Showing posts with label هنر. Show all posts
Showing posts with label هنر. Show all posts

Thursday, 26 February 2009

راز بقای هنرمند

دوست دارم بدانم چند نفر از شما هنرمندان تا به حال برای برقراری ارتباط با گالری‌های داخلی و خارجی، ایمیل و یا نامه‌هایی را از سر اتفاق برای این یا آن گالری و یا آژانس هنری و خریداران هنر فرستاده‌اید و از آنها خواسته‌اید تا به کارتان و یا وب‌سایتتان نگاهی بیاندازند و نظرشان را بگویند؟ و از آنها خواسته‌اید که اگر می شود کارتان را به نمایش بگذارند. درست مثل آن که پیغامی را در یک بطری بگذارید و در اقیانوسی بیکران رها کنید، با این امید که شاید کسی، در جایی، در نهایت پاسخی دهد...پری مهربانی.... اسب سوار سفید پوشی....، خلاصه کسی که بیاید و شما را نجات دهد و به سوی شهرت و ثروت و دسته‌های اسکناس پرتاب کند. به چند از نفر شما در مدارس هنری آموخته‌اند که کارتان در چه حد و کیفیتی باید باشد تا بتوانید آن را بفروشید. و یا به شما یاد داده‌اند که پس از تحصیل می‌توانید به عنوان یک هنرمند، زندگی‌ای را بچرخانید. همان طور که یک دکتر و یا یک وکیل می‌تواند. در صد تقریبی ِ یک دورهء تحصیلی هنری در خارج از کشور، دست کم چیزی حدود صد هزار دلار خرج بر می‌دارد. و البته اگر هنرجویان می‌دانستند گذران زندگی از راه هنر و فروش کارهایشان تا چه اندازه دشوار خواهد بود، مدارس هنری درآمد کمتری از آن چه اکنون کسب می‌کنند، کسب می‌کردند. شاید برای همین هم هست که از راز بقای هنرمند بودن چیزی نمی‌گویند و تا این اندازه پول درآوردن از راه هنر را حقیر می‌شمارند و فارق التحصیلانشان را برای مبارزه در یادگیری راز و رمزهای بقا، در بیرون از چارچوب آکادمی دلسرد می‌کنند.

Tuesday, 17 February 2009

هنرمند بودن

بیشتر هنرمندان واقعیت را با دریچه‌ای متفاوت از مردم عادی نگاه می‌کنند. به گونه‌ای که انگار هنگام راه رفتن، زمین زیر پایشان را لمس نمی‌کنند. این می‌شود که اغلب وقتی که سر در ابرها دارند، هنگام مواجهه با واقعیت محکم بر زمین می خورند. البته استثناهایی هم هست، اما معمولاً هنرمندان با واقعیت راحت کنار نمی آیند.
نویسندهء خوش ذوقی فهرستی از نکاتی را که یک هنرمند باید بداند، تهیه کرده و حالا این فهرست همراه با خبرنامه‌ای به دست من رسیده. گفتم شاید تو هم دوست داشته باشی آن را بخوانی.
اگر قرار هست که تازه به دنیای هنر پا بگذاری و از همان اول راه سرگردان نمانی، و یا اگر پا گذاشته‌ای و دوست داری در راهت پیشرفت بیشتری داشته باشی، پندهایش را جدی بگیر، هرچند اگر برخی از نکاتش همچون پاشیدن آب سردی بر سر و صورت باشد. شاید تو هم مواردی به نظرت برسد که می‌شود به این فهرست افزود:
- یادبگیر که با کم بسازی و صرفه‌جویی و پس انداز را خوب یاد بگیری، چرا که احتمالاً در اوایل راه تا چند سال درآمد زیادی نخواهی داشت.
- دست کم چند دوست هنرمند داشته باش تاهمیشه در میان دوستان و آشنایان تنها شخص خلاق و نادرهء زمان شمرده نشوی.
- یک روانشناس و یا یک شانهء امن برای گریه‌کردن پیدا کن چرا که برای خلق هنری بارها به آنها نیاز پیدا خواهی کرد.
- الهام در مکانی سراغت می‌آید که داری در آن کار می‌کنی. اگر بنشینی و منتظر الهام (شهود و اشراق!) بمانی، شاید تعداد کارهای تمام شده‌ات تا زمان پیری به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
- هرگز به اظهارنظرهای خانواده و دوستان گوش نکن، به ویژه اگر هنرمند یا گالری‌دار نباشند.
- خودت خودت را نقد نکن و کارَت را به باد سرزنش نگیر.
- منتظر نباش تا کشفت کنند.
- اشکالی ندارد اگر ایدهء دیگران را بدزدی، اما فقط تا جایی که نخواهی مثل طوطی از آنها تقلید کنی.
- چون کارَت شبیه کار جکسون پولاک شد، به این معنی نیست که در یک رده قرار دارید.
- دربارهء تجارت، بازاریابی، مالیات، رسانه‌ها دانشی کسب کن و وب سایتی برای خودت راه بیانداز.
- با مواد خوب و با کیفیت کار کن و منتظر نباش دیگران برای هنر ارزان قیمتی که چند سالی بیشتر دوام نمی‌آورد، پولی بپردازند.
- فرقی نمی کند چقدر فکر کنی کارَت اوریجینال است، این کار قبلاً انجام شده.
- هنرمند بودن یک امتیاز است. برای خودت احساس تأسف نکن، برای آنهایی متأسف باش که در شغلی کار می‌کنند که از آن متنفرند.

