Showing posts with label هنر آبستره. Show all posts
Showing posts with label هنر آبستره. Show all posts

Monday, 1 October 2007

این جهان نا متناهی

در چند هفتهء گذشته، به دلایل مختلف، همواره وقفه هایی در نقاشی ام پیش می آمد. با وجود آن که در تمام آن وقفه ها، ذهنم لحظه ای از آن غافل نمی شد، اما هر بار که فارق از دغدغه های موجود دوباره آن را از سر می گرفتم، تا مدتی خودم را با آن نقاشی غریبه احساس می کردم. همیشه همینطور است...باید مدتی بگذرد...با کارم سرو کله بزنم ...تا دوباره آن حس اولیه به سویم بازگردد. گاهی این سرو کله زدن ها، تبدیل به کلنجاری چند ساعته می شود و ....اما باززمانی می آید که خودم را غرق در کارم می بینم و ...اما باز دغدغه ها سراغم می آیند و ....دوباره از نو و از نو ....این چند روز به این موضوع زیاد فکر کردم. دوست داشتم بتوانم راه حلی برای آن پیدا کنم. تا شاید مجبور نباشم هربار انرژی زیادی در راه این کلنجارهای پیاپی صرف کنم. از آنجایی که روزگار هرگز در زمان های مناسب، راه حل های خوب، پیشنهادات ِ به جا، نصیحت ها و حتی دلداری ها و همدردی های تسلی بخش خود را از ما دریغ نمی کند (و من سخت به آن باور دارم)، امروز، دوباره روزگار با من همدردی کرد و از سر تصادف به گفته هایی از دیوید لینچ برخوردم که دقیقاً وصف حال چند روز گذشتهء من بود و نشان می داد مشکلی که من دارم، فقط مختص به من نیست. حتماً می دانید که لینچ از سالها پیش از آن که دوربین دست بگیرد، با تأثیر از فرانسیس بیکن و مارک روتکو، به سبک اکسپرسیونیست های انتزاعی، نقاشی می کرده است. هنوز هم پیش از یک فیلمساز، خود را یک نقاش می داند. نقاشی برای او در جایگاهی بلند تر از سینما قرار دارد و معتقد است که نقاشی، کاری بسیار شخصی و درونی است:
نقاشی چیزی است همیشه در حال تغییر و گسترش. تنها راه ِ گشودن به دنیای نقاشی، عمل به آن است. تو می توانی ساعت ها دربارهء آن فکر کنی اما هرگز قابل قیاس با زمانی نیست که خود را در آن فضا قرار می دهی. زمانی که بعد از یک تنفس کوچک به نقاشی ات برمی گردی ، خود را در فضایی عجیب می یابی. فضایی بسیار مغشوش و درهم و برهم. و زمان درازی می خواهد تا دوباره به آن جایگاهی برسی که با اطمینان بشود خود را در آن رشد دهی. جایی که من برای پیمودن آن راه درازی در پیش دارم. اما هر چه هست، سفر ارزشمندی است.

شرح عکسها: 1. نقاشی دیوید لینچ با نام مرد کور، ۱۹۹٦ 2. دیوید لینچ و همسر سابقش ایزابلا روسلینی
برخی از آثار لینچ را می شود در اینجا و اینجا یافت

Sunday, 25 March 2007

برداشت های گوناگون از یک اثر

نقاشان انتزاعی برای توصیف احساسات و ادراکاتی که خیلی وقتها نمی توانند با کلمات بیان شوند، از رنگ و فرم استفاده می کنند. وقت دیدن یک اثر آبستره یا انتزاعی، خیلی بهتر است بگوییم که با دیدنشان «چه احساسی داریم»، تا این که درباره شان «چه فکر می کنیم»؟
اغلب آن چه را که ما «می بینیم»، انعکاسی است از آن چه «هستیم». گاهی ممکن است آن چه را که صاف و ساده می بینیم، دیگران اصلاً نتوانند بینند. گاهی می توانیم دیگران را متقاعد کنیم تا آن چه را که می بینیم، دیگران هم ببینند و گاهی هم به دلایل متفاوت این اتفاق نمی افتد. این مشکل تعبیر و تفسیر (که آن چه ما می بینیم بستگی به آن دارد که چه کسی هستیم) در زندگی عمومیت دارد. یادم می آید که در جایی به نقل از نقاشی خواندم که یک بار یکی از نقاشی های آبستره اش را به کلیسایی می بَرَد که بومیان آمریکایی به آنجا می رفتند. نقاشی در سایز بسیار بزرگی کار شده بوده. می گفت می توانستم آن دردی را که بیشتر بیننده ها از دیدن آن اثر احساس می کردند، درک کنم. یکی می آمد و با شعف ابراز می کرد که این نقاشی را دوست دارد، چون در آن روح عشق و پرستش خداوند را به وضوح نشان داده است یا دیگری می آمد و می گفت که آن را دوست دارد چون دروازه های جهنم را به طور آشکار در آن می بیند. حالا آن نقاشی واقعاً «دربارهء» چه بوده، عشق خدا و یا آتش مقدس، وحشت از جهنم و یا ندای الهی...؟هنر آبستره غالباً یک آینه است، وقتی به آن نگاه می کنیم، بیشتر از آن که ببینیم چه نقشی روی بوم کشیده شده است، خودمان را در آن می بینیم.

