Thursday, 26 February 2009
راز بقای هنرمند
Posted by
ترانه خالقی
at
11:53 am
0
comments
Labels: هنر
Tuesday, 17 February 2009
هنرمند بودن
بیشتر هنرمندان واقعیت را با دریچهای متفاوت از مردم عادی نگاه میکنند. به گونهای که انگار هنگام راه رفتن، زمین زیر پایشان را لمس نمیکنند. این میشود که اغلب وقتی که سر در ابرها دارند، هنگام مواجهه با واقعیت محکم بر زمین می خورند. البته استثناهایی هم هست، اما معمولاً هنرمندان با واقعیت راحت کنار نمی آیند. اگر قرار هست که تازه به دنیای هنر پا بگذاری و از همان اول راه سرگردان نمانی، و یا اگر پا گذاشتهای و دوست داری در راهت پیشرفت بیشتری داشته باشی، پندهایش را جدی بگیر، هرچند اگر برخی از نکاتش همچون پاشیدن آب سردی بر سر و صورت باشد. شاید تو هم مواردی به نظرت برسد که میشود به این فهرست افزود:
- یادبگیر که با کم بسازی و صرفهجویی و پس انداز را خوب یاد بگیری، چرا که احتمالاً در اوایل راه تا چند سال درآمد زیادی نخواهی داشت.
- دست کم چند دوست هنرمند داشته باش تاهمیشه در میان دوستان و آشنایان تنها شخص خلاق و نادرهء زمان شمرده نشوی.
- یک روانشناس و یا یک شانهء امن برای گریهکردن پیدا کن چرا که برای خلق هنری بارها به آنها نیاز پیدا خواهی کرد.
- الهام در مکانی سراغت میآید که داری در آن کار میکنی. اگر بنشینی و منتظر الهام (شهود و اشراق!) بمانی، شاید تعداد کارهای تمام شدهات تا زمان پیری به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
- هرگز به اظهارنظرهای خانواده و دوستان گوش نکن، به ویژه اگر هنرمند یا گالریدار نباشند.
- خودت خودت را نقد نکن و کارَت را به باد سرزنش نگیر.
- منتظر نباش تا کشفت کنند.
- اشکالی ندارد اگر ایدهء دیگران را بدزدی، اما فقط تا جایی که نخواهی مثل طوطی از آنها تقلید کنی.
- چون کارَت شبیه کار جکسون پولاک شد، به این معنی نیست که در یک رده قرار دارید.
- دربارهء تجارت، بازاریابی، مالیات، رسانهها دانشی کسب کن و وب سایتی برای خودت راه بیانداز.
- با مواد خوب و با کیفیت کار کن و منتظر نباش دیگران برای هنر ارزان قیمتی که چند سالی بیشتر دوام نمیآورد، پولی بپردازند.
- فرقی نمی کند چقدر فکر کنی کارَت اوریجینال است، این کار قبلاً انجام شده.
