برتر نگاره: طلایی و سیاه

بن مایه:
بیشتر نوشتار ِ نُه بخشی کلیمت و نگاره های وابسته به آن از کتاب آلمانی زبان «گوستاوکلیمت یا دنیا در آرایه ای زنانه » نوشتهء گاتفرد فلیدل (کلیمت شناس اتریشی) و همچنین از سرچشمه های اینترنتی بی شماری امانت گرفته شده است.

Wednesday, 28 May 2008

نگاره های سفارشی کلیمت (٢)

گفتار هشتم
اشاره کرده بودم که نگاره های سه گانه و نمادین کلیمت همراه با چند اثر مشهور دیگر او در زمان جنگ سوزانده شدند. اما پیرامون جنجالی که دانشمندان و علم دوستان طراز اول اتریش در آن زمان بر سر این نقاشی ها به پا کردند، هنوز هم گفت و گوها می شود و داستان ها نقل می کنند.
اگرچه حالا دیگر روانشناسی فروید آن قدر جای خود را در اجتماع اتریش و دیگر کشورهای مدعی تحقیقات پزشکی باز کرده است که دیگر تصویر یک انسان برهنه، آبروریزی به شمار نمی رود. جایگاه هنر نیز اگر نگوییم والاتر شده، دست کم نسبت به گذشته دچار دگرگونی های بسیاری شده است و دیگر کسی آن قدرها به خاطر یک تصویر، های و هوی نمی کند و بلوا راه نمی اندازد. حالا دیگر بعد از حدود صد سال، اتریشی ها این سه گانه را در اندازه های واقعی شان چاپ و کپی کرده اند و در پی جشنی، با افتخار بر دیواره های موزهء لئوپولد آویخته اند تا بدین گونه چشمان مشتاق بسیاری را مهمان نوازی کنند.
«پزشکی» کلیمت یکی از جنجال برانگیز ترین ِ این سه اثر بوده است. استادان و پزشکان دانشکدهء نامبرده، نه تنها به این اثر (همچون آثار دیگر او) اتهام پورنوگرافی زدند که حتی این اثر را درکی کاملاً اشتباه از پیروزی نور بر تاریکی دانستند و همچون آن دوی دیگر اجازهء آویخته شدنش را بر دیوار سالن های مقدس دانشکده شان ندادند. در پی نمایش پیش طرح «پزشکی»، جنگ فرهنگی بزرگی نیز به پا شد و صنف پزشکان، آن را توهینی به خود قلمداد کرد و زمانی که ارنست اشتور در شرح این اثر، در نشریهء «فر ساکروم» نوشت: «زندگی بین پیدایش و فنا رخ می دهد، و زندگی راهش را بین تولد تا مرگ می آفریند. و هایگیه یا، دختر معجزه گر آئسکولاپ با دارویی که یافته است، هر رنج عمیقی را تسکین می دهد و درمان می کند»، منتقدان کینه جو و برآشفته تا آنجا پیش رفتند که در یکی از نشریات پزشکی از فر ساکروم شکایت کردند و خواستار توقیف آن شدند. این نزاع تا قلمروی دولتی و وزارتخانهء آموزش نیز پیش رفت، تا آنجا که پیشنهاد استادی کلیمت در آکادمی هنرهای تجسمی را از او پس گرفتند و از آن پس سفارش دولتی دیگری به کلیمت داده نشد.
نخستین چیزی که در این نقاشی به چشم می آید، نگارهء «هایگییه یا» ست. ماری دگرگون شده در چهرهء زنی که جام لاته یا آب فراموشی را به بینندگانش تعارف می کند. در پشت سر او ستونی از انسانهای برهنه، رودخانه ای از زندگی را به نمایش گذاشته اند. زندگی و مرگ را. و هایگیه یا در این میان خودش را به عنوان راه حل این معمای حل ناشدنی به ما معرفی می کند. تنها نقطهء اتصال نیافتهء این ستون، زن برهنهء معلقی است که دست خود را به سمت چپش دراز کرده و مردی از پشت نشسته که او نیز دستش را به موازات دست زن دراز کرده است. وزن اصلی این نقاشی بر دوش زنان است. از زنی حامله در بالای سمت راست گرفته تا مادری که کودکش را در سمت چپ و بالای گروه در آغوش گرفته است. کودکی جنین گونه نیز در بالای سر هایگیه یا دیده می شود و صورتی از پیری و نفرت در کنار کلهء مرگ خودنمایی می کند. مردان تصویر نیز همه پشت به ما دارند. در زمانه ای که هنوز فرهنگ پدر و مردسالاری با قدرت تمام به چشم می خورد، وجود کنایی زنان در این اثرجای بسی تأمل دارد. کلیمت با این اثر کنابه آمیز نه تنها اعتراضش را به نگاه مرد سالارانهء جهان اعلام داشته که حتی به خودبینی جامعهء پزشکی نیز دهن کجی کرده است.
* «هایگیه یا» یا «هایگه یا» از بانو خدایگان باستانی یونان، الههء سلامتی، تمیزی و بهداشت است و بیش از آن که او را مظهر درمان بیماری بدانند، او را سمبول پیشگیری و سالم ماندن دانسته اند.
پیوست:
- نگارهء اول: پزشکی (اجرای نهایی)، ٠٧־١٩٠٠، رنگ و روغن روی بوم، سوزانده شده در سال ١٩٤۵
٤٣٠x٣٠٠
- نگارهء دوم: پزشکی، ٩٨־١٨٩٧ ، رنگ و روغن روی بوم، مجموعهء خصوصی، وین
٧٢x۵۵
رنگ برتر نگاره: قرمز و طلایی
- فر ساکروم نشریهء انجمن هنری یوگند استیل بوده است.

