Showing posts with label ایزابلا روسلینی. Show all posts
Showing posts with label ایزابلا روسلینی. Show all posts

Monday, 1 October 2007

این جهان نا متناهی

در چند هفتهء گذشته، به دلایل مختلف، همواره وقفه هایی در نقاشی ام پیش می آمد. با وجود آن که در تمام آن وقفه ها، ذهنم لحظه ای از آن غافل نمی شد، اما هر بار که فارق از دغدغه های موجود دوباره آن را از سر می گرفتم، تا مدتی خودم را با آن نقاشی غریبه احساس می کردم. همیشه همینطور است...باید مدتی بگذرد...با کارم سرو کله بزنم ...تا دوباره آن حس اولیه به سویم بازگردد. گاهی این سرو کله زدن ها، تبدیل به کلنجاری چند ساعته می شود و ....اما باززمانی می آید که خودم را غرق در کارم می بینم و ...اما باز دغدغه ها سراغم می آیند و ....دوباره از نو و از نو ....این چند روز به این موضوع زیاد فکر کردم. دوست داشتم بتوانم راه حلی برای آن پیدا کنم. تا شاید مجبور نباشم هربار انرژی زیادی در راه این کلنجارهای پیاپی صرف کنم. از آنجایی که روزگار هرگز در زمان های مناسب، راه حل های خوب، پیشنهادات ِ به جا، نصیحت ها و حتی دلداری ها و همدردی های تسلی بخش خود را از ما دریغ نمی کند (و من سخت به آن باور دارم)، امروز، دوباره روزگار با من همدردی کرد و از سر تصادف به گفته هایی از دیوید لینچ برخوردم که دقیقاً وصف حال چند روز گذشتهء من بود و نشان می داد مشکلی که من دارم، فقط مختص به من نیست. حتماً می دانید که لینچ از سالها پیش از آن که دوربین دست بگیرد، با تأثیر از فرانسیس بیکن و مارک روتکو، به سبک اکسپرسیونیست های انتزاعی، نقاشی می کرده است. هنوز هم پیش از یک فیلمساز، خود را یک نقاش می داند. نقاشی برای او در جایگاهی بلند تر از سینما قرار دارد و معتقد است که نقاشی، کاری بسیار شخصی و درونی است:
نقاشی چیزی است همیشه در حال تغییر و گسترش. تنها راه ِ گشودن به دنیای نقاشی، عمل به آن است. تو می توانی ساعت ها دربارهء آن فکر کنی اما هرگز قابل قیاس با زمانی نیست که خود را در آن فضا قرار می دهی. زمانی که بعد از یک تنفس کوچک به نقاشی ات برمی گردی ، خود را در فضایی عجیب می یابی. فضایی بسیار مغشوش و درهم و برهم. و زمان درازی می خواهد تا دوباره به آن جایگاهی برسی که با اطمینان بشود خود را در آن رشد دهی. جایی که من برای پیمودن آن راه درازی در پیش دارم. اما هر چه هست، سفر ارزشمندی است.

شرح عکسها: 1. نقاشی دیوید لینچ با نام مرد کور، ۱۹۹٦ 2. دیوید لینچ و همسر سابقش ایزابلا روسلینی
برخی از آثار لینچ را می شود در اینجا و اینجا یافت