Posted by
ترانه خالقی
at
11:33 pm
0
comments
Labels: هنر
Saturday, 11 October 2008
هنر قدرت
آن روزها داریوش بزرگ به خوبی میدانست که تنها داشتن ِ گوهر زیبا و لباس گران بها در به خدمت آوردن قلب و باور مردمان فرودستش به کار نمیآید. از این رو با کاربرد «تصویر» در رسیدن به این هدف بیشترین بهره را برد و نامش برای همیشه به عنوان نخستین امپراطوری باقی ماند که از «نشانه» برای پیام رسانی سود جسته است. او دستور داد تا صورتش را بر سکهها* نقش زنند، چرا که به خوبی میدانست بیشتر مردمان سرزمینش از توان خواندن ِ جملهء: «من دادگرم و
از جانب پروردگار برای گسترش شادمانی آمدهام» بی بهره اند، اما همگان توان آن دارند تا به سادگی داریوشی را در قلمروی ذهن بازخوانی کنند که در دست کمانی دارد و با اقتدار ایستاده است تا با نیروی درایت و نه زور شمشیر از کیانشان دفاع کند. اسکندر نیز پس از فرو کشیدن او از قدرت، با بهره وری از همین نیرو دستور داد تا تمام سکههایی را که بر آنها چهرهء داریوش نقش زده شده بودند، ذوب کنند و به جای آن چهرهء
خودش را قلب زنند. اگرچه تصویر داریوش کماندار تا قرن ها پس از مرگ او نیز به عنوان نشانی از اقتدار پارسی باقی ماند. آگوستوس رومی نیز چهل سال پیش از به دنیا آمدن مسیح، در اوج بیرحمی و استبداد، با دستور خلق سری مجسمههایی از چهرهء خود، با پیام «مرد ِ مردم»، خالق نخستین دروغ سیاسی بود. هنوز هم سیاسیون دنیا از این دست اختراعات ِ قانون گذاران باستانی بهره میبرند. اگرچه به جای نقاشی و قلم زنی و سنگ تراشی، از تکنولوژی های دیجیتالی بهره میجویند و هنوز هم به همان اندازه مردمان جهان در برابر نیروی هنر آسیب پذیرند.* داریک
Posted by
ترانه خالقی
at
1:56 pm
0
comments
Saturday, 13 September 2008
هنر برای زنده ماندن؟
می رویم به بیست هزار سال پیش. زمانی که آدمها در دورهای سخت و یخی برای زنده ماندن دست و پنجه نرم میکردند. در آن زمان که آدم گرسنهای خودش را برای شکار ماموتهای پشمالو آماده میکرده است. شکار چهار پای غول پیکری که سلانه سلانه، با وزن دهها تنی اش این سو و آن سو میرفته و تنها سلاح آدمی برای بر زمین زدن او تنها چوب بلند نوک تیزی بوده و این نقاشی. در خلسه و تاریکی، با خطی دقیق روی دیوار و ضربهای از رنگ قرمز بر آن، آن هم نه یک بار و دو بار که بیست و هفت بار! تا دلش قرص شود که هنوز میتواند روزی دیگر را نیز زنده بماند. و اثری خلق می کند که صدها بار زیباتر از تلاش هر هنرمند آوانگارد امروزی است. او هنرمندی راستین است. هنرمندی محروم از هر صندلی راحت یا ابزار پیشرفته و پر آب و رنگ. اما این که چه شد که ناگهان دست به بازآفرینی دیده هایشان زدند، بی آن که پیش فرض یا الگویی برای خلق آنها داشته باشند....چیزی نمی دانیم.
Posted by
ترانه خالقی
at
9:50 pm
0
comments
Tuesday, 9 September 2008
آیا ما هنر را میآفرینیم؟ یا هنر دنیا را میسازد؟
بدن انسان و فرمهای گوناگون آن یکی از جذابترین موضوعاتی بوده که ذهن و هنر هنرمندان را برای قرنها به خودش مشغول داشته، و این در حالی است که امروزه نه تنها در هنرهای زیبا که حتی تمام صفحات تلویزیون و مجلات و بیل بوردها و تقریباً همهء لحظات بیداری ما را هم پر کرده است. فتو شاپ هم که به کمک انسان شتافته و در حق بازسازی معیارها و ایده آلهایش هیچ کوتاهی نمیکند.شکی نیست که هنرمندان از ابتدای تاریخ هنر تا کنون، برداشتهای گوناگونی از بدن انسان داشتهاند و
تنها اشتراکشان این بوده که آفریدههایشان هیچ کدام به انسان واقعی شباهت نداشتهاند. از مجسمهء ١١ سانتی ونوس اتریشی ویلندورف گرفته تا ونوسهای مشابه دیگر آن از نوع روسی و اوکراینی و اسلواکی و چک و ایتالیایی و فرانسویاش تا بدن های زیباتر مصری و پس از آن، که یونانی ها سعی کردند تا اسطوره های شگفت انگیز و زیبایی را با مقیاسهای دقیق هندسی خلق کنند. که آفریدههای آنها هم البته با واقعیت اصلی فاصلهء بسیاری داشتهاند.تا اکنون که نوبت به ما رسیده است.