Wednesday, 21 March 2007

انتزاع محض

بخش آخر، چگونه از دیدن یک اثر آبستره لذت ببریم

در شروع قرن بیستم، جنبش نقاشان به سوی انتزاعی تر شدن می رفت. نقاشانی که تا پیش از این محصور عرفها و قراردادهای هنر تصویری بودند و خودشان را به تقلید از طبیعت و یا روایت گری محدود می کردند، حالا برای نخستین بار قادر بودند تا وارد قلمروی بیکران و بی مرز نقوش شوند. بین ١٩١٠ تا ١٩٢٠ جنبش جدیدی ازهنر آبستره، هم در نقاشی و هم در مجسمه سازی، در اروپا و آمریکای شمالی آغاز شد.
اولین هنرمند مهم آبستره، واسیلی کاندینسکی بود. در طول سالهای ١٩١٤–١٩١٠ کاندینسکی سری نقاشی هایی را خلق کرد که نامشان «بدیهه نگاری در ترکیب بندی ها» بود. آثاری که حتی امروز، که تقریباً یک قرن از خلق آنها می گذرد، قادرند میان بری به هوشیاری ما بزنند و احساسات درونی ما را تحریک کنند.
کارکاندینسکی به حدی تأثیر گذار بود که در آن دوره کمک کرد تا شماری از جنبشهای آبستره برپا شوند: کوبیسم، فوتوریسم، ورتیسیسم، نئوپلاستیسیسم، دادائیسم، سوررئالیسم و غیره. اما بیش از آن که بخواهم به شرح و توصیف هر یک از این جنبشها بپردازم، دوست دارم به نقطهء عطف هنر قرن بیستم یعنی اکسپرسیونیسم انتزاعی بپردازم. اگر کتاب «هنر مدرن» ترجمهء علی رامین را خوانده باشی، شرح مفصلی در آن دربارهء این جنبش داده شده.
آن چه که ما حالا آن را اکسپرسیونیسم انتزاعی می نامیم ازنیویورک سالهای ١٩٤٠ بیرون آمد. آنها ساختار قراردادی و سخت و جامد گذشته را شکستند و برای «هنرمند» تعریف تازه ای ارائه دادند. در اصل آنها بر علیه آنچه تا آن زمان معیار داوری دنیای هنر قرار می گرفت، طغیان کردند. اگرچه عقیدهء انتزاع در هنر خیلی پیش از آن بوجود آمده بود، اما آنها در آن بسیار پیش رفتند و نه تنها به انتزاع ِمحصول هنری شان قوت بیشتری بخشیدند بلکه به مراحلی که در نقاشی طی می شد نیز اهمیت ویژه ای دادند. مراحلی چون فعل و انفعالات نقاشی، بوم و اسباب و ابزار کار، کیفیتهای فیزیکی نقاشی، بافت، رنگ و شکل.... بگذار به یکی از نقاشی های اکسپرسیونیست انتزاعی نگاهی بیاندازیم تا تو لااقل بتوانی احساس کنی که دارم دربارهء چه صحبت می کنم.
این نقاشی در سال ١٩٥٠ به وسیلهء جکسون پولاک خلق شده. پیشگامی که به خاطر تکنیک خاصش، کار او را می توان نقاشی کنشی (اکشن) نامید. در اصل نام کارش «شمارهء ١، ١٩٥٠» نام داشت، اما به پیشنها یک منتقد هنری، نامش به «تودهء اسطوخودوس» تغییر کرد. البته هیچ اسطوخودوسی در کار دیده نمی شود. وی بومها را در آتلیه اش روی زمین پهن می کرد و رنگها را روی آن می چکاند، می پاشید و یا شره می کرد. می شود حدس زد که وقتی برای نخستین بار به این کار نگاه می کنی، چیزی بیشتر از یک سری خطوط به هم ریختهء گیج کننده در آن نبینی. و شاید با خودت بگویی چطور ممکن است چنین کار بدوی و خامی را هنرارزشمند بنامند! انگار بچهء شیطانی از خلوت یک اتلیه استفاده کرده و این کار را انجام داده باشد.