پیوست: تصویر بالا اثر لورا برلتون است ، با نام «رؤیاساز».

Saturday, 11 October 2008

هنر قدرت

آن روزها داریوش بزرگ به خوبی می‌دانست که تنها داشتن ِ گوهر زیبا و لباس گران بها در به خدمت آوردن قلب و باور مردمان فرودستش به کار نمی‌‌آید. از این رو با کاربرد «تصویر» در رسیدن به این هدف بیشترین بهره را برد و نامش برای همیشه به عنوان نخستین امپراطوری باقی ماند که از «نشانه» برای پیام رسانی سود جسته است. او دستور داد تا صورتش را بر سکه‌ها* نقش زنند، چرا که به خوبی می‌دانست بیشتر مردمان سرزمینش از توان خواندن ِ جملهء: «من دادگرم و از جانب پروردگار برای گسترش شادمانی آمده‌ام» بی بهره اند، اما همگان توان آن دارند تا به سادگی داریوشی را در قلمروی ذهن بازخوانی کنند که در دست کمانی دارد و با اقتدار ایستاده است تا با نیروی درایت و نه زور شمشیر از کیانشان دفاع کند. اسکندر نیز پس از فرو کشیدن او از قدرت، با بهره وری از همین نیرو دستور داد تا تمام سکه‌هایی را که بر آنها چهرهء داریوش نقش زده شده بودند، ذوب کنند و به جای آن چهرهء خودش را قلب زنند. اگرچه تصویر داریوش کمان‌دار تا قرن ها پس از مرگ او نیز به عنوان نشانی از اقتدار پارسی باقی ماند. آگوستوس رومی نیز چهل سال پیش از به دنیا آمدن مسیح، در اوج بی‌رحمی و استبداد، با دستور خلق سری مجسمه‌هایی از چهرهء خود، با پیام «مرد‌ ‌ِ مردم»، خالق نخستین دروغ سیاسی بود. هنوز هم سیاسیون دنیا از این دست اختراعات ِ قانون گذاران باستانی بهره می‌برند. اگرچه به جای نقاشی و قلم زنی و سنگ تراشی، از تکنولوژی های دیجیتالی بهره می‌جویند و هنوز هم به همان اندازه مردمان جهان در برابر نیروی هنر آسیب پذیرند.
* داریک

Saturday, 13 September 2008

هنر برای زنده ماندن؟

می رویم به بیست هزار سال پیش. زمانی که آدمها در دوره‌‌ای سخت و یخی برای زنده ماندن دست و پنجه نرم می‌کردند. در آن زمان که آدم گرسنه‌ای خودش را برای شکار ماموت‌های پشمالو آماده می‌کرده است. شکار چهار پای غول پیکری که سلانه سلانه، با وزن دهها تنی اش این سو و آن سو می‌رفته و تنها سلاح آدمی برای بر زمین زدن او تنها چوب بلند نوک تیزی بوده و این نقاشی. در خلسه و تاریکی، با خطی دقیق روی دیوار و ضربه‌ای از رنگ قرمز بر آن، آن هم نه یک بار و دو بار که بیست و هفت بار! تا دلش قرص شود که هنوز می‌تواند روزی دیگر را نیز زنده بماند. و اثری خلق می کند که صدها بار زیباتر از تلاش هر هنرمند آوانگارد امروزی است. او هنرمندی راستین است. هنرمندی محروم از هر صندلی راحت یا ابزار پیشرفته و پر آب و رنگ.
از زمانی که نیاکانش عادت کردند تا به خط ها و شکل های اطرافشان «نگاه» کنند و در ذهن به آنها معنا ببخشند و برای نخستین بار، در تاریکی و دور از چشم ستایشگران بر دیوار و سنگ ها نقش زنندشان چیزی حدود پانزده هزار سال می گذرد.
اما این که چه شد که ناگهان دست به بازآفرینی دیده هایشان زدند، بی آن که پیش فرض یا الگویی برای خلق آنها داشته باشند....چیزی نمی دانیم.

