Showing posts with label بهار. Show all posts
Showing posts with label بهار. Show all posts

Monday, 23 March 2009

خوش آمد گویی به بهار

در میان نقاشان پرآوازهء پیشین، شاید در نقاشی‌های کسی به اندازهء آلما تادما شکوه بهار و ستایش از زیبایی‌های آن دیده نشده باشد، یا شاید من آن را به خاطر ندارم. نقاشی «بهار»ش یکی از ده‌ها اثر اوست که نام بهار را با خود به دنباله می‌کشد. با این پست، پس از یک زمستان طولانی به بهار خوش آمد می‌گویم و در این آغازین روزهای بهار ١٣٨٨، این نگارهء زیبا را پیشکش خوانندگان هنردوستی می‌کنم که همواره با شکیبایی نوشته‌هایم را دنبال کرده‌اند:
نگاره‌ای پر از رنگ و حرکت و فیگورهایی ظریف و زیبا در کمال شکوه. انگار که می‌شود به خوبی صدای موسیقی نوازندگان را از میان آن شنید. فیگورهایی در لباسهای روم باستان. و بناهایی سراسر پوشیده از سنگهای مرمرین. و دخترکانی که پیشاپیش گروه، با سبدهای گلشان شش زن جوان را همراهی می‌کنند و آمدن بهار را چون مراسم ازدواج باشکوهی جشن گرفته‌اند. و زنانی که از بالا نوازندگان را با دوشی از گل غرقه می‌کنند. این اثر آلما تادما نیز همچون آثار دیگرش تحت تأثیر هنر ویکتوریایی است. و می‌گویند لورا تادما، همسر دوم وی مدل همیشگی‌اش از جمله مدل این اثر بوده است، کسی که همیشه او را به خاطر مچ پای گوشتالویش سرزنش می‌کرده. «بهار» بازخوانی دیگری است از جشن باستانی فلورالیا*ی رومیان. جشنی که تا دورهء پایانی قرن نوزدهم از جشن‌های محبوب انگلیسی‌ها به شمار می‌رفته است. هنوز هم جشن روز می به یادگار مانده از آن دوران است که در انگلیس و بسیاری از کشورهای اروپایی با رنگ و بویی دیگر برپاداشته می‌شود. می‌گویند گردانندگان این جشن فاحشگانی بوده‌اند در آمیخته با خدایان ساتیر و ایتیفالیک. اگرچه زنان و همین‌طور مردان نقاشی آلما تادما، از جمله نی‌انبان نوازی که در میان زنان دیده می‌شود چهره‌ای پاک و بی‌گناه را به نمایش گذاشته‌اند و اثری از هرزگی الگوهای اصلی آن و یا مستی و باده‌نوشی در چهره‌هایشان دیده نمی‌شود. این اثر ترکیب هنرمندانه‌ای است از چندین و چند المان واقعی از زمان و مکانی واقعی. کتیبهء روی گچبری پس زمینه، تاق ترایان در بندونتوی ایتالیاست، نبرد بین لاپیتس‌ها و سنتاورها در گچبری سمت چپ، از معبد آپولو در باسائهء یونان است، و ....

*فلورالیا

پیوست: سر لارنس آلما تادما نقاشی هلندی بوده است که بیشتر دوران زندگی‌اش را در انگلستان به سر برده. او یک سال پیش از آن که ملکه ویکتوریا در ١٨٣٦ به هشتاد سالگی پا بگذارد به دنیا آمد. او را موفق‌ترین هنرمند سبک ویکتوریایی دانسته‌اند که دربیش از شصت سال از دوران هنری‌اش کوشید تا آثار ممتازی خلق کند پر از جزئیات باستان‌شناسانهء دقیق و مردمانی زیبا با ظاهری کلاسیک. ناگفته نماند که آثار آلما تادما سرچشمه‌ای برای خلق طراحی‌صحنه و لباس چندین و چند فیلم مشهور تاریخ سینما از جمله کلئوپاترا (١٩٣٤) نیز بوده‌اند. از رقیبان اصلی او می‌توان از لایتون نام برد که اینک در کنار او در سردابهء کلیسای سنت پاول همراه با دو هنرمند دیگر، ویلیام هولمن هانت و جان اورت میلائیس آرمیده است. آلما تادما پیروان بسیاری نیز داشته است که از بهترین آنها می‌توان از جان ویلیام واترهاوس، جان کالیه و الیهو ودر آمریکایی نام برد.