و ما انسانهای مدرن و امروزی نیز همچنان وفادار به نیاکان باستانیمان، از آفرینش دور از واقعیت بدن ابایی نداریم. اما چرا؟ آیا میشود تنها به این گفتهء عصب شناسان بسنده کرد که به خاطر یک غریزهء بیولوژیک، ما با بخشی از مغزمان هنر را خلق میکنیم که با شادی و لذت ارتباط دارد و از این رو در آفریدن آن بخشهایی که برایمان اهمیت بیشتری دارد، بیشتر هم به گزافه میرویم؟! «تکامل» در این میان چه نقشی را در مغز ما ایفا کرده، وقتی که هنوز هم، چون هزاران سال پیش راه را به اغراق میرویم؟
Posted by
ترانه خالقی
at
12:57 pm
0
comments
Thursday, 4 September 2008
کتابهای تاریخ هنر تا چه اندازه دادگرند؟
سخن از دیوید گالنسون (یا گلنسون) اقتصاد دان آمریکایی رفت و این که تئوریهای او دربارهء خلاقیت هنرمندانه شهرت فراوانی دارند. شاید بد نباشد اگر اندکی هم دربارهء نوشتهء دیگر او، «برترین هنرمندان قرن بیستم» سخن بگوییم. نوشتهای که دربارهاش فراوان سخن رفته و یکی از دلایلش این است که در آن پیکاسو را پیش از ١۵هنرمند دیگر، تأثیرگذارترین هنرمند قرن بیستم نامیده است. این که چطور یک اقتصاددان به این نتیجه رسیده، مینویسد وقتی که کتابهای تاریخ هنر را برگ میزده و شمار تصاویر آنها را حساب میکرده، پی برده است که تصاویر پیکاسو و نقاشیهایش بیش از هر هنرمند دیگری در این کتابها آمدهاند. و در نوشتهء دیگری با نام «برترین هنرمندان زن قرن بیستم چه کسانی بودند»، سیندی شرمن را به همان دلایل بالا برترین میداند و پس از او، از جورجیا اُ کافی، لوئیز بورگئوس، اوا هسه و فریدا کاهلو نام میبرد. او مهمترین اثر هنری تاریخ بیستم را دوشیزگان آوینیون (پیکاسو) میداند.اما این پرسش نه تنها برای من که برای بسیاری پیش میآید که: آیا شمار ِ آثار یک هنرمند در کتابی یا کتابهایی، میتواند دلیل قانع کنندهای برای تأثیرگذار بودن خالق آن باشد؟
اگر به کتابهای تاریخ هنر نگاهی بیاندازیم، دیگر از این حرف گالنسون شگفتزده نمیشویم. روند تاریخی هنر مدرن، راه را به جایی برده است که دیگر استاندارد شناخته شدهای برای هنر وجود ندارد. تاریخ دانان و منتقدان هنری هم خود را آزاد دیدهاند تا هر یک به سلیقه، شماری از هنرمندان را در کتابهایشان خوش آمد گفته و آنها را به خانوادهء مشاهیر راه دهند، تا بدین گونه تصویر آثارشان، هم به کتابها راه یابد و هم بر پیشخوان کارت پستالها.
برای نمونه کتاب تاریخ هنر جنسون (یا جنسن) را تقریباً همهء هنردوستان و دانشجویان هنر میشناسند و میدانند که برای سالها (نه تنها در ایران که در سراسر دنیا) برای پژوهشگران هنر از بن مایههای ارزشمند هنری به شمار میرفته و سالها نیز عنوان «پرفروش» را در دنبالهء خود داشته است. به نوعی آن را انجیل ِ دانشجویان و استادان هنر میدانند.