Friday, 16 May 2008

نگاره های سفارشی کلیمت (١)

گفتار هفتم
اگر تو هم دوست داری قصهء به تصویر کشیده شدن سه موضوع قدیمی و سنتی ِ
فلسفه، پزشکی و فقه را از دیدگاه هنرمند بزرگی چون کلیمت بدانی، و کنجکاوی که بدانی چنین نقاشی که به نقاش زنان شهرت یافته است، چگونه وارد این سه وادی سخت و جدی می شود، در گنجایش این وبلاگ سعی می کنم مختصر و خلاصه داستانشان را برایت به ترتیب بازگویم.
سال ١٨٩٤ کلیمت همراه با گروهی از هنرمندان، از جمله برادرش و یکی از دوستانش به نام فرانتس ماچ، سفارشی را از وزارت آموزش اتریش دریافت کرد. این وزارتخانه از آنها خواسته بود تا سقف و دیوارها و پلکان آمفی تئاتر بزرگ ساختمان آموزشی دانشگاه وین در خیابان رینگ اشتراسه را نقاشی کنند. در طی کار، گروه از هم متلاشی شد و تنها گوستاو و فرانتس به کارشان ادامه دادند. اگرچه در طی کار، دوستی بین این دو نیز رو به پایان گذاشت. در پی این کار سفارش دیگری به دست این هنرمندان رسید که از آنها خواسته شد تا بر اساس برداشت هنرمندانهء خودشان چهار عنوان مهم ِ چهار دانشکدهء این دانشگاه را با همین عناوین نقاشی کنند. تابلوی «الهیات» به عهدهء ماچ گذاشته شد و البته هرگز هم تمام نشد. و کار سه تابلوی دیگر را کلیمت آغاز کرد.
سفارش کنندگان ِ این تابلوها، در بزرگداشت عقلانی دانشمندان و فعالیت های اجتماعی شان، موضوع کلی هر چهار تابلو را پیروزی نور بر تاریکی و ستایشی در رهایی از زندگی خاکی و عروج انسان به آسمانها قرار داده بودند.
اولین پانلی که کلیمت به تصویر کشید، «فلسفه» بود. او «فلسفه» اش را در نگاره ای بسیار نمادین و راز آلود خلق کرد و در این تابلو دین خودش را به عنوان فرزند یک فرهنگ تئاتری به اثبات رساند. در این تابلو او دنیا را به همان گونه ای نشانمان می دهد که به آن نگاه می کنیم. نگاهی از پایین به بالا. همانند «تئاتروم موندی» در سنت باروکی که کل جهان را همانند یک صحنهء نمایش فرض می کند. فضایی که به سه بخش زمینی، آسمانی و جهنمی تقسیم شده اما زمینش در هر دو فلک ِ دیگر گره خورده است. انسانهایی دردمند را می بینیم که در فضای کیهانی غلیظ و مه آلودی، بی هدف و معلق رها شده اند. ستاره ها کاملاً در پشت سر قرار دارند. و در میانهء بالایی تصویر، ابولهولی چشم بسته دیده می شود که گویا به خوابی ابدی فرو رفته است. تنها وجود ِ خارج از این مدار، چهره ای است که در پایین تصویر نوری به آن تابانده شده و حضور و نگاهش اشاره ای است به هوشمندی