پیش از آن که هر قضاوتی دربارهء این نقاشی کنی، باید بگویم که این تصویر در صفحهء کوچک مانیتور تو خیلی کوچک تر از اندازهء واقعی آن است. این نقاشی بسیار بزرگ است. چیزی حدود سه متر. و رنگهای آن هم در مانیتور تو کاملاً تغییر می کنند و آنها را خفه تر نشان می دهد. به علاوهء آن که یک صفحهء کامپیوتر نمی تواند احساس آن بافتهای رنگی روی بوم را به تو منتقل کند.
خوب حالا این که چرا اصلاً انسان دست به خلق هنری می زند، دلایل بیشماری دارد: برای دکوراسیون، روایت گری، ثبت یک لحظه از زمان و یا به تصویر کشیدن افکار و یا چیزهای دیگر. اما دلیل مهم تری هم هست که باعث می شود هنر تا این حد برای ما اهمیت داشته باشد: نیاز دست یابی به درون خودمان و ادارهء احساسات و هوشیاری مان که امری جهانی است. اگرچه بیشتر وقتها ناآگاهانه اما همهء ما در درجات مختلف کار هنری می کنیم. همان طور که پیش از این هم گفتم، یکی از هدفهای هنر این است که به وسیلهء آن، به طور غیر مستقیم، اجازه می دهیم تا درون روان و روح رسوخ کنیم. هنر عالی موجب می شود تا راهی برای لمس بخش آگاه وجودمان بیابیم. حتی اگر آن چه را که انجام می دهیم ناآگاهانه باشد. در این مورد نقش هنرمند خلق چیزی است که احساسات و هیجانات ناخودآگاه مشاهده گر را احضار کند.
یکی از دلایل مهم وجود هنر انتزاعی، پتانسیل قدرتمند آن در حفظ هوشیاری ازپریشانی است. وقتی تو به سیبها و گلابی های سزان نگاه می کنی، انرژی ذهنی ات بیشتر وقتها صرف پردازش تصاویر می شود: میوه ها، بشقاب، میز و غیره. اما وقتی به «تودهء اسطوخودوس» نگاه می کنی دست پاچه نمی شوی تا تصاویر را معنی کنی، برای همین تمام قدرت مغز تو جانسپار احساس می شود! تو می توانی با ذهنی باز به انرژی و روح نقاشی پای بگذاری و اجازه دهی تا همگام با روح تو به رقص در بیاید. البته این در صورتی اتفاق می افتد که تو با هنرمند همکاری کنی. کار او خلق نقاشی است، اثری که با مهارت تمام ارائه می شود. وقتی تو به آن نگاه می کنی، آن چه را که می بینی در واقع تغییراتی است که در یک سطح ناخودآگاه احساس می کنی. کارتو این است که با آن چه در پیش رو داری، ذهن هوشیارت را از افکار و تعصباتی که در بند نگهت می دارند پاک کنی. این به آن معنی است که، اگر تو به معنای واقعی برای یک کار هنری ارزشی قائلی، باید به خودت اجازه دهی تا خودت را در دستان هنرمند رها کنی تا هر جا که می خواهد تو را ببرد.
اما بیشتر وقتها این مشارکت عقیم می ماند. و دلیل ساده اش این است که هنرمند از مهارت کافی برخوردار نیست. برای همین وقتی به کار او نگاه می کنی، حیران می مانی که چه چیز آن را باید درک و یا احساس کنی.
حالا...با خواندن این نوشتهء بلند بالای سه قسمتی، البته اگر آن را با دقت خوانده باشی، اگر توانستی از دیدن اثری آبستره و انتزاعی لذت ببری، خوشحال می شوم که احساس و نظرت را درباره اش بدانم.
برخی از آثار جکسون پولاک
دربارهء اکسپرسیونیسم انتزاعی وهنرمندان معروف آن