اما خوب حالا با سر و دستی که بر آن کشیدهاند، در نسخه تازهاش میبینیم که نه تنها تصویر مشهور «مادر» اثر جیمز مک نیل ویستلر جای خود را به «سمفونی در لباس سفید» او داده است، که حتی آثار هنرمندان زن بسیاری نیز در آن دیده میشوند. همین گونه میتوانیم ردی از هنر دکوراتیو نیز در این کتاب بیابیم و بسیار تغییرات دیگر. کتابی که دیگر آن را تاریخ هنر نوشتهء جنسن نمیدانند.
دیوید گلنسون در ویکی پدیا
مقالهء برترین هنرمندان قرن بیستم نوشتهء دیوید گلنسون
مقالهء برترین هنرمندان زن قرن بیستم چه کسانی بودند نوشتهء دیوید گلنسون
مقالهء هرالد تریبون ( نسخهء جهانی نیویورک تایمز) دربارهء کتاب گلنسون
کتاب تاریخ هنر اثر جنسن نسخهء نخست
کتاب تاریخ هنر جنسن نسخهء هفتم
کتاب تاریخ هنر نوشتهء جنسن برگردان پرویز مرزبان
3. Boccioni, Unique Forms of Continuity in Space
4. Duchamp, Fountain
5. Tatlin, Monument to the Third International
6. Picasso, Guernica
7. Hamilton, Just what is it that makes today's homes so different, so appealing?
8. Smithson, Spiral Jetty
Posted by
ترانه خالقی
at
9:56 am
0
comments
Friday, 28 March 2008
هنر زیباست اما کار زیادی می برد
نسبت دادن هنر به سرگرمی و جدی نگرفتن آن به عنوان یک کار متأسفانه یک دیدگاه بین المللی است! شاید باور نکنید که خیلی ها هنوز تصور می کنند هنر چیزی است که زنها در وقتهای آزادشان انجام می دهند! و از طرفی پنداشت های غلط و کج و کوله نسبت به هنر، مبهم ماندن ِ حقیقت آن ، ندانستن کاربرد راستین آن در زندگی و روح انسان، هنر را از زمین به آسمان بردن و بی اندازه مقدس پنداشتن آن تا جایی که خیلی ها فکر می کنند هنرمندان آدمهای متبرک شده و خاصی هستند و دیگران نمی توانند به وادی آنها راه پیدا کنند و .....اجازه نمی دهد تا دنیای هنر و ماهیت حقیقی آن درست شناخته بشود. پرسش های ناجور و نادرست هم در راستای این گونه پنداشت ها می آیند. پرسش هایی که هر نوع پاسخی می تواند برداشتی نادرست برای مخاطب به همراه داشته باشد.یکی از آن پرسش هایی که به هر روی پاسخ به آن، مخاطب را در هوا معلق نگه می دارد این است که تمام کردن این کار چه اندازه زمان برده؟ اگر بگویی فقط چند ساعت کار برده، توانایی تو و عمیق یا سطحی بودن اثرت و مقدار قیمت اثر برای پرسشگر زیر سؤال می رود. اگر بگویی ماهها زمان صرف این کار کرده ام، همچنان نگران توانایی ات و البته سرعت آهسته ات می شوند!
در این میان اما پرسش هایی هستند که بیشتر وقتها از طرف هنرمندان به آنها خوش آمد گفته می شود:
چه کسی بیشترین تأثیر را بر تو داشته؟ چرا کارت در این مقیاس کار شده؟ ...و سؤالهایی مثل: چه شد که به فکر افتادی تا این سری را کار کنی؟ به هنرمند اجازه می دهد تا دربارهء کارش و فعل و انفعالاتی که در طول کار برایش پیش آمده صحبت کند.