Tuesday, 9 September 2008

آیا ما هنر را می‌آفرینیم؟ یا هنر دنیا را می‌‌سازد؟

بدن انسان و فرم‌های گوناگون آن یکی از جذاب‌ترین موضوعاتی بوده که ذهن و هنر هنرمندان را برای قرن‌ها به خودش مشغول داشته، و این در حالی است که امروزه نه تنها در هنرهای زیبا که حتی تمام صفحات تلویزیون و مجلات و بیل بوردها و تقریباً همهء لحظات بیداری ما را هم پر کرده‌ است. فتو شاپ هم که به کمک انسان شتافته و در حق بازسازی معیارها و ایده آل‌هایش هیچ کوتاهی نمی‌کند.
شکی نیست که هنرمندان از ابتدای تاریخ هنر تا کنون، برداشت‌های گوناگونی از بدن انسان داشته‌اند و تنها اشتراکشان این بوده که آفریده‌هایشان هیچ کدام به انسان واقعی شباهت نداشته‌اند. از مجسمهء ١١ سانتی ونوس اتریشی ویلندورف گرفته تا ونوس‌های مشابه دیگر آن از نوع روسی و اوکراینی و اسلواکی و چک و ایتالیایی و فرانسوی‌اش تا بدن های زیباتر مصری و پس از آن، که یونانی ها سعی کردند تا اسطوره های شگفت انگیز و زیبایی را با مقیاس‌های دقیق هندسی خلق کنند. که آفریده‌های آنها هم البته با واقعیت اصلی فاصلهء بسیاری داشته‌اند.
تا اکنون که نوبت به ما رسیده است.
و ما انسان‌های مدرن و امروزی نیز همچنان وفادار به نیاکان باستانی‌مان، از آفرینش دور از واقعیت بدن ابایی نداریم. اما چرا؟ آیا می‌شود تنها به این گفتهء عصب شناسان بسنده کرد که به خاطر یک غریزهء بیولوژیک، ما با بخشی از مغزمان هنر را خلق می‌کنیم که با شادی و لذت ارتباط دارد و از این رو در آفریدن آن بخش‌هایی که برایمان اهمیت بیشتری دارد، بیشتر هم به گزافه می‌رویم؟! «تکامل» در این میان چه نقشی را در مغز ما ایفا کرده، وقتی که هنوز هم، چون هزاران سال پیش راه را به اغراق می‌رویم؟

Thursday, 4 September 2008

کتابهای تاریخ هنر تا چه اندازه دادگرند؟

سخن از دیوید گالنسون (یا گلنسون) اقتصاد دان آمریکایی رفت و این که تئوری‌های او دربارهء خلاقیت هنرمندانه شهرت فراوانی دارند. شاید بد نباشد اگر اندکی هم دربارهء نوشتهء دیگر او، «برترین هنرمندان قرن بیستم» سخن بگوییم. نوشته‌ای که درباره‌اش فراوان سخن رفته و یکی از دلایلش این است که در آن پیکاسو را پیش از ١۵هنرمند دیگر، تأثیر‌‌گذارترین هنرمند قرن بیستم نامیده است. این که چطور یک اقتصاد‌دان به این نتیجه رسیده، می‌نویسد وقتی که کتابهای تاریخ هنر را برگ می‌زده و شمار تصاویر آنها را حساب می‌کرده، پی برده است که تصاویر پیکاسو و نقاشی‌هایش بیش از هر هنرمند دیگری در این کتابها آمده‌اند. و در نوشتهء دیگری با نام «برترین هنرمندان زن قرن بیستم چه کسانی بودند»، سیندی شرمن را به همان دلایل بالا برترین می‌داند و پس از او، از جورجیا اُ کافی، لوئیز بورگئوس، اوا هسه و فریدا کاهلو نام می‌برد. او مهمترین اثر هنری تاریخ بیستم را دوشیزگان آوینیون (پیکاسو) می‌داند.
اما این پرسش نه تنها برای من که برای بسیاری پیش می‌آید که: آیا شمار ِ آثار یک هنرمند در کتابی یا کتابهایی، می‌تواند دلیل قانع کننده‌‌ای برای تأثیرگذار بودن خالق آن باشد؟
اگر به کتابهای تاریخ هنر نگاهی بیاندازیم، دیگر از این حرف گالنسون شگفت‌زده نمی‌شویم. روند تاریخی هنر مدرن، راه را به جایی برده است که دیگر استاندارد شناخته شده‌‌ای برای هنر وجود ندارد. تاریخ دانان و منتقدان هنری هم خود را آزاد دیده‌اند تا هر یک به سلیقه، شماری از هنرمندان را در کتاب‌ها‌یشان خوش آمد گفته و آنها را به خانوادهء مشاهیر راه دهند، تا بدین گونه تصویر آثارشان، هم به کتابها راه یابد و هم بر پیشخوان کارت پستال‌ها.
برای نمونه کتاب تاریخ هنر جنسون (یا جنسن) را تقریباً همهء هنردوستان و دانش‌جویان هنر می‌شناسند و می‌دانند که برای سالها (نه تنها در ایران که در سراسر دنیا) برای پژوهش‌گران هنر از بن مایه‌های ارزشمند هنری به شمار می‌رفته و سالها نیز عنوان «پرفروش» را در دنبالهء خود داشته است. به نوعی آن را انجیل ِ دانش‌‌جویان و استادان هنر می‌دانند.
تا آن که ناشر آن پی برد که این کتاب رفته‌رفته جایگاه امن خود را از دست می‌دهد. از این رو بر آن شد تا پیش از آخرین چاپ آن، شش پژوهشگر را از سراسر آمریکا فراخواند تا ریز‌بینانه کتاب را بازبینی کنند. پژوهشگران دریافتند (شاید آنها هم مانند من و شما، «باشگفتی» دریافتند) که در نسخهء نخستین این کتاب کم و بیش هیچ زن هنرمندی یافت نمی‌شود، اما هنوز شش سال از مرگ پولاک نگذشته بود، که می‌شد نامش را در نخستین نسخهء این کتاب دید.
اما خوب حالا با سر و دستی که بر آن کشیده‌اند، در نسخه تازه‌اش می‌بینیم که نه تنها تصویر مشهور «مادر» اثر جیمز مک نیل ویستلر جای خود را به «سمفونی در لباس سفید» او داده است، که حتی آثار هنرمندان زن بسیاری نیز در آن دیده می‌شوند. همین گونه می‌توانیم ردی از هنر دکوراتیو نیز در این کتاب بیابیم و بسیار تغییرات دیگر. کتابی که دیگر آن را تاریخ هنر نوشتهء جنسن نمی‌دانند.