Tuesday, 20 March 2007

تولد آبستره

بخش دوم، چگونه از دیدن یک اثر آبستره لذت ببریم

تا پایان قرن نوزدهم، تقریباً همهء نقاشی ها تصویری بودند. هنرمندان، تصاویری واقعی را نقاشی می کردند و مردم هم به یک دلیل دوست داشتند به آنها نگاه کنند، برای آن که آن تصاویر در نهایت مهارت به نقش کشیده می شدند.
شاید بپرسی خوب اگر نقاشی ها این ویژگی را نداشتند، چرا باید به آنها نگاه می کردند؟ حالا توضیح می دهم که برای نگاه کردن به یک نقاشی، دلایل دیگری هم می تواند وجود داشته باشد. برای مثال شاید تو به عنوان یک بیننده دوست داشته باشی ورای اثر هنری را هم کشف کنی. یعنی چه؟ حالا برایت می گویم.
در اوایل سالهای ١٨٧٠، جنبش جدیدی در فرانسه برخاست که شروع به شناساندن هنری کرد که کمی انتزاعی می شد. این جنبش، امپرسیونیسم نام داشت . آثار خلق شدهء آنها کاملاً واقعی نبودند.هدف امپرسیونیست ها بسیار ساده بود: آنها می خواستند طبیعت را همان طور که هست نشان دهند. به ویژه تلاش می کردند تا هر تغییر روشنایی را هم در نقاشی هایشان تسخیر کنند، درست همان طور که نور از یک روز به روز دیگر و یا از یک فصل به فصل دیگر تغییر می کند.
برای مثال، نقاش فرانسوی، مونه، که در پست قبلی به او اشاره کردم، زمان بسیاری را در خلق نقاشی هایی صرف کرد که موضوعاتی یکسان داشتند اما در زمانهای مختلف به تصویر در می آمدند. هدف مونه آن بود که نشان دهد چطور رنگ و شکل موضوع از یک ساعت به ساعت دیگر تغییر پیدا می کند.
به این نقاشی یونجه زار اثر مونه نگاه کن، او آن را در سالهای ١٨٩١–١٨٩٠ خلق کرده است. هدف وی، به تصویر کشیدن پشته های یونجه نبود، بلکه می خواست شکل و رنگ یونجه زار را در زمان خاص پایان تابستان نشان دهد. از نظر مونه، فکر می کنم، نقاشی بیشتر یک تمرین بود تا یک کار هنری.
در همان زمانها جنبش هنری دیگری از تأثیر امپرسیونیستها به وجود آمد، به نام نئو امپرسیونیسم. آنها نقاط کوچکی را در کنار هم می گذاشتند و به این ترتیب اشکال و رنگهای گوناگونی می ساختند. این تکنیک را در این کار سورا که به پوینتیلیسم معروف است می توانی ببینی.
بالاخره در ١٨٨٠ و ١٨٩٠ گروه دیگری از هنرمندان، جنبشی را ورای کار امپرسیونیستها و وسواسشان در نورپردازی آغاز کردند. این هنرمندان، به پست امپرسیونیست ها معروفند که شمار بسیاری از نقاشی های قابل توجه و بدیعی را خلق کرده اند. در میان آنها پل سزان، که در پست قبلی از او سخن رفت، پل گوگن و وان گوگ دیده می شوند. اگر تو به نقاشی امپرسیونیستها نگاهی بیاندازی، متوجه می شوی که اگرچه آثارشان چشم و روح را نوازش می دهند، اما یکنواختند. این امر شامل کار پست امپرسیونیست ها نمی شود. به این کارها نگاه کن: اثر گوگن و بعد اثر وان گوگ.
در سه دههء آخر قرن نوزدهم زمان مهمی برای هنر به حساب می آید. یک دورهء گذار، که هنر طی تغییری تدریجی، از تصویر محض به آبستره پا می گذارد. این تغییر در کار پست امپرسیونیست ها بیشتر به چشم می خورد. پیش از این، هدف اولیهء نقاشان، خلق اثری شاعرانه بود تا احساس و هیجان بیننده را هر چه بیشتر برانگیزاند. احساسات ناخودآگاهی که راه خودشان را در هنر یافته بودند و حالا امپرسیونیست ها آمده بودند تا این قید را از هم باز کنند و به نقاشان اجازه دهند تا از مسیر همیشگی شان خارج شوند و به سوی انتزاع گام بردارند. در آن زمان بیشتر زندگی بشر تحت تأثیر نیروهایی قدرتمند، نا اهلی و غیر عقلانی قرار داشت و تا قرن بیستم هنرمندان مجبور بودند به تغذیهء انحصاری از سطح هوشیاری شان (سطح خودآگاه) بسنده کنند. زمانی که مغز تصویر قابل تشخیصی را ثبت می کند، حصاری ذهنی بنا می شود که از ورود معنی دار به سطح نا خودآگاه جلوگیری می کند. هنر تصویری، با ذات و ماهیتی که دارد، این محدودیت را چنان عمیق به هنرمند تحمیل می کند که به او اجازه نمی دهد تا به سطح ناخودآگاهش وارد شود. اما با تولد آبستره، هنرمندان برای اولین بار ابزار قدرتمندی را یافتند که به آنها اجازه می داد از ادراکی سطحی گذر کنند و به دنیای غیر قابل رسوخ هیجانات ناخودآگاه وارد شوند. البته داشتن چنین ابزاری، نه تنها به مهارت بیشتر هنرمند، که حتی به مشارکت بینندهء اثر هنری نیز نیاز دارد. در پست بعدی این مطلب را بیشتر توضیح می دهم.