اما برخی از سؤالها جای احتیاط دارند. یعنی پرسش گر باید مواظب باشد که خیلی راست و مستقیم مثلاً به هنرمند نگوید: این کار یا این سری عصیان / غم / احساس / خشونت زیادی در آن دیده می شود! هدفت در این کار چه بوده؟
بعضی سؤالها هم هستند که می توانند هم خوب باشند و هم بد: موی اسب در این کار چه معنایی دارد؟
اما از یک پرس و جوی غیر رسمی از هنرمندان بر می آید که این دست پرسش ها هوا خواهان بسیاری دارند:
- می توانم کارهای بیشتری از تو ببینم؟
- می توانیم این اثر را برای موزهء هنر مدرن / معاصر ببریم؟
- من عاشق کارهای تو هستم. می توانم با کمک مالی ترتیب یک نمایشگاه بزرگ را برایت بدهم؟
- این کار فروشی است؟
- می توانم پولش را نقد بپردازم؟
- می توانم مشتری همیشگی ات باشم؟
هیچ نیازی هم نیست این سؤالها را ادبی بپرسیم. اما گذشته از همهء این حرفها، آن چه که هنرمندان بیش از هر چیز می خواهند این است که دوست دارند جدی گرفته بشوند. به کوشش ها و ایده هایشان احترام گذاشته بشود و برای ادامهء کارشان حمایت بشوند. و برای این امر نیازی نیست کار زیادی انجام بدهیم. یک تماشای خوب و یکی دو پرسش درست که نشان بدهد هنرمند توانسته با بیننده اش ارتباط برقرار کند از هر پاداشی برای او نیکو تر است.
Posted by
ترانه خالقی
at
11:52 am
0
comments
Labels: هنر
Wednesday, 26 March 2008
ART IS WORK
پیش از این که خواندن این نوشته را آغاز کنی، یادت باشد که:- هنرمندان اصولاً دوست ندارند دربارهء کارشان زیاد صحبت کنند. حتماً بارها این جمله را از دهانشان شنیده ای که گفته اند: اگر می خواستم دربارهء کارم توضیح بدهم، نویسنده می شدم.
- خیلی مهم است وقتی به دیدن یک کار هنری می رویم، یادمان باشد هنرمندان فرق ستایش و تحسین واقعی را از قلابی آن به خوبی تشخیص می دهند.
گاهی اوقات پرسش گر می خواهد عمق علاقه اش به هنر و به ویژه هنر ِ آن هنرمند را نشان بدهد، اما واقعیت این است که نمی داند سؤالش را چگونه بپرسد.
- آیا شما یک هنرمند معاصر به حساب می آیید؟ خوب معلوم است که همهء هنرمندان در زمان خودشان معاصرند!
- به چه جنبشی تعلق دارید؟ جنبش ها برچسب های تاریخی اند و این آیندگانند که در نگاه به گذشته شان با نام ها و دسته بندی ها برای هنرمندان تعیین هویت می کنند.
- به جای آن که بپرسید شما نقاشی رنگ روغن کار می کنید یا آکریلیک یا ...بهتر است بگویید می شود دربارهء تکنیک کارتان کمی توضیح بدهید؟
- آیا برای خودتان یک گالری دارید؟ هنرمندان معمولاً گالری ندارند. آنها در استودیو کار می کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارند.
- آیا در میان کارهایتان اثری هست که نخواهیدش؟ شما هیچ وقت از یک بانکدار می پرسید که آیا پولی دارد که آن را نخواهد؟
- کار شما دقیقاً شبیه کار فلان و یا بهمان هنرمند است. آیا منظورتان این است که کار من اصل نیست و یک کپی است؟
- باید خیلی جالب باشد که آدم همیشه یک سرگرمی داشته باشد. پس کی (ها) کار می کنید؟ آوخ! که این یک پرسش بین المللی است. هنرمندان خودشان خوب می دانند که آنها کارگر معدن، معلم مدرسه و یا کارمند ادارهء بیمه نیستند. اما آنها هم سخت کار می کنند و کارشان را واقعاً کار می دانند و آن را تفریح نمی دانند!