Thursday, 20 March 2008

معجزات این پنجره

سال ١٣٨٦ را با وجود تمام پستی ها و بلندی هایش دوست داشتم چرا که علی رغم همهء سختی ها، توانستم از این پنجرهء کوچک جادویی، حرفهایم را برای مخاطب های هم دلم بازگویم. مثل تمام وبلاگستانی ها، این پنجره برای من هم شمار زیادی از دوستان با ارزشی را به ارمغان آورد که هرگز در دنیای واقعی قادر به یافتنشان نبودم. دوستانی که همیشه با حرف های پر مغز، دوست داشتنی و پر از مهرشان این باور را در من نیرو بخشیدند که «کلمه» همچنان می تواند جادو کند و قوت قلب و حرفهای مهربان همانان بود که انگیزه می شد برای تداوم ِ نوشتن در صفحهء زن نارنجی. همچنان دوست دارم دیده ها، خوانده ها و دانسته هایم را با شما در میان بگذارم. و همچنان دوست دارم نقد ها و نظراتتان را بخوانم و بدانم.
امیدوارم با سپری شدن زمان، بر معجزهء این پنجره افزوده شود، چیزهای بیشتری یاد بگیرم و مهمتر از همه آن که بتوانم به آنهایی که نمی دانند و یا از قبولش هراس دارند بفهمانم که دنیای هنر دنیای ترسناکی نیست و در ِ آن به روی «همه»ء ما باز است. تا بدانند که یک هنرمند، شخص به خصوصی نیست، اما هرکسی به تنهایی یک هنرمند خاص است.
با شوق و امید همین هاست که اینک سال ١٣٨٧ را آغاز می کنم و برای بزرگداشت این روز خدایی، نقاشی «بهار» اثر بوتیچلی را به تمام خوانندگان زن نارنجی تقدیم می کنم. نوروز همگی تان پیروز.
*****
داستان بهار
«بهار» یکی از زیباترین و مهم ترین کارهای بوتیچلی است. اما باید خاطر نشان کنم که بوتیچلی کار پر آوازهء دیگری هم دارد به نام «تولد آفرودیت». تا سالهای ١٩٢٠ نویسندگان و تاریخ دانان هنر بر این باور بودند که این دو کار ربطی به هم ندارند. چرا که نقاشی آفرودیت ٣٧ سانتی از دیگری کوتاه تر است. اما بعد ها به لطف تکنیک های پیشرفتهء امروزی، وقتی به این دو اثر نگاهی دوباره انداختند، پی بردند که بعدها ٣٢٫۵ سانتی متر از بالای نقاشی آفرودیت برداشته شده است. حالا چرایش را من نمی دانم. اما دانستن این که هر دوی این اثر زیبا دارای پیامی مشترکند و یکی در ادامهء دیگری آمده است، ما را بیش از پیش به تحسین بوتیچلی وا می دارد. «بهار» ادامهء آن یکی است. اگر به هر دوی آنها نگاه کنیم، پی می بریم که آفرودیت در هر دو نقاشی، در یک سرزمین، در یک جنگل و با یک فاصله از درختان بر زمین ایستاده است. در هر دوی آنها او نقطهء مرکزی نقاشی است. که در دومی لباس شاهانه ای بر تن دارد و این الهه تمام نیروها و المان هایی که برای پیروزی بر دوازده ماه سال، چهار فصل و حتی تا ابد به آنها نیازمند است، دورادورش دارد. بوتیچلی برای بیان داستان شاعرانهء «بهار» ش از اسطوره های یونانی و آثار هنرمندان قرن چهاردهم و پانزدهم، گیوتو و فرآنجلیکو کمک گرفته است و آنها را با زبان خاص خودش در این نقاشی به تصویر کشیده است. داستان این اثر در جنگلی می گذرد. در سمت راست که شروع داستان است، زفیر یا باد بهاری (هوای نفس) در پرواز است و کوشش می کند تا کلوریس، این زیبای معصوم زمینی را لمس کند. در آن لحظه ای که ما او را می بینیم دستش به او رسیده و کلوریس کم کم دارد به گل تبدیل می شود. به فلورا. قاصد پر جلوهء بهار. همانی که در سمت دیگر کلوریس ایستاده است. هر دوی آنها نمود یک شخصیت اند. و همراه با زفیر یک سه گانه را تشکیل می دهند. در سمت چپ تصویر سه گانهء دیگری هست از سه زن که در اسطوره شناسی آنها را سه فیض خدایی نامیده اند. کاستتیاس (پاکدامنی) در مرکز، پولچریتودو (زیبایی) در سمت راست و والوپتاس (لذت) در سمت چپ ایستاده اند. بالای سر آفرودیت، پسرش آمور است که کمانش را با شعلهء آتش برافروخته و آن را به سوی کاستتیاس نشانه گرفته است. هرمس پیام آور خدایان نیز هدایت گر آنها به شمار می رود و در گوشهء چپ نقاشی ایستاده است. این ترکیب ِ اسطوره ای در ابتدا کنایه از آن دارد که هوای نفس پاکدامنی را می گیرد و او به زیبایی می گراید. در رابطهء افلاطونی، این پیمانی ناهماهنگ است. پیمانی که آن را در سه گانهء دوم نیز می بینیم. پاکدامنی – زیبایی – لذت که دست هایشان را بی نزاعی بالا برده اند و به شکل معنی داری آنها را در هم حلقه کرده اند. آفرودیت یا روح عشق با قدرتی که دارد و با حرکتی نرم، آمور را از عملش باز می دارد تا به نیروهای عشق آسیبی نرساند. کاستتیاس روی بر هرمس دارد. و هرمس غرق در عالم خودش پرتقال های تلخ باغ را لمس می کند که شاید خود نشانی از درد عشق باشند. زفیر و هرمس در این نقاشی دو قطب مخالف یکدیگرند. آن چه به زمین می آید و هوای نفس می خوانندش و آن چه به آسمان می رود و آن را تعمق در روح و جان می دانند.
*****
این نقاشی هر بار مرا به یاد گفتهء یکی از اساتید بودایی می اندازد که به شاگردانش پند می داد «...وقتی بهار را نقاشی می کنید، بید و آلو و هلو و زردآلو را نقاشی نکنید، بلکه فقط بهار را. بهار بر شاخهء درخت آلو، زیر برفها پنهان شده است. نیازی نیست که به دیدهء چشم بیاید....». شکی نیست که منظور او دریافت حقیقت بهار بوده است، درست همان حسی که بی دانستن معنای اسطوره ای ِ اثر بوتیچلی بر چشم جان می نشیند.