Monday, 19 March 2007

چگونه از دیدن یک اثر آبستره لذت ببریم؟

مطمئنم که تو هم گاهی در دوران زندگی ات به شماری از نقاشی های آبستره برخورده ای. آثاری که نه تنها تو که خیلی ها با فهم آن مشکل دارند. حالا این که چطور در ادامهء هنر کلاسیک قدیم، بیشتر و بیشتر راه برای هنر آبستره گشوده شده و چرا به آن اهمیت داده می شود، مطلبی است که سعی می کنم برایت به طور مختصرتوضیح دهم. منظورم «هدف» هنر آبستره است. و این که کمکت کنم تا تو هم از دیدن آن لذت ببری.
برای شروع باید بگویم که در مجموع دو نوع نقاشی وجود دارد: هنر تصویری و هنر انتزاعی.
هنر تصویری هنری است که موضوع مشخص و معینی را به تصویر می کشد. که گاهی به حقیقت زندگی نظر دارد، چیزی شبیه عکاسی. برای مثال به این نقاشی رامبراند نگاهی می کنیم.
این اثر نامش «خطابه آناتومی دکتر نیکولاس تولپ» است و در سال ١٦٣٢ نقاشی شده. وقتی به آن نگاه می کنی، خیلی راحت می توانی تشخیص دهی که به چه چیزی داری نگاه می کنی. هشت تا مرد که لباسهایی عجیب به سبک لباسهای قرن هفدهم هلند را پوشیده اند، میزی در برابر آنهاست که مرده ای بر آن خوابیده و یک دستش کالبد شکافی شده، تشخیص همهء این ها بسیار ساده است. تو داری به تصویر یک اتاق تشریح نگاه می کنی.
البته همهء نقاشی های تصویری، کاملاً واقعی نیستند. برای مثال پل سزان نقاشی های زیبایی از میوه ها کشیده است. به یکی از آنها نگاه کن.
سیب، هلو، گلابی، انگور هایی که سزان آن ها را در ١٨٨٠– ١٨٧٩ خلق کرده است. واضح است که این نقاشی، انتزاعی تر از آن قبلی است. اما هنوز آن چه داری به آن نگاه می کنی یک نقاشی تصویری است. اگرچه موضوعات به تصویر کشیده شده به واقعیت موضوعات رامبراند نیستند. شکی وجود ندارد که نقاشی سزان یک عکس نیست. اما راحت می شود دریافت که داریم به یک ظرف میوه نگاه می کنیم.
وقتی تو به یک نقاشی تصویری نگاه می کنی، فوراً احساس می کنی که آن نقاشی را دوست داری یا نه.
اما در نقاشی آبستره قضیه کاملاً تفاوت دارد. آنها طراحی ها، اشکال و رنگهایی دارند که شبیه موضوعات فیزیکی خاصی نیستند و درکشان از نقاشی های نوع اول مشکل تر است. در حقیقت وقتی به آنها نگاه می کنی، بیشتر وقتها نظری نداری که چه چیزی را دیده ای.
در مجموع دو نوع نقاشی آبستره وجود دارند. نخستین آنها، موضوعی را به تصویر می کشد که برداشتی انتزاعی از طبیعت است. اگرچه وقتی به آن نگاه می کنی، در واقعیت موجود نیست اما حداقل می توانی بگویی که به چه چیزی نگاه کرده ای. اگر تا به حال به کارهای کلود مونه نگاه کرده باشی، منظورم را بهتر متوجه می شوی. در سال ١٨٩٩ مونه شروع به خلق یک سری آثاری کرد که نامشان را «یاسهای آبی» گذاشت. این نقاشی ها، باغ خانه ای در نورماندی فرانسه را نشان می دهند. اگرچه موضوعات داخل آن نقاشی ها واقعاً شبیه یاس ها نیستند، حتی آب و ابرها شکل واقعی خود را ندارند، اما تو می توانی بگویی که در میان آنها چه چیزی را دیده ای.