دیوید گلنسون در ویکی پدیا
مقالهء برترین هنرمندان قرن بیستم نوشتهء دیوید گلنسون
مقالهء برترین هنرمندان زن قرن بیستم چه کسانی بودند نوشتهء دیوید گلنسون
نوشته های دیگر گلنسون
مقالهء هرالد تریبون
( نسخهء جهانی نیویورک تایمز) دربارهء کتاب گلنسون
کتاب تاریخ هنر اثر جنسن نسخهء نخست
کتاب تاریخ هنر جنسن نسخهء هفتم
کتاب تاریخ هنر نوشتهء جنسن برگردان پرویز مرزبان
مقالهء نیویورک تایمز دربارهء نسخهء تازهء تاریخ هنر جنسن
****
مهمترین آثار هنری قرن بیستم از دیدگاه گلنسون

Friday, 28 March 2008

هنر زیباست اما کار زیادی می برد

نسبت دادن هنر به سرگرمی و جدی نگرفتن آن به عنوان یک کار متأسفانه یک دیدگاه بین المللی است! شاید باور نکنید که خیلی ها هنوز تصور می کنند هنر چیزی است که زنها در وقتهای آزادشان انجام می دهند! و از طرفی پنداشت های غلط و کج و کوله نسبت به هنر، مبهم ماندن ِ حقیقت آن ، ندانستن کاربرد راستین آن در زندگی و روح انسان، هنر را از زمین به آسمان بردن و بی اندازه مقدس پنداشتن آن تا جایی که خیلی ها فکر می کنند هنرمندان آدمهای متبرک شده و خاصی هستند و دیگران نمی توانند به وادی آنها راه پیدا کنند و .....اجازه نمی دهد تا دنیای هنر و ماهیت حقیقی آن درست شناخته بشود. پرسش های ناجور و نادرست هم در راستای این گونه پنداشت ها می آیند. پرسش هایی که هر نوع پاسخی می تواند برداشتی نادرست برای مخاطب به همراه داشته باشد.
یکی از آن پرسش هایی که به هر روی پاسخ به آن، مخاطب را در هوا معلق نگه می دارد این است که تمام کردن این کار چه اندازه زمان برده؟ اگر بگویی فقط چند ساعت کار برده، توانایی تو و عمیق یا سطحی بودن اثرت و مقدار قیمت اثر برای پرسشگر زیر سؤال می رود. اگر بگویی ماهها زمان صرف این کار کرده ام، همچنان نگران توانایی ات و البته سرعت آهسته ات می شوند!
در این میان اما پرسش هایی هستند که بیشتر وقتها از طرف هنرمندان به آنها خوش آمد گفته می شود:
چه کسی بیشترین تأثیر را بر تو داشته؟ چرا کارت در این مقیاس کار شده؟ ...و سؤالهایی مثل: چه شد که به فکر افتادی تا این سری را کار کنی؟ به هنرمند اجازه می دهد تا دربارهء کارش و فعل و انفعالاتی که در طول کار برایش پیش آمده صحبت کند.
اما برخی از سؤالها جای احتیاط دارند. یعنی پرسش گر باید مواظب باشد که خیلی راست و مستقیم مثلاً به هنرمند نگوید: این کار یا این سری عصیان / غم / احساس / خشونت زیادی در آن دیده می شود! هدفت در این کار چه بوده؟
بعضی سؤالها هم هستند که می توانند هم خوب باشند و هم بد: موی اسب در این کار چه معنایی دارد؟
اما از یک پرس و جوی غیر رسمی از هنرمندان بر می آید که این دست پرسش ها هوا خواهان بسیاری دارند:
- می توانم کارهای بیشتری از تو ببینم؟
- می توانیم این اثر را برای موزهء هنر مدرن / معاصر ببریم؟
- من عاشق کارهای تو هستم. می توانم با کمک مالی ترتیب یک نمایشگاه بزرگ را برایت بدهم؟
- این کار فروشی است؟
- می توانم پولش را نقد بپردازم؟
- می توانم مشتری همیشگی ات باشم؟
هیچ نیازی هم نیست این سؤالها را ادبی بپرسیم. اما گذشته از همهء این حرفها، آن چه که هنرمندان بیش از هر چیز می خواهند این است که دوست دارند جدی گرفته بشوند. به کوشش ها و ایده هایشان احترام گذاشته بشود و برای ادامهء کارشان حمایت بشوند. و برای این امر نیازی نیست کار زیادی انجام بدهیم. یک تماشای خوب و یکی دو پرسش درست که نشان بدهد هنرمند توانسته با بیننده اش ارتباط برقرار کند از هر پاداشی برای او نیکو تر است.

