Showing posts with label لئوناردو داوینچی. Show all posts
Showing posts with label لئوناردو داوینچی. Show all posts

Friday, 13 March 2009

بزرگترین معمای تاریخ هنر

اگر زمانی گذرت به موزهء لوور افتاد و هیجان ِدیدن یکی از شاهکارهای هنری دنیا، تو را با شتاب به سوی این مشهورترین اثر هنری جهان کشاند و علامت و فِلِش، یکی پس از دیگری تو را از تالاری به تالار دیگر برد، تا آنجا که وقتی خواستی از آخرین راهرویی که تو را به آن تالار جادویی رهنمون می شود گذر کنی، کم و بیش صدای تاپ تاپ قلبت را شنیدی و به محض آن که پا به سالن گذاشتی، جمعیتی را دیدی که [به مدد تکنولوژی امروزه، دیگر می‌توانند در موزه‌ها عکس (بی‌فلاش) بگیرند] تق و تق بر دگمه‌های دوربینشان می‌زنند و دیگری را پس می‌زنند تا شاید چند سانتی‌متری بیشتر بتوانند به آن طناب قرمزی که سه چهار متر دورتر از دیوار قرار گرفته نزدیک شوند، تا شاید از آن فاصلهء دور با چشمهای تیز شده، دریابند چه چیزی در این تابلوی کوچک پنجاه- شصت سانتی ِ خاکستری و تیره هست که آن را تا این اندازه بر سر زبانها انداخته، زیاد تعجب نکن! چرا که آنجا خواهی فهمید تو تنها نیستی که از خودت این را می پرسی. تنها تو نیستی که با وجود این همه عکس ِ با کیفیت از مونالیزا در اینترنت و کتابها ناخودآگاه هیجانت را برای ثبت این لحظه‌ای که شاید دوباره دیگر در زندگی‌ات تکرار نشود، با فشار انگشت بر دگمهء دوربینت فرو می‌خوانی. عکسی که حتی اگر تمام تلاش خودت را هم بکنی نتیجه‌ای بهتر از این نخواهد داشت:
.
اما این پند مرا فراموش نکن و آن این که تلاش کن تا حتماً پیش از رفتن به آنجا برای آن که این ناامیدی وجود تو را هم فرانگیرد، چندی دربارهء این شاهکار لئوناردو داوینچی (که برخی تازه آنجا در جلوی تابلو از هم می پرسند این تابلو اثر کیست؟!) بخوانی.
وب سایت موزهء لوور این امکان را برای دوست‌داران این اثر قرار داده تا با کیفیت بهتر و آرامش بیشتری به آن نزدیک شوند، آن را تماشا کنند و در حال تماشا چندی نیز دربارهء آن که مونالیزا که بوده، چه داستانی بر این نقاشی رفته و آسیب‌ها و مرمت‌هایی که بر آن رفته بدانند. فقط کافی است که روی لینک قرمز رنگ آن کلیک کنی.

Thursday, 19 April 2007

هیولای انسان

این روزها که یاد لئوناردو داوینچی نقش پررنگی در ذهنم دارد، دلم نیامد داستانی را برایت روایت نکنم. داستانی که بیشتر به یک افسانه می ماند.
اگر به فلورانس ایتالیا سفر کرده باشی، در سالن مجلس پالازو وکچیو، قلب قانون گذاری جمهوری فلورانس، دیوار های عظیمی را مشاهده می کنی. این دیوارها پوشیده از نقاشی های متوسطی هستند که نقاش آن بیشتر به عنوان یک زندگی نامه نویس هنری شهرت دارد تا نقاشی برجسته. نام او جورجیو واساری است. شاید باورش برایت سخت باشد... که پیش از آن که واساری این دیوارها را با نقاشی های خود پر کند، دو هنرمند ارجمند تاریخ هنر، مجبور شدند شانه به شانهء یکدیگر، دو دیوارمقابل هم، در این سالن را به نقش کشند. در حقیقت عداوت بین این دو و نزاع مشهود بینشان، بزرگان شهر فلورانس را در اوایل قرن شانزدهم واداشت تا به بهانهء بزرگداشت جمهوریت فلورانس، به رقابتی تنگاتنگ ترغیبشان کند. دو هنرمندی که نه از لحاظ سن و نه از لحاظ سبک بینشان شباهتی وجود داشت. درست در همان سالهایی که داوینچی پنجاه و یک ساله، به نقاشی مونالیزا مشغول بود، وی را به نقاشی نبرد آنگیاری که به جنگ با میلان شهرت دارد، گماشتند و میکل آنژبیست و هشت ساله را که به ساخت مجسمهء داود می پرداخت، به نبرد کاسکینا، نبردی مقابل پیزای همسایه، گماردند. آن هم درست زمانی که رافائل بیست و یک سال داشت! متولیان این مسابقه، گمان می کردند که فشاررقابت بین این دو نتیجهء کار را بهتر خواهد کرد. اما دریغ که هر دوی این هنرمندان به دلیل تنها ویژگی مشترکشان، یعنی ناتمام گذاشتن کاری که شروع می کردند، هیچ از یک این دو اثر را به پایان نرساندند. نزاع افسانه ای این دو هرگز به اوج نرسید و آنانی که در انتظار نتیجهء این مسابقه بودند آن را نا امیدانه رها کردند.