دومین نوع نقاشی آبستره را، هنر آبسترهء خالص می گویند که کاملاً ذهنی است. تمام آن چه می بینی، اشکال، رنگها، خطها و انگاره هایی هستند که هیچ شکل قراردادی از واقعیت را انعکاس نمی دهند.
همان طور که مشاهده می کنی، هیچ چیزی در اینها قابل تشخیص نیستند. آدم، میوه و یا یاسهای آبی. وقتی به آنها نگاه می کنی متحیر می مانی که چرا کسی زحمت کشیدن چنین چیزی را به خود داده و یا هنرمند ِ آن چه چیزی در لحظهء خلق آن در ذهن داشته؟ و یا ....چرا هنرمند باید وقتش را برای خلق چنین نقاشی بگذارد که خاصیتی جز دکوراتیو بودن ندارد؟....اما قضیه باید چیزی بیش از اینها باشد.
برای درک درست یک کار هنری، تو باید آن را بیش از یک خلق تنها و مجزا ببینی. باید در نظر داشته باشی که هنر، بی زمان نیست. هر اثر هنری در محیطی ویژه و شرایطی خاص خلق شده. اگر تو آن شرایط و محیط را درک نکنی، هرگز متوجه نخواهی شد که هنرمند چه چیزی را خواسته به من و تو نشان دهد. این همان دلیلی است که وقتی به کاری از یک هنرمند خاص نگاه می کنی، باید این را در نظر داشته باشی که چیزهایی هم دربارهء زندگی اش، فرهنگش و چگونگی زیستنش بیاموزی. اگرچه کیفیت نقاشی بیش از هر چیزی بستگی به مهارت و خواست هنرمند دارد، اما آن چه را که تو بر بوم او می بینی، بیشتر انعکاس محیطی است که وی در آن می زیسته. به عنوان مثال به دو نقاشی زیر نگاه کن.
نقاشی دست راست، اثر معروف مونالیزاست که در ١٥٠٦– ١٥٠٣ به وسیلهء لئوناردو داوینچی نقاشی شده. نقاشی سمت چپ تصویری است از پرنسس دیانا که در ١٩٨٢ اندی وارهول آن را به تصویر در آورده است.
هر دو، پرتره یک زن هستند و هر دو در نهایت مهارت هنری خلق شده اند، پزهایی شبیه هم دارند اما توجه به اختلاف سبک آنها قابل تأمل است.
اگر زندگی داوینچی و وارهول را مطالعه کرده باشی، در می یابی که اختلاف عمیقی بین شخصیت این دو وجود داشته است. اما این اختلافات دلیل مهمی برای عدم تجانس آنها در سبک نقاشی شان نیست. وقتی هر دو نقاشی را مقایسه کنی، می بینی که پیش از هر چیز دیگری، «اختلافات فرهنگی» این دو به چشم می آیند. هنرمند در هنگام خلق اثرش تحت تأثیر زمانی قرار می گیرد که در آن زندگی می کند، و هر چه قدر هم نوآوری در کارش باشد، نمی تواند از مرزهای فرهنگی پیرامونش فرار کند. هنگامی که تاریخ هنر را مطالعه کنی، همیشه می بینی که در هر جا و زمانی، یک مدرسهء برجستهء هنری وجود داشته که فرهنگ غالب هنرمندانش را تعیین می کرده است. هنرمندان غالباً با هنجارهای معمول فرهنگی شان کار می کنند.
تعداد کمی از هنرمندان هستند که این ساختار را می شکنند وشیوه ای نوین را در کارشان وارد می کنند. آنها همیشه با مقاومت بی شماری از مردم مواجه می شوند که سبک جدید هنری آنها را درک نمی کنند.حالا این چه ربطی به هنر آبستره دارد؟ در پست بعدی آن را شرح می دهم.