Wednesday, 26 March 2008

ART IS WORK

پیش از این که خواندن این نوشته را آغاز کنی، یادت باشد که:
- هنرمندان اصولاً دوست ندارند دربارهء کارشان زیاد صحبت کنند. حتماً بارها این جمله را از دهانشان شنیده ای که گفته اند: اگر می خواستم دربارهء کارم توضیح بدهم، نویسنده می شدم.
- خیلی مهم است وقتی به دیدن یک کار هنری می رویم، یادمان باشد هنرمندان فرق ستایش و تحسین واقعی را از قلابی آن به خوبی تشخیص می دهند.
- وقتی از برابر کاری رد می شوی به خودت یادآوری کن آن چیزی که داری به آن نگاه می کنی، ممکن است هفته ها، ماهها و حتی سالها برای ساختن و یا ایده ء آن زمان برده باشد. پس به آن چیزی که نگاه می کنی، سخت احترام بگذار. مطمئن باش هنرمندان از این که مردم تحت تأثیر کارشان قرار بگیرند، خوشحال می شوند و از آنها قدردانی می کنند، اما لزومی هم ندارد برای ابراز آن هنرمند را با پرسش های نسنجیده برنجانی. گاهی بی پرسشی دربارهء اثر هم می شود با آن ارتباط برقرار کرد.
گاهی اوقات پرسش گر می خواهد عمق علاقه اش به هنر و به ویژه هنر ِ آن هنرمند را نشان بدهد، اما واقعیت این است که نمی داند سؤالش را چگونه بپرسد.
- آیا شما یک هنرمند معاصر به حساب می آیید؟ خوب معلوم است که همهء هنرمندان در زمان خودشان معاصرند!
- به چه جنبشی تعلق دارید؟ جنبش ها برچسب های تاریخی اند و این آیندگانند که در نگاه به گذشته شان با نام ها و دسته بندی ها برای هنرمندان تعیین هویت می کنند.
- به جای آن که بپرسید شما نقاشی رنگ روغن کار می کنید یا آکریلیک یا ...بهتر است بگویید می شود دربارهء تکنیک کارتان کمی توضیح بدهید؟
- آیا برای خودتان یک گالری دارید؟ هنرمندان معمولاً گالری ندارند. آنها در استودیو کار می کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارند.
- آیا در میان کارهایتان اثری هست که نخواهیدش؟ شما هیچ وقت از یک بانکدار می پرسید که آیا پولی دارد که آن را نخواهد؟
- کار شما دقیقاً شبیه کار فلان و یا بهمان هنرمند است. آیا منظورتان این است که کار من اصل نیست و یک کپی است؟
- باید خیلی جالب باشد که آدم همیشه یک سرگرمی داشته باشد. پس کی (ها) کار می کنید؟ آوخ! که این یک پرسش بین المللی است. هنرمندان خودشان خوب می دانند که آنها کارگر معدن، معلم مدرسه و یا کارمند ادارهء بیمه نیستند. اما آنها هم سخت کار می کنند و کارشان را واقعاً کار می دانند و آن را تفریح نمی دانند!
- پس برای گذران زندگی چه کار می کنید؟ هدف بیشتر هنرمندان این است که از راه هنرشان کسب درآمد کنند، اگرچه بعضی هایشان مجبورند راه درآمد دیگری هم داشته باشند. اما کار هنری را بهترین راه برای گذران زندگی می دانند.
- آیا در خانه کار می کنید؟ هنرمندانی که پاسخ بدهند بله! مخاطبشان فوری فکر می کند که هنر او یک جور سرگرمی به حساب می آید. یادمان باشد مکانی که هنرمندان در آن کار می کنند، کیفیت کار آنها را تعیین نمی کند!
- این کار تمام شده؟ حالا فرض کن تمام شده!
پیش آمده هنرمندی هرچند پرآوازه چیدمانش را بر روی زمین گذاشته و بازدید کنندهء محترمی در حین عبور از نمایشگاه لگدی به آن زده و به خیال خود جلوی پایش را تمیز کرده! هنرمند به طرفش دویده و گفته این کار من است! ...- جدی می گویید؟ فکر کردم آشغاله!
- مواظب ِ پرسش از موضوع حساسی مثل قیمت کار باشید. مثلاً هنرمندی تعریف می کند که خریداری جویای قیمت یکی از طراحی هایش می شود. چی؟ 30 هزار تومان؟ با این پول من می توانم یک کارتن کتاب بخرم!
- کار هنرمند را هرگز با اشتیاقی که خودتان برای فراگیری طراحی و نقاشی دارید مقایسه نکنید. من هم وقتی بازنشسته شدم / دانشگاهم تمام شد/ سه ماه تعطیلی که آمد/ کلاس زبانم که تمام شد......تصمیم دارم نقاشی را یاد بگیرم.
- یک بار جایی می خواندم شخص ثروتمندی، اثری را از هنرمندی می خرد و پس از مدتی منشی او با هنرمند تماس می گیرد که این نقاشی چند سانتی متر برای مبلی که قرار است بالای آن آویزان شود بلند تر است. می شود چند سانتی از نقاشی تان را ببُرید؟ هنرمند عصبانی می شود و در جواب می گوید: چرا از مبلتان نمی بُرید؟ و گوشی را قطع می کند. چند روز بعد آن زوج خریدار با او تماس می گیرند و از او به خاطر ایدهء خوبش تشکر می کنند و می گویند چند سانت از پایهء مبل را بریدیم و نقاشی حالا کاملاً اندازهء آن دیوار است!
این داستان البته پایان خوشی دارد. اما اگر از هنرمندان دیگر هم بپرسید داستانهای مشابهی برایتان تعریف می کنند. دربارهء سایز، قیمت، تکنیک کار....و خلاصه سؤالهایی که می تواند با اعتماد به نفس ترین هنرمندان را هم از پا در بیاورد.
این پست ادامه دارد....