پیشرفت لئوناردو در این کار بهتر بود. وی طرح داستان مصورش را روی دیوار پیاده کرد و حتی برای این کار آسانسوری چوبی اختراع کرد تا به راحتی بتواند با آن بالا و پایین برود. اما به دلیل قصدش در نوآوری، بنابر دستورالعمل یک نویسندهء قدیمی رومی، گچ و رنگ روغن را با هم مخلوط کرد و در آغازین صبحی که به رنگ آمیزی کار می پرداخت، در اثر باران و رطوبت هوا، رنگهایش پوسته پوسته شدند و از دیوار شروع به ریختن کردند.

و اما میکل آنژ...وی از حد طراحی فراتر نرفت. در حالی که لئوناردو صحنه ای از «قلب» یک جنگ را با صورت خشمناک مردان از جان گذشته و اسبان شیهه زن به تصویر می کشید، میکل آنژ در طرحش بخشی از «حاشیهء» جنگ را به نمایش گذاشت. زمانی را که سربازان در چشمه ای حمام می گیرند و صدای پای سپاه دشمن را می شنوند و سعی می کنند تا از آب بیرون بیایند و زره هایشان را بپوشند. هردوی این اسکچ ها اولین تصاویر جنگی این دو هنرمند به حساب می آیند. یکی از نکات جذاب این دو صحنه، اشارهء آنها به هیجان غیر قابل کنترل انسان است، درست همانطور که ماکیاولی در همان زمان شکست جمهوری فلورانس را نتیجهء اعمال غیر عقلانی انسان دانست. بعدها، زمانی که دیگر جمهوریت در فلورانس به امیدی باطل بدل شده بود، واساری به طور عمد روی باقی ماندهء نبرد آنگیاری لئوناردو را نقاشی کرد و هر گونه ردی را از جمهوری و ایده آل هایش پاک کرد. اگرچه بارها تلاش کرده اند تا با استفاده از ابزار پیشرفته، رد پایی از شاهکار داوینچی را در زیر کارهای واساری بیابند و نقاشان بسیاری از جمله روبنس سعی کردند تا از این اثر ِ بدیع نمونه برداری کنند، اما واقعیت این است که یکی از بزرگترین پروژه های عظیم دوران رنسانس برای همیشه ناتمام ماند. واساری می نویسد که کنایه ها و ابراز انزجار میکل آنژ به لئوناردو به حدی رسید که وی فلورانس را برای همیشه به قصد فرانسه ترک کرد.