و آگاهی یک سوفلور یا دانای کل در تئاتر. او نیز خودش را در ردایی مو مانند یا کلافی کاموایی پوشانده. چنان که گویی می خواهد از آنچه در این نمایش کیهانی می گذرد با ما سخن بگوید، به گونه ای که صدایش سکوت دردناک آدمیان ِ در صحنه را نشکند. از تودهء مردمی برایمان بگوید که صدایشان انگار در گلو خفه شده و بی اراده، با خواستی ازلی به سوی ابدیت در هدایتند. آدمهایی تنها که حتی پیوستگی آنها نیز در این نقاشی گویا به نزدیک شدن به یک جدایی دردناک می ماند. عشقی که با نا امیدی همراه است. همچون سرنوشتی که به جبر، همیشه بی دخل و تصرفی برای همگان یکسان قرار داده شده. آدمهایی که گویا در دام حلقه های رنجی ابدی گرفتار مانده اند و چون ابزاری در دستان طبیعت به سوی هدف تغییر ناپذیرش به کار می روند. طبیعتی در خود چرخان. این تصویر، زندگی را همچون نمایشی پیش رویمان می گذارد و با قرار ندادن اسطوره های مشخص باستانی، از اشاره به یک هویت مکان – زمانی روی می گرداند.
در سال ١٩٠٠ زمانی که کلیمت برای نخستین بار «فلسفه» اش را در هفتمین نمایشگاه گروه هنری سسشن به نمایش گذاشت، آکادمیک های این دانشگاه سخت برآشفته شدند و به نصب آن بر دیوار دانشکده اعتراض کردند. پس از آن نقدهای فراوانی مبنی بر بی هماهنگی تصویری، برهنگی آدمها، نا همخوانی آن با یک درک علمی و .. به سوی این اثر روانه شد. اما ویلهلم نیومن، رییس دانشکده، برای خاموش کردن برآشفتگی استادان، از رم تلگرافی فرستاد و سپس در نهم می ١٩٠٠، در یک سخنرانی تحت عنوان «زشت چیست»، برای جامعهء فیلسوفان دانشگاه از نقاشی کلیمت دفاع کرد. در سخنان او آمده است که:
« اگر کسی شهرت را به دامان خود پذیرفت و از او شنیده شد که «من از هنرمند تقاضا می کنم که»، «هنرمند باید»، «هنرمند مجبور است که»....این ثابت می کند که او نمی داند یک اثر هنری چگونه بوجود می آید. او ممکن است هنری را طلب کند که به خدمت چنین خواسته هایی درآیند و ممکن است تولید انبوه چنین هنرهایی را نیز طلب کند، چیزهایی که قابل فروشند و به وجودشان نیاز هست. اما هیچ کس در دنیا به یک کار هنری پیش از آن که به وجود بیاید نیازی ندارد، مگر آن کسی که آن را خلق می کند».
اما هیچ یک از انتقادها و سر و صداها بر توانایی کلیمت در ادامهء کارش اثری نداشت. او بعد از نمایش «فلسفه» اش بلافاصله به پاریس سفر کرد و در یک نمایشگاه بین المللی هنری، در غرفهء اتریش آن را به نمایش گذاشت و جایزهء نخست گرند پریکس را دریافت کرد.