Tuesday, 18 March 2008

موفقیت یا هنر؟

در پاسخ به این پرسش که چه پندی برای نسل جدید هنرمندان داری، می گوید:
«تمام پند من این است که زمان کمتری را صرف فکر کردن دربارهء موفقیت کنند و تمام انرژی شان را برای ساختن هنرشان بگذارند. وگرنه ارتباطشان با هنر تغییر می کند و کمتر نبوغ و صداقت در آن وجود خواهد داشت. هنر نباید تحت فشار ِ موفق شدن، به دنیا بیاید که چیزی عمیق تر از این حرفهاست. همین است که باعث می شود هنر در یک حد متوسط بماند....»
اینها حرفهای کسی نیست جز شیرین نشاط. در پرسشهایی که از هنرمندان خواسته شده تا پاسخ بدهند: «چرا من یک هنرمندم؟ مخاطبان من چه کسانی هستند؟ چطور می توانم با مخاطبانم ارتباط برقرار کنم؟ وظیفهء هنر چیست؟». پرسش هایی که کم و بیش هر هنرمندی با آن درگیر است و البته نمی شود پاسخی قطعی برای هیچ یک از آنها یافت. اما این حرف شیرین نشاط را کاملاً باور دارم.
منبع:
In the Making: Creative Options for Contemporary Art

Saturday, 15 March 2008

دایره

همان طور که زمین گرد است و به دور خورشید می گردد. گردونهء دنیا نیز دور باطلی دارد که جهان را دور می زند و در نقطه ای تکرار می شود...
١٣ مارس، هفتاد سال از روزی گذشت که مردم اتریش در یک انتخابات آزاد، به پیوستن اتریش به آلمان بزرگ (با رهبری حزب نازی) رأی دادند. برگهء رأی، از رأی دهنده می خواهد که نظرش را بگوید: آیا به حزب آدولف هیتلر رأی می دهی؟

