Saturday, 5 February 2011

نقطهء جوش

چند سال پیش در یوتوب فیلمی از سخنرانی یاستین گاردر، نویسندهء دوست داشتنی دنیای سوفی دیدم که حرفهایش آن زمان بر قالب روحم تراشیده شد انگار. ناگفته نماند که اثر دنیای سوفی هم دست کمی از این تراش نداشت. این روزها عجیب یاد حرفهای آن روز یاستین گاردر می‌افتم. هرچه گشتم ویدئوی سخنرانی‌اش را پیدا نکردم، اما توانستم متن آن سخنرانی را در وب‌سایت جایزهء سوفی پیدا کنم. حرفش بیشتر دربارهء مسئولیت و پاسخگویی انسانی ما در برابر محیط زیست و کرهء خاکی و کیهان بود. و علاوه بر اعلامیهء حقوق بشر که آن را اوج دوران بلوغ هزاران سالهء انسانی‌ می‌دانست، بر ناگریزی از داشتن اعلامیهء دیگری با نام تعهدات و پیمان بشر در برابر یک‌دیگر، نسل‌های آینده و همچنین زمین انگشت می‌گذاشت. در این میان از نقش ادبیات و هنر می‌گفت و مسئولیت ناپذیری هنرمندان و نویسندگانی که با توجیه آزدی بیان و «آزادی هنری» از زیر بار این نقش شانه خالی می‌کنند. از نتیجهء جهانی شدن می‌گفت، از چالش‌های زمین، ویرانگری‌های انسان بر زمین، زباله های اتمی و ریختن آنها بر بستر دریاها و داخل غارها، گسترهء افق اخلاقی ما به عنوان هنرمند و یا نویسنده در برابر به خطر افتادن زمینی که به رویش زندگی می‌کنیم ، از این که این سیاره به ما به ارث نرسیده بلکه برای مدت زمان کوتاهی به ما به امانت سپرده شده تا آن را بهتر از پیش به نسل‌های بعد بسپاریم، از نداشتن شهامت و قاطعیت سیاستمداران در برابر نجات تمدن بشری، و و و ....

اما از میان واژگانش آن چه «این روزها» بیش از پیش در ذهنم جولان می‌دهد مثال جالب او از وضعیت انسان است. یاستین گاردر با تمثیلی قدیمی قورباغه‌ای را مثال می‌زند که وقتی در آب در حال جوش می‌اندازندش، با سرعت به بیرون می‌پرد و پوستش را از سوختن نجات می‌دهد. اما اگر همین قورباغه را در دیگی پر از آب سرد بیاندازند و بگذارند تا آب کم کم گرم شود و به جوش بیاید، بدنش به دمای آب عادت می‌کند و همانجا می‌ماند تا بمیرد.

او می‌پرسد: آیا نسل ما به آن قورباغه شباهت ندارد؟ و اطمینان می‌دهد که تا پیش از نقطهء جوش، نه از بیرون از دیگ نجاتی خواهد رسید و نه انتظار برای دست کمکی ازجهان‌های غیر مادی ره به جایی خواهد برد.....

Saturday, 11 September 2010

دنیای شگفت انگیز رنگ

برچرخهء شگفت‌انگیز رنگ‌ها که پا بگذاری، با دنیای شگفت‌انگیزی روبرو می‌شوی که تو را بی‌درنگ با خودش می‌کشاند و می‌برد و برایش فرقی نمی‌کند که از کجا آمده‌ای، چند سال داری، بار نخستت است یا.....
همان اندازه جادویت می‌‌کند که کسانی را که عمری در آن دم زده اند و موی در آن سپید کرده اند!

پیوند فیلم در یوتوب

Wednesday, 28 July 2010

ایران‌دخت

در کودکی یادم هست نمی‌دانم چه کسی در پاسخ آن که اگر خدا هست پس چرا او را نمی‌بینیم، گفت برای آن که خدا آن قدر هست که ما او را نمی‌بینیم. بعدها که بزرگتر شدم این گفته مصداق بیشتری برایم پیدا کرد، از خدا رسید به عشق و از عشق به هنر و سوژه‌های هنری فراوانی که در همه جای زندگی‌مان پخش و پلا بودند و ما آنها را نمی‌دیدیم و چه بسا هنوز هم نمی‌بینیم....عکس‌های نجف شکری را که خیلی تصادفی پیدا کردم و سوژه‌های انتخابی‌اش را دیدم، این مصداق دوباره برایم رنگ گرفت. مجموعهء تکان‌دهندهء ایراندخت یکی از آنها بود و چه عنوان به جایی!
عکس‌ها چنان آشنایند و آن قدر آنها را دور و برمان دیده‌ایم که هیچ وقت فکر نمی‌کرده‌ایم که اگر از قاب نگاه یک هنرمند بریده‌ای از آنها را بر صفحهء مانتیور ببینیم، چنین اشک به چشمانمان بیاورد و در حسرت آن که چه گنج‌های بسیاری را این چنین در زندگی‌مان از دست داده‌ایم و چه راحت از کنارشان گذشته‌ایم آه افسوس بکشیم. مشابه این شناسنامه‌ها را بسیاری از ما دیده‌ایم. در خانهء مادرها و مادربزرگ‌هایمان و .....اما وقتی از نگاه هنرمندانهء نجف شکری، همهء آنها را به صف یک جا در کنار هم می بینم ردّ تلخی بر قلبم می نشیند. هرچند نجف خود را تنها یابندهء آنها می‌داند اما با اطمینان می ‌توانم بگویم که اگر نگاه هنرمندانهء او به آنها نبود شاید اینک همانند میلیون‌ها صفحه و عکس مشابه در کوره‌ها سوخته و از بین رفته بودند. آن چه نجف شکری آنها را به نسل‌کشی مانند می‌کند و پُر بیراه هم نمی‌گوید!
«در مجموعه‌ی ایراندخت خواست اصلی من رودررویی نسل‌هایی از مردمان سرزمینم با بخشی از گذشته‌ی فراموش‌شده‌شان است! یافتن برگه‌های هویت در سطل زبالهء اداره‌ی ثبت احوال. به نسل کشی می مانست......این زن‌ها زمانی وجود داشته‌اند،زندگی می‌کرده‌اند، عاشق می‌شده‌اند و البته زیبا هم بوده‌اند».