Sunday, 15 April 2007

مردی که می خواست همه چیز را بداند

امروز پانصد و پنجاه و پنجمین سال روز تولد ابر انسانی است که به قول فروید زمانی که هنوز دیگران در خواب بودند، بسیار زودتر از آنچه باید در تاریکی بیدار شد. آفرینندهء معمای لبخندی که قرن هاست دربارهء آن سخن می گویند، معمایی که رازآلود بودنش دست کمی از معمای زندگی خالق آن ندارد.
لئوناردو داوینچی را کنجکاوترین مرد تاریخ خوانده اند.کسی که نبوغش تا آنجا پرواز کرد که توانست مرز هر غیرممکنی را در هم بشکند وسحر هر زنجیر و حصاری را باطل کند و با پشتوانهء کار سخت و همیشگی، بال و پری بر سر و روی هر واقعیت و خیالی که اراده کرد بکشد و هرگز اجازه نداد تا بردهء تفکر گذشتگان باشد. ذهن مدرن لئوناردو از اولین انواعی بود که آیندگان می توانند در نگاه به پشت سرشان جستجویش کنند. آموزگار او نیز همچون هر دانشمند حقیقی، «طبیعت» بود. خودش می نویسد: «آنان که دانش باستان را مطالعه می کنند اما روی طبیعت کار نمی کنند، فرزند خواندهء طبیعتند و نه فرزند واقعی ِ این مادر ِ همهء قدرتهای نیک».
این بزرگداشت مختصر که هر ساله آن را در قلب خود زنده اش می دارم، تنها نشانه ای است برای «یادآوری» آن چه او بود و اندرزی که از اعماق سرچشمه های مرموز آثار و زندگی او بر جانمان می نشیند. تا فراموش نکنیم آن چه را که باید از او بیشتر بدانیم و بیاموزیم و نیاز مان به باور آن که: چنین بودنی محال نیست و زمانی وجود داشته است.
....