Thursday, 1 March 2007

تأثیر گذاران

یکی از آدمهایی که جدا از پیشینهء زندگی اش، همیشه دوستش داشته ام، ایزابلا روسلینی است. زیبایی خاصی در چهره اش وجود دارد که (برخلاف معیارهای زیبایی شناسانهء مرسوم، که تقسیمات طلایی یکی از آنهاست) معیارهای شرقی من آن را نتیجهء زیبایی درونش می داند.
ایزابلا را جزو پنجاه زن زیبای جهان خوانده اند و همچنان در پنجاه و پنج سالگی زیبایی طبیعی خود را حفظ کرده است. شباهت بسیار او به مادرش مثال زدنی است که البته این برای کسی که مادرش الههء تاریخ سینما بوده باشد، زیاد هم بد نیست. مادری که نویسندهء یکی از معروفترین نامه های تاریخ سینما به همسر آینده اش یعنی پدر ایزابلا نیز بوده است
آقای روسلینی عزیز، فیلم رم شهر بی دفاع و پاییزای شما را دیدم و از آنها بسیار خوشم آمد. اگر زمانی به یک بازیگر سوئدی نیاز داشتید، که انگلیسی را خوب صحبت کند، آلمانی اش را فراموش نکرده باشد، اما در فرانسوی آن قدرها خوب نباشد، و به ایتالیایی فقط بتواند بگوید« تیامو»، من آماده ام که بیایم و در فیلم شما بازی کنم.
اینگرید برگمن

ایزابلا علاوه بر خاطرات بسیار از مادر هنرمند و پدر محبوبش که او را پدر سینمای نئورئالیسم می خوانند، تجربهء زندگی مشترک با آدمهای هنرمند و نابغه ای چون مارتین اسکورسیزی، دیوید لینچ و چند نام آشنای دیگر را هم در کارنامهء زندگی خود دارد. او معتقد است از ویژگی های چنین آدمهایی این است که آن چه را که دیگران تفسیر و یا ترجمه می کنند، آنها سعی دارند «بیان» ش کنند. وی معتقد است که دیگران مسافران چنین مغزهای خارق العاده ای هستند.
در اینجا برایتان یکی ازخاطراتی را نقل می کنم که در کتاب «به من نگاه کن» آورده است

روزی همراه با همسر سابقم مارتین اسکورسیزی، ماشینمان میان بیابانی در ناکجا آباد پنچر شد، یک ساعتی می شد که درجاده ایستاده بودیم تا شاید ماشینی، بارکشی و یا هر وسیلهء دیگری از راه برسد و ما را با خودش به جایی ببرد که در آن یک تلفن، سایه و چیزی برای نوشیدن پیدا شود. نمی توانم برایتان بگویم که چقدر راحت شدیم و چقدر خوشحال و تا چه حد شگفت زده، وقتی فهمیدیم نجات دهندهء ما، فیلمساز آلمانی، ویم وندرس است. در صندلی عقب کابریوی ویم نشستیم و این عکس را ویم از ما گرفت.
او و همسرش هم مثل من و مارتین قصد داشتند به درهء مانیومنت در اوتاه بروند. جایی که جان فورد بیشترین وسترن های معروفش را در آنجا ساخته است.
ویم و مارتین از هواداران پروپاقرص فورد بودند. ویم مرتب ماشین را نگه می داشت و دونفری انگشتهایشان را روی هم صلیب می کردند و با آن کادری را تنظیم کرده و از درونش سعی می کردند صحنهء فیلمهای فورد را پیدا کنند. آنها هر پس زمینه ای را بازمی شناختند، هر کوهی را، سنگی را، برآمدگی را. حتی تشخیص می دادند که در چه جاهایی فورد از حقه های تصویری استفاده کرده تا پس زمینه های بهتری برای فیلمهایش بسازد.
متحیر مانده بودم که چشمهای این کارگردانان چطور و چگونه می بیند....آنها فقط صورت و حالت چهرهء بازیگران را ندیده بودند، بلکه ترکیب بندی، رنگ، ریتم و سایه ها را هم در مغزشان سپرده بودند.
یک بار از نئاپل به سالینا، جزیره ای در شمال سیسیل قایق سواری می کردیم، مارتین از چرتی بیدار شد و چشمش به صخره ای وسط دریای آبی افتاد. بی درنگ به یاد پس زمینهء عکس بزرگ مونیکا ویتی در آونتورا ی میکل آنجلو (آنتونیونی) افتاد. تا به حال در طول زندگی ام به کسی مثل مارتین برخورد نکرده ام.
لینکهایی در این باره