- پس برای گذران زندگی چه کار می کنید؟ هدف بیشتر هنرمندان این است که از راه هنرشان کسب درآمد کنند، اگرچه بعضی هایشان مجبورند راه درآمد دیگری هم داشته باشند. اما کار هنری را بهترین راه برای گذران زندگی می دانند.
- آیا در خانه کار می کنید؟ هنرمندانی که پاسخ بدهند بله! مخاطبشان فوری فکر می کند که هنر او یک جور سرگرمی به حساب می آید. یادمان باشد مکانی که هنرمندان در آن کار می کنند، کیفیت کار آنها را تعیین نمی کند!
- این کار تمام شده؟ حالا فرض کن تمام شده!
پیش آمده هنرمندی هرچند پرآوازه چیدمانش را بر روی زمین گذاشته و بازدید کنندهء محترمی در حین عبور از نمایشگاه لگدی به آن زده و به خیال خود جلوی پایش را تمیز کرده! هنرمند به طرفش دویده و گفته این کار من است! ...- جدی می گویید؟ فکر کردم آشغاله!
- مواظب ِ پرسش از موضوع حساسی مثل قیمت کار باشید. مثلاً هنرمندی تعریف می کند که خریداری جویای قیمت یکی از طراحی هایش می شود. چی؟ 30 هزار تومان؟ با این پول من می توانم یک کارتن کتاب بخرم!
- کار هنرمند را هرگز با اشتیاقی که خودتان برای فراگیری طراحی و نقاشی دارید مقایسه نکنید. من هم وقتی بازنشسته شدم / دانشگاهم تمام شد/ سه ماه تعطیلی که آمد/ کلاس زبانم که تمام شد......تصمیم دارم نقاشی را یاد بگیرم.
- یک بار جایی می خواندم شخص ثروتمندی، اثری را از هنرمندی می خرد و پس از مدتی منشی او با هنرمند تماس می گیرد که این نقاشی چند سانتی متر برای مبلی که قرار است بالای آن آویزان شود بلند تر است. می شود چند سانتی از نقاشی تان را ببُرید؟ هنرمند عصبانی می شود و در جواب می گوید: چرا از مبلتان نمی بُرید؟ و گوشی را قطع می کند. چند روز بعد آن زوج خریدار با او تماس می گیرند و از او به خاطر ایدهء خوبش تشکر می کنند و می گویند چند سانت از پایهء مبل را بریدیم و نقاشی حالا کاملاً اندازهء آن دیوار است!
این داستان البته پایان خوشی دارد. اما اگر از هنرمندان دیگر هم بپرسید داستانهای مشابهی برایتان تعریف می کنند. دربارهء سایز، قیمت، تکنیک کار....و خلاصه سؤالهایی که می تواند با اعتماد به نفس ترین هنرمندان را هم از پا در بیاورد.
این پست ادامه دارد....
Posted by
ترانه خالقی
at
1:15 pm
0
comments
Labels: هنر
Tuesday, 18 March 2008
موفقیت یا هنر؟
«تمام پند من این است که زمان کمتری را صرف فکر کردن دربارهء موفقیت کنند و تمام انرژی شان را برای ساختن هنرشان بگذارند. وگرنه ارتباطشان با هنر تغییر می کند و کمتر نبوغ و صداقت در آن وجود خواهد داشت. هنر نباید تحت فشار ِ موفق شدن، به دنیا بیاید که چیزی عمیق تر از این حرفهاست. همین است که باعث می شود هنر در یک حد متوسط بماند....»
اینها حرفهای کسی نیست جز شیرین نشاط. در پرسشهایی که از هنرمندان خواسته شده تا پاسخ بدهند: «چرا من یک هنرمندم؟ مخاطبان من چه کسانی هستند؟ چطور می توانم با مخاطبانم ارتباط برقرار کنم؟ وظیفهء هنر چیست؟». پرسش هایی که کم و بیش هر هنرمندی با آن درگیر است و البته نمی شود پاسخی قطعی برای هیچ یک از آنها یافت. اما این حرف شیرین نشاط را کاملاً باور دارم.