پیوست:
فلسفه، ١٩٠٧־١٩٠٠، رنگ روغن روی بوم
٣٠٠ x ٤٣٠
رنگ برتر نگاره: آبی روشن و تیره و سبز
در سال ١٩٤٣این نقاشی و دو تای دیگرش (پزشکی و فقه) به همراه چند نقاشی دیگر کلیمت از دانشگاه وین به قصر ایمندورف منتقل شدند و در سال ١٩٤۵ در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم سوزانده شدند. از آنها جز عکسی سیاه و سفید باقی نمانده است..

Tuesday, 6 May 2008

دورهء طلایی

گفتار ششم
چشم، سمبل های حلزونی و صفحات شطرنجی ....
در تزئینات او دایره ها و شکل های منحنی دار بسیاری نیز دیده می شوند و البته شکل های گوشه دار هم در آن میان خودی نشان می دهند.
اما در بوسه چهار گوش های سیاه و گاه سفیدی وجود دارند که آنها را نشانهء مردانگی و دایره های نقش بسته بر پیراهن زن را نشانهء زنانگی دانسته اند. اما اگر اینها سمبول هایی جنسی اند، اما چرا در دیگر پرتره های زنانهء کلیمت هر دو نوع آن دیده می شوند. آیا نشانه ای از یک کشش دو جنسیتی اند؟ در تابلوی دانائه، میان طوفان طلایی پولک های دایره ای شکل، تنها یک مستطیل سیاه رنگ دیده می شود. از همان که بر پوشش مرد در «بوسه»* نیز پراکنده است. و در دو طرف اندام آدله بلوخ و کناره های لباسش نیز وجود دارند. این مستطیل کوچک در نقاشی دانائه، تنها برای توازن تصویر که نیامده است؟ تصویر آدله بلوخ هر دوی دایره و چهار گوش را در خود دارد. سمت راست سرش چهار گوش ها دیده می شوند و در سمت چپ سر و روی لباسش، دوایر و بیضی ها با قدرت بیشتری حضور دارند.
بد نیست بدانیم که دانائه نیز در همان سالی به تصویر کشیده شده است که آدله و بوسه.
سال ١٩٠٣ بود که کلیمت به سه شهر ایتالیایی راونا، ونیز و فلورانس سفر کرد. این سفر نمی تواند بر آثارش بی تأثیر بوده باشد. تأثیر آن را در شمایل و تزئینات موزاییکی «فریتسا ریدلر» نیز می بینیم. نقاشی ای که در ١٩٠٦ «دورهء طلایی» کلیمت با آن آغاز شد و در ٠٨־١٩٠٧ با «بوسه»، به اوج خود رسید. دوره ای که با آغاز آن، از درجهء اروتیکی پرتره های زنانش نیز کاسته شد.
*****
* می گویند که در بوسه، آن مرد تصویر خود کلیمت است و زن، تصویر امیلی فلوگه، خواهر ِ بیوهء برادرش. امیلی یک آتلیهء طراحی لباس داشت که گاهی کلیمت نیز با او همکاری می کرد. با آن که کلیمت از نظر سنی می توانست جای پدرش باشد اما چنان پیوند نزدیکی بین این دو وجود داشت که گاهی روزانه تا شش عدد نامه بینشان رد و بدل می شد. کلیمت سه پرتره از امیلی دارد، که مشهورترین آن ها، مربوط به زمانی است که امیلی ٢٨ ساله بوده است. تصویری که روی لباس امیلی با جزئیات فوق العاده ای تزئین شده است.

Monday, 28 April 2008

دانائه

گفتار پنجم
حالت خوابیدنش تمام صفحهء مربعی شکل را فرا گرفته است. پارچهء حریر و نازک قهوه ای رنگی، که دایره هایی طلایی آن را آراسته اند طرف چپش را پوشانده و درهمان طرف برجستگی رانش دیده می شود. تصویر کاملاً در پرسپکتیو قرار دارد. در پشت دانائه هالهء سفید رنگی هست که به بالش یا پشتی می ماند. سفیدی اش یک دست است و بسیار تخت به نظر می آید.
او با پاهایی فرو رفته در شکم، سری که به زانو نزدیک شده و حالتی که او را بی پناه و آسیب دیده نشان می دهد، ترکیب رنگ پوست دانائه و موهای قرمزش، برایمان یادآور درون یک تخم مرغ است.
باران پولک های طلایی، موهای موج دارش، تکهء آبی رنگ پشت سر و حرکت رو به پایینش اعماق آب را به خاطرمان می آورد. همچون جنینی که در زهدان مادر شناور است. شیب دار بودن مکانی که دانائه در آن قرار گرفته است، به کانال تولدی می ماند.
دست راست دانائه حرکتی یخ زده و ترسان دارد. دهان نیمه باز و قرمز رنگ او با قرمزی سینه اش در یک راستا قرار دارند. از طرفی انگار دانائه به خواب عمیقی فرو رفته، و گویی طلا باران شدنش را در نمی یابد. این باران طلایی، افسانهء مشهور برادران گریم* را نیز به یادمان می آورد.
گویی تمام آنچه با خود دارد، چنگ انداختن دست راستش، موهایی که دور و برش ریخته اند، پارچهء حریر، باران طلا....این آرامش، چون سکوتی پیش از اتفاق یک رویداد بزرگ می ماند. آرامشی پیش از طوفان.
سمت چپ تصویر پولک هایی طلایی وجود دارند که در جهت ران های دانائه سرازیر می شوند. شاید هم دانائه در طول بارش این دوش طلایی، دارد نقطهء اوجی را تجربه می کند. شاید برای همین هم این تصویر را یکی از اروتیک ترین آثار کلیمت می دانند.
نمی دانیم آیا مودیگلیانی نیز زمان این نقاشی اش، اثر زیبای دانائه را دیده بوده است یا نه، اما طرز قرار گرفتن ران و سینهء نیمه پوشان ِ زن در هر دو اثر شباهت بسیاری با هم دارند.

