Monday, 5 March 2007

آشتی با طبیعت

اگر دوست دارید برای لحظاتی سفر به ماوراء را تجربه کنید، نگاهی به عکسها و فیلم های گریگوری کلبرت بیاندازید. آن طور که خودش می گوید تمام ١٥ سال گذشته اش را صرف عکسبرداری و فیلم گرفتن از حیوانات غول پیکری کرده است که با انسانهایی نمادین در حال رقص اند، رقصان، خوابیده، شناور، و در حال پرواز و یا حتی نیایش ... گویی کلبرت در صدد آفرینش اسطوره های جدیدی است با دستمایهء حیواناتی که پسوند «ترین» ها را با خود یدک می کشند: بزرگترین، تندرو ترین، قوی ترین... فیل ها، نهنگ ها، پرندگان شکاری، و پلنگ ها. حیوانات نیمه خدایی که هنرمند تا حد پرستش آنها پیش رفته است و بر تن انسانهای خمیده در برابرشان، لباس راهبان بودایی و یا بومیان آفریقایی را می بینیم که برای بیننده یادآورسرشت اصیل انسانی است، آن زمان که او هنوز در آشتی با طبیعت بود.وی برای گرفتن این عکسها تا انتهای دنیا رفته است، بیابانها، جنگلها و حتی تا اعماق اقیانوسها! عکسهایی که در اندازه های بزرگ روی کاغذهای دست ساز ژاپنی، به صورت سیاه و سفید و آمیخته ای از قهوه ای سپیا چاپ شده اند. دیدن این عکسها اولین چیزی را که به ذهن می آورند «فتوشاپ» است، اما او اصرار دارد که هیچ وقت بر تصاویرش دست نمی برد. تمام وقت در انتظار رفتار حیوانات و نور مناسب می نشیند، تا بتواند در بهترین صورت ممکن از آنها عکس بگیرد. عکسهایی که فاقد نور مصنوعی و هر گونه دست کاری دیجیتالی و حتی هرگونه به کار گیری حیوانات اهلی هستند. عکسهای کلبرت جدای از آن چه که ما در باطن و درونمان داریم نیستند، انسانهایی که در برابر حیوانات سر فرود آورده اند، می رقصند و یا پرواز می کنند و گویا در صددند تا با هم یکی شوند، یکی شدنی در عین صلح، همان چیزی که آرزوی دیرین این هنرمند کانادایی است. طبیعتی را که او متصور است، سرشار از صداست. و دنیایی فراموش شده که انسان و طبیعت در هم حل می شوند تا یکی شوند. عکسهای او ستایشی شاعرانه از طبیعت، جشن زیبایی و احساس است.
تاکنون موزه ها و گالری های متعددی در سراسر دنیا میزبان آثار پر رمز و راز کلبرت بوده اند. امروز به طور اتفاقی متوجه شدم که نمایشگاهی از آثارش از یازدهم مارس تا بیست و چهارم ژوئن در نیویورک برپا خواهد شد.