منبع:
In the Making: Creative Options for Contemporary Art
Posted by
ترانه خالقی
at
1:03 pm
0
comments
Labels: هنر
Saturday, 15 March 2008
دایره
همان طور که زمین گرد است و به دور خورشید می گردد. گردونهء دنیا نیز دور باطلی دارد که جهان را دور می زند و در نقطه ای تکرار می شود...١٣ مارس، هفتاد سال از روزی گذشت که مردم اتریش در یک انتخابات آزاد، به پیوستن اتریش به آلمان بزرگ (با رهبری حزب نازی) رأی دادند. برگهء رأی، از رأی دهنده می خواهد که نظرش را بگوید: آیا به حزب آدولف هیتلر رأی می دهی؟
Posted by
ترانه خالقی
at
11:20 am
0
comments
Labels: هنر
Friday, 2 November 2007
قلمروی نا دیدنی ها
اگر به خاطر داشته باشی، پیش از این سخن کوتاهی از هنرمند معاصر انگلیسی برایان فراود رفته بود. برایان فراود از جمله هنرمندانی است که همیشه دوست دارد ورای روزمرگی های زندگی، به دنیای خارج از دیدگان گریزی بزند و احساس و تخیل بیننده اش را به جنبش وادارد.
مدتی است که گروه آلمانی «کوانتال» آلبوم زیبایی را با ترکیبی از کارهای فراود روانهء بازار کرده. کلیپ زیر، نمایشی از این ترکیب و هماهنگی است.
Posted by
ترانه خالقی
at
8:30 am
7
comments
Labels: برایان فراود, موسیقی, هنر
Saturday, 27 October 2007
جایی که هنر به پایان می رسد
این که حقیقت هنر چیست می تواند همچون حقیقت خیلی چیزهای دیگر باشد. حقیقتی که شاید زمانی به همان راحتی که نامش بر زبان می آید، دور انداخته شده و به فراموشی سپرده شود. دور از اندیشه نیست اگر زمانی بیاید که هنر، رسمی قدیمی و منسوخ و مضحک شمرده شود و نقاشی، به عنوان یک مستطیل آویزان شده از یک میخ دیوار، همچون میوه ای افتاده از درخت فرهنگ، جز قطعه ای آنتیک تلقی نشود. و زمانی برسد که ذهن از تصور هنر به عنوان تصویری که بشود به آن نگاه کرد، دست بکشد. و دور نخواهد بود زمانی که به جای لفظ ِ«مواجه شدن با هنر»، بگوییم: «درون ِهنر شدن». تا زمانی که بشود به این به اصطلاح اتوپیای هنری رسید، نقش هنر همچنان در «چارچوبی» که برایش طراحی و تعریف کرده ایم باقی خواهد ماند. چارچوب یا قاب، تنها وجه اشتراک تمامی هنرهاست. فرقی نمی کند که از چوب، فلز و یا کانسپچوالی محض باشد. مهم آن است که پیرامونی باشد تا تعیین کند هنر کجا باید به پایان برسد و از کجا مابقی دنیا آغاز شود. واقعیتی که چه با آن موافق باشیم و چه نه، در هر گونهء هنری وجود دارد.