*دخترک فقیر: روزی روزگاری دخترک فقیر و بیچاره ای بود که پدر و مادرش از دنیا رفته بودند. نه پناهی داشت تا در آن زندگی کند و نه جایی که بر آن بخوابد. تنها لباسش، کلاهی بود و لباس نازکی که او را از سرما نجات نمی داد و تکه نانی در دست. روزی در کشتزاری، می رفت که به مرد گرسنه ای رسید. تکه نانش را به او داد. کمی که جلو تر رفت، کودکی را دید که از او کلاهش را می خواست تا سر یخ زده اش را از سرما بپوشاند. کلاهش را نیز به او داد. شب هنگام به جنگلی رسید. آنجا نیز کودکی را دید که لباسی به تن ندارد و از سرما به خود می لرزد. با خود فکر کرد که اینجا تاریک است و کسی مرا نمی بیند. لباسش را بیرون آورد و با آن بدن سرما زدهء کودک را پوشاند. چیزی نگذشت که آسمان پر از ستاره هایی درخشان شد. لباس نرمی بر تن دختر آمد و ناگهان از آسمان، بارانی از طلا فرو ریختن گرفت.
پیوست: دانائه، ١٩٠٧، کلکسیون خصوصی گراتس
٧٧ x ٨٣

Thursday, 24 April 2008

راز زیبایی آثار کلیمت در چیست؟

گفتار چهارم
چه چیزی دانائه را تا این حد جذاب می کند؟ چه رازی در نقاشی های نودا فریتاس، موسیقی، کتیبهء بتهوون، امید، بوسه و....وجود دارد؟ آیا نگاه و حالت چشمان ِ زنان در آنهاست؟ آیا المان مشترکی نیست که در تمام این نقاشی ها به طور یکسان دیده می شوند؟... چرا...
شاید باور نکنیم اما به طور حتم موی قرمز نقشی اساسی در آنها بازی می کند. پدیدهء جالبی که نه تنها توجه کلیمت بلکه توجه بسیاری از هنرمندان* و حتی شاعران دیگری را نیز به خود جلب کرده است.
مردمان مو قرمز تنها دو درصد از مردمان جهان را تشکیل می دهند. دلیل این رنگ را جهشی در کروموزوم ١٦ می دانند. از قدیم می گفتند که بیشتر مو قرمزها در ایرلند زندگی می کنند و پس از آن اسکاتلند با ١٤ در صد مو قرمز، جلو دار دیگر سرزمین هاست. ٢درصد آلمانها مو قرمزند و در آمریکا و انگلستان تنها ٤ درصدشان از این پدیدهء طبیعی بهره برده اند. وقتی همه را سر جمع کنیم می بینیم که ژرمن ها، انگلساکسون ها، کلت ها و وایکینگ ها بزرگترین گروه مو قرمزها را تشکیل می دهند و گفته می شود که تا سال ٢١٠٠ نسلشان مغلوب نسل ِ تیره موها خواهد شد و از بین خواهد رفت. مو قرمزها پوستی بسیار روشن دارند و تعداد موهایشان از بلوندها و مو خرمایی ها بسیار کمتر است. به ندرت موهایی کلفت دارند و بیشتر اوقات موهایشان مانند سیم ظرفشویی تاب دار و وز کرده است. موقرمزها را از قدیم آدمهایی رازآلود، متفاوت و خاص،جذاب، گاه اروتیک و گاه معصوم و دارای هاله ای قدسی می دانسته اند. و گاهی نیز آنها را با جادوگران اشتباه می گرفته اند.
اما چرا کلیمت علاقمند بوده تا این تیپ زنان را در کارهایش بیاورد؟
زنان در آثار او گویی یک خدا- مادر ند، محبوبه هایی با شکوه، گاه همراه با شعله ای نحس و المان هایی اروتیک. این رد پا را در تصویر «امید» او نیزبه خوبی می توانیم ببینیم. زن باردار و برهنه ای که مطابق عنوان اثر، مظهر امید است. از آنجایی که در زمانهء کلیمت، زنان باردار تا حد امکان خود را می پوشاندند، دور از ذهن نیست که این تصویر در زمان خود جنجال بسیاری به پا کرده باشد و البته یکی از گرامی داشته شده ترین نقاشی های کلیمت تا کنون نیز به شمار می رود. اثری که در ١٩٠٣ خلق شد و گروه های مختلف اتریشی آن را کریه و قبیح و مزخرف و شرم آور لقب دادند. گویا قرمزی موی مدل برایشان شوک آور تر از اندام سراپا برهنه اش بوده است. مدل آن یکی از زنان مورد علاقهء کلیمت بوده با نام هرما که در زمان به نقش کشیده شدنش در این تصویر مدت زیادی نبود که کنار کلیمت دیده می شد. نقل قول کرده اند که کلیمت اندام پشت این زن را زیباتر از صورت زیبای مدلهای دیگر می دانسته. در سال ١٩٠۵ این نقاشی به دست مجموعه دار وینی، فریتس وارن دورفر افتاد، کسی که این نقاشی را تا مدتها در کمدی کهنه پنهان کرده بود و آن را تنها به دوستانش نشان می داد. این نقاشی سه بار دست به دست شد تا آن که در ١٩٦٢ گالری ملی گالاته آ در تورین ایتالیا مالکیت آن را به عهده گرفت. اما نمی دانم چطور شد که اینک بر دیوار گالری ملی ِ اوتاوای کانادا دیده می شود.