Friday, 2 November 2007

قلمروی نا دیدنی ها

پل کلی زمانی گفته بود «هنر تولید دوبارهء دیدنی ها نیست، بلکه چیزها را دیدنی می کند». به عبارتی هنر این توانایی را دارد تا ورای قابلیت های علم و تئوری های آن، ذهن ما را برای آن چه در آن بیرون هست و ما نمی بینمیش و چیزهایی که مغزمان آموخته تا آنها را پیوسته از قلمرو دیدگانمان دور نگه دارد، آماده سازد و گاه به دیده آورد.
اگر به خاطر داشته باشی، پیش از این سخن کوتاهی از هنرمند معاصر انگلیسی برایان فراود رفته بود. برایان فراود از جمله هنرمندانی است که همیشه دوست دارد ورای روزمرگی های زندگی، به دنیای خارج از دیدگان گریزی بزند و احساس و تخیل بیننده اش را به جنبش وادارد.
مدتی است که گروه آلمانی «کوانتال» آلبوم زیبایی را با ترکیبی از کارهای فراود روانهء بازار کرده. کلیپ زیر، نمایشی از این ترکیب و هماهنگی است.


Saturday, 27 October 2007

جایی که هنر به پایان می رسد

این که حقیقت هنر چیست می تواند همچون حقیقت خیلی چیزهای دیگر باشد. حقیقتی که شاید زمانی به همان راحتی که نامش بر زبان می آید، دور انداخته شده و به فراموشی سپرده شود. دور از اندیشه نیست اگر زمانی بیاید که هنر، رسمی قدیمی و منسوخ و مضحک شمرده شود و نقاشی، به عنوان یک مستطیل آویزان شده از یک میخ دیوار، همچون میوه ای افتاده از درخت فرهنگ، جز قطعه ای آنتیک تلقی نشود. و زمانی برسد که ذهن از تصور هنر به عنوان تصویری که بشود به آن نگاه کرد، دست بکشد. و دور نخواهد بود زمانی که به جای لفظ ِ«مواجه شدن با هنر»، بگوییم: «درون ِهنر شدن». تا زمانی که بشود به این به اصطلاح اتوپیای هنری رسید، نقش هنر همچنان در «چارچوبی» که برایش طراحی و تعریف کرده ایم باقی خواهد ماند. چارچوب یا قاب، تنها وجه اشتراک تمامی هنرهاست. فرقی نمی کند که از چوب، فلز و یا کانسپچوالی محض باشد. مهم آن است که پیرامونی باشد تا تعیین کند هنر کجا باید به پایان برسد و از کجا مابقی دنیا آغاز شود. واقعیتی که چه با آن موافق باشیم و چه نه، در هر گونهء هنری وجود دارد.
تصویر بالا: اثری کاغذی از پیتر کالسن

Thursday, 4 October 2007

جشن نرون ها

خیلی ها تشخیص نمی دهند که برای یک هنرمند تا چه حد شجاعت لازم است تا بتواند کارش را به دیگران نشان دهد. البته منظور از شجاعت آن طور که مارک تواین گفته است، فقدان ترس نیست، بلکه توانایی حرکت به سوی بغض و کینه هایی است که در قالب نقد ممکن است او و اثرش را در هم بپیچد و گاه وادارش کند تا با هر گونه آفرینشی وداع کند.
گذشته از آن چه هنر چیست و از کدام بخش مغز ما می آید و برای تشخیص و قضاوت زیبایی و زشتی، کدام اندام عصبی و یا کدام نرون به فعالیت می افتد و آن چه در پس آن اتفاق می افتد هوشیارانه است و یا نا هوشیارانه....هر چه فکر می کنم نمی توانم نظر زیبایی شناسان فیلسوف و دانشمندانی را بپذیرم که در حول و حوش هنر نظریه پردازی می کنند و مثل کسانی همچون پرفسوردنیس دیک (استاد هنر و طراحی دانشگاه ایالتی یووا - واشنگتن) خطاب به هنرمندان بگویند: بدون یک بیننده، شما هیچ چیزی نیستید. و یک نقاشی بدون بیننده را با یک درخت سقوط کرده در جنگل مقایسه کند. اگر چه این آقای پرفسور خودش بحث تاریخ هنر را با یک بینندهء صرف بودن جدا می کند و می گوید تاریخ هنر برای هنرمندان، مثل پرنده شناسی برای پرندگان است. پرندگان، پرواز را ادامه می دهند، همان گونه که هنرمندان، آفرینش را. اما خوب این تنها پرفسور دیک نیست که بر وجود بینندهء یک اثر اصرار دارد. خیلی ها هستند که معتقدند وقتی اثری روی دیوار یا در برابر دوربین و ....قرار می گیرد، تا وقتی که کسی آن را ندیده است، یک شیء بیشتر نیست. اما زمانی که فرصتی حاصل شود تا بین فضای مردمک چشم بیننده و آن اثر فعالیتی رخ دهد، آن وقت است که آن اثر از شیء بودن شروع به تحول به سوی «هنر» شدن می کند. و این فعالیت را داد و ستدی بین تجربه های دیدگان بیننده و تجربیات مغزی هنرمند می دانند و صرفاً در صورت وجود این تبادل است که بر یک اثر نام «هنر» می گذارند! تجربه ای که برای بسیاری از هنرمندان اتفاق نمی افتد.
چند روز پیش بالاخره موفق شدم به پیشنهاد دوستی گرامی، فیلم زندگی جکسون پولاک را ببینم. ستارهء هنرمدرن که آثارش سالهاست از گران قیمت ترین نقاشی های جهان به شمار می رود. فارغ از بحث و نقد هنری این فیلم، در طول تماشای فیلم، بیش از هر چیز به این فکر می کردم که.... نقاشی کردن برای پولاک یک نیاز بوده است. او سالها پیش از آن که پا به نمایشگاهی بگذارد نیز نقاشی می کرده. آیا اگر آن بانوی گرامی پیدا نمی شد تا او را با گالری داران آشنا کند، چیزی از ارزش و زیبایی آثار پولاک می کاست؟ آیا ارزش آثار پولاک، قائم به ذات حرفها و نقدهایی است که پیرامون آن می گذرد؟ و ما آثار پولاک را دوست داریم، تنها چون دیده شده و روی آن ارزش گذاری هنری شده است؟