Posted by
ترانه خالقی
at
10:06 pm
2
comments
Labels: هنر
Thursday, 4 October 2007
جشن نرون ها
خیلی ها تشخیص نمی دهند که برای یک هنرمند تا چه حد شجاعت لازم است تا بتواند کارش را به دیگران نشان دهد. البته منظور از شجاعت آن طور که مارک تواین گفته است، فقدان ترس نیست، بلکه توانایی حرکت به سوی بغض و کینه هایی است که در قالب نقد ممکن است او و اثرش را در هم بپیچد و گاه وادارش کند تا با هر گونه آفرینشی وداع کند.گذشته از آن چه هنر چیست و از کدام بخش مغز ما می آید و برای تشخیص و قضاوت زیبایی و زشتی، کدام اندام عصبی و یا کدام نرون به فعالیت می افتد و آن چه در پس آن اتفاق می افتد هوشیارانه است و یا نا هوشیارانه....هر چه فکر می کنم نمی توانم نظر زیبایی شناسان فیلسوف و دانشمندانی را بپذیرم که در حول و حوش هنر نظریه پردازی می کنند و مثل کسانی همچون پرفسوردنیس دیک (استاد هنر و طراحی دانشگاه ایالتی یووا - واشنگتن) خطاب به هنرمندان بگویند: بدون یک بیننده، شما هیچ چیزی نیستید. و یک نقاشی بدون بیننده را با یک درخت سقوط کرده در جنگل مقایسه کند. اگر چه این آقای پرفسور خودش بحث تاریخ هنر را با یک بینندهء صرف بودن جدا می کند و می گوید تاریخ هنر برای هنرمندان، مثل پرنده شناسی برای پرندگان است. پرندگان، پرواز را ادامه می دهند، همان گونه که هنرمندان، آفرینش را. اما خوب این تنها پرفسور دیک نیست که بر وجود بینندهء یک اثر اصرار دارد. خیلی ها هستند که معتقدند وقتی اثری روی دیوار یا در برابر دوربین و ....قرار می گیرد، تا وقتی که کسی آن را ندیده است، یک شیء بیشتر نیست. اما زمانی که فرصتی حاصل شود تا بین فضای مردمک چشم بیننده و آن اثر فعالیتی رخ دهد، آن وقت است که آن اثر از شیء بودن شروع به تحول به سوی «هنر» شدن می کند. و این فعالیت را داد و ستدی بین تجربه های دیدگان بیننده و تجربیات مغزی هنرمند می دانند و صرفاً در صورت وجود این تبادل است که بر یک اثر نام «هنر» می گذارند! تجربه ای که برای بسیاری از هنرمندان اتفاق نمی افتد.
چند روز پیش بالاخره موفق شدم به پیشنهاد دوستی گرامی، فیلم زندگی جکسون پولاک را ببینم. ستارهء هنرمدرن که آثارش سالهاست از گران قیمت ترین نقاشی های جهان به شمار می رود. فارغ از بحث و نقد هنری این فیلم، در طول تماشای فیلم، بیش از هر چیز به این فکر می کردم که.... نقاشی کردن برای پولاک یک نیاز بوده است. او سالها پیش از آن که پا به نمایشگاهی بگذارد نیز نقاشی می کرده. آیا اگر آن بانوی گرامی پیدا نمی شد تا او را با گالری داران آشنا کند، چیزی از ارزش و زیبایی آثار پولاک می کاست؟ آیا ارزش آثار پولاک، قائم به ذات حرفها و نقدهایی است که پیرامون آن می گذرد؟ و ما آثار پولاک را دوست داریم، تنها چون دیده شده و روی آن ارزش گذاری هنری شده است؟
Posted by
ترانه خالقی
at
12:19 pm
13
comments
Labels: جکسون پولاک, هنر, هنر مدرن
Tuesday, 11 September 2007
کرنشی برای روحهای بلند
چندی پیش در فرصتی دوباره توانستم از موزهء بلودر وین دیدن کنم. پیش از این هم گفته ام که هیچ کلاس نقاشی، برتر از قدم زدن در یک موزه و نگاه به آثار اساتید بزرگ نیست. خوشبختانه بارها لذت دیدن نقاشی های به یاد ماندنی تاریخ هنر را تجربه کرده ام. آن روز درحین گذر از سالن های موزه، به سالن کلاسیک های قرن نوزدهم رسیدم.

دلهره های مشترک، نوشتهء محمد هادی کامیابی
Posted by
ترانه خالقی
at
4:07 pm
3
comments
Labels: ژاکوس لوییس داوید, محمد هادی کامیابی, هنر