* نقاشانی که زنان موی قرمز را به تصویر کشیده اند: دانته گابریل روستی، جان کالیر، پیر آگوست رنوار، اِولین دمورگان و ...
پیوست ١:
١־ کتابی هم به زبان آلمانی با نام زنان با موهای قرمز به چاپ رسیده است. نویسندهء آن ایرملا هانور، یکی از چهار خواهر مو قرمز با والدینی موخرمایی است.
٢־ گزارش بی بی سی دربارهء مو قرمزها
٣־ فیلم بدو لولا بدو (١٩٩٩)
٤־ زندگی در منطقهء قرمز، گزارشی از دویچه وله
پیوست ٢:
امید ١، ٠٨־١٩٠٧، گالری ملی هنر، اوتاوا، کانادا،
٦٧ x ١٨٩

Wednesday, 23 April 2008

سخنی با کلیمت دوستان

گفتار سوم
از زمانی که دو پست آخر را دربارهء اثر گران قیمت کلیمت نوشته ام، پی بردم که کلیمت طرفداران بسیاری نیز میان خوانندگان فارسی زبان دارد. این در حالی است که کتاب جامعی هم دربارهء کلیمت و آثارش به زبان فارسی وجود ندارد و می دانم که در شرایط کنونی انتشار کتابی در این زمینه نیز امکان پذیر نیست. برای همین تصمیم گرفته ام چند پستی را به بررسی آثار کلیمت بپردازم و آن را به کلیمت دوستان تقدیم کنم. باشد که آشنایی بیشتر با آثار او، لذت دیدن آثارش را صد چندان کند.
حالا قصد ندارم زیاد به تاریخ زندگی، شخصیت، و افت و خیزهای دوران زندگی کلیمت بپردازم چرا که او را در پس تابلوهایش بهترخواهیم شناخت. اما همین قدر بگویم که زندگی هنری اش همیشه در چرخهء نگاه مثبت نگران و منفی نگران در نوسان بوده و هر بار یکی دیگری را از دور خارج می کرده است. نقطهء اوج دوران هنری او، تصویر مشهور بوسه (٠٨־١٩٠٧) است. نقاشی ای که همهء ما می شناسیم و مسحور زیبایی آن شده ایم.
هر بار که به یک اثرهنری نگاه می کنیم، گاهی نمی دانیم دلیل جذابیت آن براستی در کجای تصویر قرار دارد. شاید برای همین هم هست که همهء ما دوست داریم تا همیشه داستانی را که پشت تصاویر پنهان شده اند دریابیم. این البته می تواند یک داستان باشد، یا جرقه هایی باشند که آگاهانه و یا نا خودآگاهانه از ضمیر هنرمند بیرون جسته اند و یا المان های کوچکی که در گوشه و کنار تصویر، خود را پنهان کرده اند و مشتاق یافته شدنند. دوست دارم تا با هم این داستانها و المان های نهفته در آثار کلیمت را بیابیم.