Monday, 19 March 2007

چگونه از دیدن یک اثر آبستره لذت ببریم؟

مطمئنم که تو هم گاهی در دوران زندگی ات به شماری از نقاشی های آبستره برخورده ای. آثاری که نه تنها تو که خیلی ها با فهم آن مشکل دارند. حالا این که چطور در ادامهء هنر کلاسیک قدیم، بیشتر و بیشتر راه برای هنر آبستره گشوده شده و چرا به آن اهمیت داده می شود، مطلبی است که سعی می کنم برایت به طور مختصرتوضیح دهم. منظورم «هدف» هنر آبستره است. و این که کمکت کنم تا تو هم از دیدن آن لذت ببری.
برای شروع باید بگویم که در مجموع دو نوع نقاشی وجود دارد: هنر تصویری و هنر انتزاعی.
هنر تصویری هنری است که موضوع مشخص و معینی را به تصویر می کشد. که گاهی به حقیقت زندگی نظر دارد، چیزی شبیه عکاسی. برای مثال به این نقاشی رامبراند نگاهی می کنیم.
این اثر نامش «خطابه آناتومی دکتر نیکولاس تولپ» است و در سال ١٦٣٢ نقاشی شده. وقتی به آن نگاه می کنی، خیلی راحت می توانی تشخیص دهی که به چه چیزی داری نگاه می کنی. هشت تا مرد که لباسهایی عجیب به سبک لباسهای قرن هفدهم هلند را پوشیده اند، میزی در برابر آنهاست که مرده ای بر آن خوابیده و یک دستش کالبد شکافی شده، تشخیص همهء این ها بسیار ساده است. تو داری به تصویر یک اتاق تشریح نگاه می کنی.
البته همهء نقاشی های تصویری، کاملاً واقعی نیستند. برای مثال پل سزان نقاشی های زیبایی از میوه ها کشیده است. به یکی از آنها نگاه کن.
سیب، هلو، گلابی، انگور هایی که سزان آن ها را در ١٨٨٠– ١٨٧٩ خلق کرده است. واضح است که این نقاشی، انتزاعی تر از آن قبلی است. اما هنوز آن چه داری به آن نگاه می کنی یک نقاشی تصویری است. اگرچه موضوعات به تصویر کشیده شده به واقعیت موضوعات رامبراند نیستند. شکی وجود ندارد که نقاشی سزان یک عکس نیست. اما راحت می شود دریافت که داریم به یک ظرف میوه نگاه می کنیم.
وقتی تو به یک نقاشی تصویری نگاه می کنی، فوراً احساس می کنی که آن نقاشی را دوست داری یا نه.
اما در نقاشی آبستره قضیه کاملاً تفاوت دارد. آنها طراحی ها، اشکال و رنگهایی دارند که شبیه موضوعات فیزیکی خاصی نیستند و درکشان از نقاشی های نوع اول مشکل تر است. در حقیقت وقتی به آنها نگاه می کنی، بیشتر وقتها نظری نداری که چه چیزی را دیده ای.
در مجموع دو نوع نقاشی آبستره وجود دارند. نخستین آنها، موضوعی را به تصویر می کشد که برداشتی انتزاعی از طبیعت است. اگرچه وقتی به آن نگاه می کنی، در واقعیت موجود نیست اما حداقل می توانی بگویی که به چه چیزی نگاه کرده ای. اگر تا به حال به کارهای کلود مونه نگاه کرده باشی، منظورم را بهتر متوجه می شوی. در سال ١٨٩٩ مونه شروع به خلق یک سری آثاری کرد که نامشان را «یاسهای آبی» گذاشت. این نقاشی ها، باغ خانه ای در نورماندی فرانسه را نشان می دهند. اگرچه موضوعات داخل آن نقاشی ها واقعاً شبیه یاس ها نیستند، حتی آب و ابرها شکل واقعی خود را ندارند، اما تو می توانی بگویی که در میان آنها چه چیزی را دیده ای.
دومین نوع نقاشی آبستره را، هنر آبسترهء خالص می گویند که کاملاً ذهنی است. تمام آن چه می بینی، اشکال، رنگها، خطها و انگاره هایی هستند که هیچ شکل قراردادی از واقعیت را انعکاس نمی دهند.
همان طور که مشاهده می کنی، هیچ چیزی در اینها قابل تشخیص نیستند. آدم، میوه و یا یاسهای آبی. وقتی به آنها نگاه می کنی متحیر می مانی که چرا کسی زحمت کشیدن چنین چیزی را به خود داده و یا هنرمند ِ آن چه چیزی در لحظهء خلق آن در ذهن داشته؟ و یا ....چرا هنرمند باید وقتش را برای خلق چنین نقاشی بگذارد که خاصیتی جز دکوراتیو بودن ندارد؟....اما قضیه باید چیزی بیش از اینها باشد.
برای درک درست یک کار هنری، تو باید آن را بیش از یک خلق تنها و مجزا ببینی. باید در نظر داشته باشی که هنر، بی زمان نیست. هر اثر هنری در محیطی ویژه و شرایطی خاص خلق شده. اگر تو آن شرایط و محیط را درک نکنی، هرگز متوجه نخواهی شد که هنرمند چه چیزی را خواسته به من و تو نشان دهد. این همان دلیلی است که وقتی به کاری از یک هنرمند خاص نگاه می کنی، باید این را در نظر داشته باشی که چیزهایی هم دربارهء زندگی اش، فرهنگش و چگونگی زیستنش بیاموزی. اگرچه کیفیت نقاشی بیش از هر چیزی بستگی به مهارت و خواست هنرمند دارد، اما آن چه را که تو بر بوم او می بینی، بیشتر انعکاس محیطی است که وی در آن می زیسته. به عنوان مثال به دو نقاشی زیر نگاه کن.
نقاشی دست راست، اثر معروف مونالیزاست که در ١٥٠٦– ١٥٠٣ به وسیلهء لئوناردو داوینچی نقاشی شده. نقاشی سمت چپ تصویری است از پرنسس دیانا که در ١٩٨٢ اندی وارهول آن را به تصویر در آورده است.
هر دو، پرتره یک زن هستند و هر دو در نهایت مهارت هنری خلق شده اند، پزهایی شبیه هم دارند اما توجه به اختلاف سبک آنها قابل تأمل است.
اگر زندگی داوینچی و وارهول را مطالعه کرده باشی، در می یابی که اختلاف عمیقی بین شخصیت این دو وجود داشته است. اما این اختلافات دلیل مهمی برای عدم تجانس آنها در سبک نقاشی شان نیست. وقتی هر دو نقاشی را مقایسه کنی، می بینی که پیش از هر چیز دیگری، «اختلافات فرهنگی» این دو به چشم می آیند. هنرمند در هنگام خلق اثرش تحت تأثیر زمانی قرار می گیرد که در آن زندگی می کند، و هر چه قدر هم نوآوری در کارش باشد، نمی تواند از مرزهای فرهنگی پیرامونش فرار کند. هنگامی که تاریخ هنر را مطالعه کنی، همیشه می بینی که در هر جا و زمانی، یک مدرسهء برجستهء هنری وجود داشته که فرهنگ غالب هنرمندانش را تعیین می کرده است. هنرمندان غالباً با هنجارهای معمول فرهنگی شان کار می کنند.
تعداد کمی از هنرمندان هستند که این ساختار را می شکنند وشیوه ای نوین را در کارشان وارد می کنند. آنها همیشه با مقاومت بی شماری از مردم مواجه می شوند که سبک جدید هنری آنها را درک نمی کنند.حالا این چه ربطی به هنر آبستره دارد؟ در پست بعدی آن را شرح می دهم.