Tuesday, 11 September 2007

کرنشی برای روحهای بلند

خدا رحمت کند مرحوم دکتر محمد هادی کامیابی را. بیشتر کسانی که در سالهای شصت در دانشکده های فردوسی مشهد و ادبیات شیراز درس خوانده اند با نام او آشنایند. کسی که به دلیل شخصیت خاص و روح بلند و حقیقت جویش او را محمد هادی کمیابی لقب داده بودند. آن مرحوم در سالهای هفتاد برای گذراندن پایان نامهء خود، به کانادا سفر کرد و چند سالی را در آنجا گذراند. همان جایی که تومور امانش را برید و رهسپار دوبارهء ایرانش کرد. جایی که بسی زخمها بر قلب و روحش خورانده بودند! وی هر ماه از کانادا برای دوستی نامه ای می فرستاد و آن دوست هم از سر لطف، مرا نیز که همیشه مشتاق خواندن نامه های غنی این استاد بزرگواربودم، سهیم می کرد. موضوع پایان نامهء وی اگر اشتباه نکرده باشم، مقایسهء تطبیقی فابل های ایرانی و نوع غیر ایرانی آن بود و تأثیر و رد پای این فابل ها بر انواع غیر ایرانی اش. به یاد دارم که در نامه هایش به تفصیل از کتابخانهء دانشگاهی می نوشت که بیشتر اوقاتش را برای تحقیق و فیش برداری در آن می گذراند. اتاقکی شیشه ای و ساکت که ساعتها در آن می نشست و می خواند و نت بر می داشت. روزی را که برای اولین بار دربارهء این کتابخانه نوشته بود هرگز فراموش نمی کنم. افسوس که خود نامه را ندارم. یادم هست که محتوای آن دربارهء بزرگی و عظمت کتابخانه بود. طوری که روح استاد را در برابر این عظمت و دانشی که در خود پنهان داشت، به سجده و تعظیم واداشته بود.
چندی پیش در فرصتی دوباره توانستم از موزهء بلودر وین دیدن کنم. پیش از این هم گفته ام که هیچ کلاس نقاشی، برتر از قدم زدن در یک موزه و نگاه به آثار اساتید بزرگ نیست. خوشبختانه بارها لذت دیدن نقاشی های به یاد ماندنی تاریخ هنر را تجربه کرده ام. آن روز درحین گذر از سالن های موزه، به سالن کلاسیک های قرن نوزدهم رسیدم.
در این سالن نقاشی ای هست که بیش از دیگران چشم را خیره می کند. و هر بار با دیدنش، آن نامهء دکتر کامیابی را به خاطر می آورم. زیبایی و شکوه نقاشی «ناپلئون در گذر از آلپ» ، که پیش از این چاپ شده اش را بارها در کتابها و مجلات مختلف دیده بوده ام، چنان حسی در وجودم می اندازد که آن را جز به همان حس تعظیم و کرنش، در برابر دستان هنرمندی که این شاهکار را خلق کرده است نمی توانم تشبیه کنم. با دیدن این اثر پرسشی در سرم دوباره پیچیدن گرفت که اگر به زعم بسیاری از هنرمندان مدرنیست، «نقاشان مجبورند که هنرمند زمانهء خود باشند»، پس چگونه است که هنرمندان بزرگی چون ژاکوس لوییس داوید، از پس ِ گذرِ زمانی دراز، هنوز هم قادرند با آدمها ارتباط برقرار کنند و آنها را به تحسین خود وادارند؟
دلهره های مشترک، نوشتهء محمد هادی کامیابی

Wednesday, 28 March 2007

خلاقیت در عمل

انگار رازی یا حرف نگفته ای در پس هر یک از این نقاشی هاست.