Wednesday, 16 April 2008

بارانی از طلا

گفتار دوم
یکی از داستانهای معروف اساطیر یونان که نقاشان بسیاری از جمله رامبراند و تیتیان نیز آن را به تصویر کشیده اند، داستان آبستن شدن دانائه دختر آکریسیوس است. پیشگویان به آکریسیوس اعلام کرده بودند که در پایان به دست فرزند دخترش کشته خواهد شد. از این رو آکریسیوس، دانائه را دراتاقک برجی زندانی کرد تا از این واقعه جلوگیری کند. اما زئوس خود را به شکل دوشی از طلا در آورد و از میان سقف برنزی برج بر دانائه فرو ریخت و او را آبستن کرد. دانائه و فرزندش پرسئوس یا پرساوش¹ را در قفسی چوبی گذاشتند و آنها را به دریا انداختند. اما پرسئوس زنده ماند، با آندرومدا ازدواج کرد و تصادفی پدربزرگش را در مسابقه ای ورزشی از پای درآورد. رد پای اساطیر یونان را به خوبی می شود در آثار کلیمت نیز پیدا کرد. تأثیر این داستان را در یکی از نقاشی هایش با نام دانائه (١٩٠٧) می بینیم و گمان می رود که وی پرترهء شمارهء یک ِ آدله را نیز تحت تأثیر این داستان آفریده باشد. در پرترهء آدله، وی از پس زمینه ای طلایی استفاده کرده و رنگ طلایی تمام جامهء آدله را نیز پوشانده است. چشمهایی خیره، با دستهایی چرخیده که نیمی از انگشتانش میان آنها پنهان شده اند. اما نکته ای که بیش از هر چیز جلب نظر می کند، پوشاندن این «پرترهء طلایی» ِ پر آوازه با سمبل های راز آلودی است که هر بیننده ای می تواند آنها را به سادگی سمبل هایی اروتیک فرض کند.
آدله در چهل و سه سالگی از دنیا رفت. او وصیت کرده بود که هر چهار پرتره اش، پس از مرگ همسرش به کشور اتریش تعلق گیرد. اما آقای بلوخ پس از حملهء آلمانها آن را از حوزهء مالکیت خود خارج کرد. حکومت نازی ها هم سه تای آنها را توقیف کرده و دیگری را نیز فروختند. پیش از آن که آقای بلوخ از دنیا برود، در نوامبر ١٩٤۵، با پشت سر گذاشتن سالهای جنگ در سوییس، تمام ادعاهای گذشته اش را لغو کرد. او تمام دارایی اش را برای سه فرزند برادر ِ آدله به جای گذاشت که از میان آنها، فقط ماریا آلتمن در قید حیات است. او و همسرش فریتس، اتریش را در زمان جنگ، یعنی در سال ١٩٤٢ به قصد لوس آنجلس ترک کردند. او در مصاحبه ای گفته بود: «آقای استی لاودر² را که زمانی سفیر آمریکا در اتریش بوده، در سال ٢٠٠١هنگام بازگشایی گالری نویه ملاقات کردم. آقای لاودر درک بسیار بالایی از اتریش و عشق عمیقی به کلیمت دارد» او می گوید که بستگانش توانایی نگه داری این نقاشی را نداشته اند و برای همین آن را به وی فروخته اند.
ماریا آلتمن هنگام مرگ آدله، تنها ٩سال سن داشته است. وی می گوید «هرگز لبخند او را ندیدم. او همیشه جدی بود و جامهء بلند و سفیدی می پوشید و یک جعبه سیگار طلایی با خود داشت. آن هم در زمانی که سیگار کشیدن برای زنان معمول نبود. او همیشه دوست داشت زنی امروزی باشد، دانشگاه برود و ... اهل میهمانی های بزرگ بود. با شرکت هنرمندان بزرگ و روشنفکران و سیاستمداران....کسانی چون ریچارد اشتراوس...»
مطمئناً در آن زمان هیچ یک از کلیمت و آدله گمان نمی بردند که زمانی این پرتره را «گنجینهء ملی» بخوانندش، روزی چنین سر و صدای جغرافیایی - سیاسی بزرگی راه بیاندازد و بانک دارها و وکیلان و فرهنگیان را چنین به جنب و جوش وادارد. در پی ادعاهای میراث دارانش همان طبقهء بالای جامعه که زمانی از منتقدان راستین کلیمت به شمار می رفتند یک مرتبه خود را حامی مطلق کلیمت احساس کنند، اتریشی ها با در آغوش کشیدن این نقاشی «مونالیزای ما» خطابش کنند و وارثان آن در ایام خوش ثروت، در برابرش ژست مالکیت بگیرند، و با جام شامپاینی در دست در حالی که خود را متعلق به جامعهء طبقهء بالا بدانند به دور بین ها لبخند بزنند.
نیازی نیست زیاد دربارهء آن فکر کنیم، چرا که همهء اینها بارقه هایی از وجود آدمی است که همیشه موجش همه را می گیرد.

١- پرساوش عجیب مرا به یاد پر سیاوش خودمان می اندازد.
٢- استی لاودر صاحب اتریشی تبار ِکمپانی آرایشی و معروف استی لاودر است.

Monday, 14 April 2008

مونالیزای اتریشی ها

گفتار اول
چهار سال پیش که این سعادت را پیدا کردم تا برای نخستین بار مجموعهء ارزشمند موزهء بلودر (وین) را تماشا کنم، آن قدر خوشبخت بودم که توانستم چند شاهکار تاریخ هنر را نیز در آنجا از نزدیک مشاهده کنم. «بوسه»ء کلیمت یکی از آنها بود. اما در جوار بوسه، تابلویی وجود داشت که در آن زمان خبر نداشتم در گیر و دار یکی از تاریخی ترین جنجالهای موروثی تاریخ هنر قرار دارد. پرتره ای که سالها به عنوان«گنجینهء ملی» در بلودر به امانت سپرده شده بود. پرترهء بانو آدله بلوخ – باوئر. در همان زمان نزاع بر سر این اثر آن قدر بالا گرفت که تا مدتها تیمی از وکیلان و فرهنگیان و سیاستمداران اتریشی را برای بحث پیرامون هویت این نقاشی، به پای تریبون های بین المللی کشاند. مقامات عالی آمریکایی نیز عاقبت ِ این نقاشی صد ساله را زیر نظر گرفته بودند. و سرانجام در سال ٢٠٠٦ در معامله ای ١٣٥ میلیون دلاری به عنوان گران ترین نقاشی تاریخ ( تا آن زمان) فروش رفت و در همان زمان پس از شصت سال امانت در موزهء بلودر، تحت مراقبتی شدید از کشور خارج شد و تا کنون بر دیوار گالری نویه ء نیویورک خودنمایی می کند. به گمانم داستان این تابلو که کشیدنش سه سال طول کشیده است، برای شما هم خواندنی باشد، اما برای مقدمه و درک بیشتر این نقاشی، ناچارم تا کمی از زندگی آدله را برایتان باز گویم:
صد و بیست سی سال پیش ، دختر هجده ساله ای به نام آدله باوئر برخلاف آرزوی دیرینش در ادامهء تحصیل دانشگاهی، تحت فشار خانواده اش، به ازدواج با مرد مسن و ثروتمندی تن داد به نام فردیناند بلوخ که به طبقهء بالای جامعه تعلق داشت. در واقع آدله به همسری مردی درآمد که تمام مدت، گرفتار حسابهای شرکت ِخرید و فروش شکرش بود و هر سه نوزاد تازه به دنیا آمده اش نیز اندکی پس از زایمان از دنیا رفتند. چیزی نگذشت که آدله خودش به مطالعه و فراگیری دربارهء جنبش هنری یوگند استیل پرداخت و از هنرمندان جوان این جنبش آثاری را خریدار کرد و به منظور ترقی شان، آنها را به دوستان ثروتمندش معرفی کرد. روزی از میان آنها، آدله جوانی را برای کشیدن پرترهء خودش فراخواند که کسی نبود جز گوستاو کلیمت. کلیمت در آن زمان هنرمند درخشانی بود اما به خاطرخشونت و بی ادبی و تند گویی هایش، لهجهء غلیظش که حکایت از بر آمدن در طبقه ای پایین داشت و این که دیر به دیر به حمام می رفت، چندان خوش نام به حساب نمی آمد. روپوش سراسری و بلند او که همیشه هنگام کار بر تنش بود بسیار مشهور است و این که زیر آن چیزی نمی پوشید. مدلهای برهنه، دور و بر اتاق کارش لم می دادند و همیشه گوش به فرمان هنرمند ِ ما برای اجرای خلاقیت های هنرمندانه اش بودند. شهروندان طراز اول وین، کلیمت را به خاطر طراحی های اروتیک و جنجالی اش، متهم به پورنوگرافی می کردند. خیلی زود پیوند دوستی ِ نزدیکی بین گوستاو و آدله شکل گرفت. اما حد و اندازهء این دوستی زمانی برملا شد که همسر آدله، نخستین پرترهء آدله را در نمایشگاه انفرادی کلیمت (١٩٠١) مشاهده کرد. در این پرتره، آدله گردن بند ضخیم و طلایی ای را که فردیناند به او هدیه داده بود بر گردن دارد اما نکتهء مهم دیگری نیز در این تصویر وجود داشت. یکی از بیوگرافی نویسان، سالومون گریمبرگ؛ می نویسد: «آیا کلیمت وقتی که این نمایشگاه را برپا می کرد از عاقبت کاری که می کرد آگاه بود؟ به نمایش گذاشتن زنی برهنه، که هم می توانست آدله را خراب کند و هم توهینی به همسرش به شمار می آمد. ...». دوست آدله، آلما ماهلر اقرار می کرد:«همیشه می دانستم که آدله آدم مقدسی نیست». اما فرقی نمی کرد که طبقهء بالای جامعه چه می گفت و چطور می اندیشید. آدله ارتباطش را با گوستاو تا چند سال بعد نیز ادامه داد. تا جایی که کلیمت در شناساندن آوانگارد وین به او کمک بسیاری کرد و در عین تحصیل هنر، سالن مهمی را راه انداخت که روشنفکران به آنجا آمد و رفت می کردند و به گفتگو می نشستند. او در واقع با کمک کلیمت، توانست قفسی را که جامعه برایش ساخته بود بشکند.
این پست ادامه دارد.