لینکهایی در این باره
یکی از فیلمهای کلبرت، خاکسترها و برف

Sunday, 4 March 2007

سردرگمی های یک نقاش مبتدی

چطور شروع کنم؟ بعد چکار کنم؟ دارم درست پیش می روم؟...
اینها از جمله سؤالاتی هستند که مطمئنم در گذشته هنگام نقاشی کردن از خودت بارها پرسیده ای و یا هنوز هم با آنها کلنجار می روی! حتماً تو هم آن نقاشان تلویزیونی را دیده ای که مثلاً یک منظره را در ٢٧ دقیقه نقاشی می کنند. از طرف دیگر وقتی در موزه ها پا می گذاری و آثار نقاشان بزرگی مثل رنوار، رامبراند، تیتیان، رافائل، مونه و غیره را می بینی، در شگفت می مانی که چطور این نقاشی ها را چنین عالی و باشکوه از آب درآورده اند؟ کارهایی که واقعاً آدم را دیوانه می کنند!
تو هم می توانی سالها با ناامیدی در مدارس و کلاسهای هنری وقتت را بگذرانی، و هیچ گاه پاسخ سؤالهایت را هم پیدا نکنی. تنها چیزی که اتفاق می افتد صرف مقدار زیادی پول است که در ازای سالها آزمایش و خطا به هدر می دهی. ناامید می شوی که چرا هیچ کس آن چه را که به آن نیاز داری به تو یاد نمی دهد. زمانی هم که نتیجه ای نمی گیری شلاق را به جان شانس و استعداد خودت می اندازی!
همین نقاشی های تلویزیونی را که می بینی، می توانی کتابهای بسیاری از این دست را هم در بازار کتاب پیدا کنی. کتابهایی که خیلی وقتها هنرمندان آن ها را ننوشته اند و تنها کار ِ شبه نویسندگان و ویراستارانی هستند که چیزی دربارهء نقاشی نمی دانند، اما با ابزار و وسایل نویسندگی به خوبی آشنایند. به خوبی می دانند چطور چیزهای ساده و حرفهای راست و مستقیم را طوری بپیچانند که نامفهوم بشوند و در عین نامفهومی بسیار گیرا و مؤثر به نظر بیایند. به لیست اینها مترجمان مغلق نویس را هم اضافه کن!
آموزش نقاشی چیزی برای رازآلود بودن ندارد. خیلی وقت ها در کلاسی ثبت نام می کنی و با مشکلات بسیاری مواجه می شوی. مثلاً معلم ١٥ تا ٣٠ دقیقه دیر به کلاس می آید، زمانی هم که از راه می رسد در اطراف کلاس دوری می زند و مطالبی از این دست تحویل هنرجویان می دهد: این به درد نمی خورد، این خیلی تیره است، این خیلی دراز است.....و اکثر اوقات هم می توانی این جملات را از دهن هنرجویان بشنوی: من یاد نمی گیرم، چطوری می توانم این افکت را به دست بیاورم، چرا معلم دقیقاً نمی گوید اینجا را چکار کنم، از چه وسیله ای باید استفاده کنم، اینجا چه قلم مویی باید به کار بگیرم،...و در ازای آن، معلم دو بار در هفته کلاسی برپا می کند، در هر کلاسی ١٠ تا ١٥ دقیقه به کار تو می پردازد، نقاشی ات را دست کاری می کند و اطلاعاتی که به آن نیاز داری را هم به تو نمی دهد. به آثار نقاشان بزرگ نگاه کن! می بینی که چقدر ساده تکنیکها را مطابق میلشان به کار گرفته اند. تو هم همان کار را بکن. در این که چگونه تکنیک های نقاشی را یاد بگیری و یا به چه چیزهایی نیاز داری تا کارت را از ابتدا تا پایان بدون ناامیدی به سرانجام برسانی، چندین نکتهء مهم وجود دارد که باید آویزهء گوش قرار دهی: مهمترین آنها یاد گرفتن زبان نقاشی است. دانستن این که نقاشی با طراحی تفاوت دارد. باید این حقیقت را بپذیری که شبیه یک نقاش به دنیا نگاه کنی. یک نقاش دنیا را متفاوت از آن چیزی که عامهء مردم می بینند، می بیند. یکی از مشکلات این است که خیلی ها موضوعاتی مثلاً یک گلدان گل و یا یک آدم را می بینند و می خواهند درست همان را روی بوم و یا مقوای خودشان پیاده کنند. تو باید پیش از هرچیز شیوهء نگاهت را تغییر دهی. باید یاد بگیری که وقتی موضوعاتی واقعی همچون گل، آدم، منظره و یا هرچیز دیگری مثل آن را می بینی، بدانی که چطور در مراحل کار آن موضوع را به زبان نقاشی ترجمه کنی. اگر این را آموختی، نیمی از راه را رفته ای.

Thursday, 1 March 2007

تأثیر گذاران

یکی از آدمهایی که جدا از پیشینهء زندگی اش، همیشه دوستش داشته ام، ایزابلا روسلینی است. زیبایی خاصی در چهره اش وجود دارد که (برخلاف معیارهای زیبایی شناسانهء مرسوم، که تقسیمات طلایی یکی از آنهاست) معیارهای شرقی من آن را نتیجهء زیبایی درونش می داند.
ایزابلا را جزو پنجاه زن زیبای جهان خوانده اند و همچنان در پنجاه و پنج سالگی زیبایی طبیعی خود را حفظ کرده است. شباهت بسیار او به مادرش مثال زدنی است که البته این برای کسی که مادرش الههء تاریخ سینما بوده باشد، زیاد هم بد نیست. مادری که نویسندهء یکی از معروفترین نامه های تاریخ سینما به همسر آینده اش یعنی پدر ایزابلا نیز بوده است
آقای روسلینی عزیز، فیلم رم شهر بی دفاع و پاییزای شما را دیدم و از آنها بسیار خوشم آمد. اگر زمانی به یک بازیگر سوئدی نیاز داشتید، که انگلیسی را خوب صحبت کند، آلمانی اش را فراموش نکرده باشد، اما در فرانسوی آن قدرها خوب نباشد، و به ایتالیایی فقط بتواند بگوید« تیامو»، من آماده ام که بیایم و در فیلم شما بازی کنم.
اینگرید برگمن

ایزابلا علاوه بر خاطرات بسیار از مادر هنرمند و پدر محبوبش که او را پدر سینمای نئورئالیسم می خوانند، تجربهء زندگی مشترک با آدمهای هنرمند و نابغه ای چون مارتین اسکورسیزی، دیوید لینچ و چند نام آشنای دیگر را هم در کارنامهء زندگی خود دارد. او معتقد است از ویژگی های چنین آدمهایی این است که آن چه را که دیگران تفسیر و یا ترجمه می کنند، آنها سعی دارند «بیان» ش کنند. وی معتقد است که دیگران مسافران چنین مغزهای خارق العاده ای هستند.
در اینجا برایتان یکی ازخاطراتی را نقل می کنم که در کتاب «به من نگاه کن» آورده است

روزی همراه با همسر سابقم مارتین اسکورسیزی، ماشینمان میان بیابانی در ناکجا آباد پنچر شد، یک ساعتی می شد که درجاده ایستاده بودیم تا شاید ماشینی، بارکشی و یا هر وسیلهء دیگری از راه برسد و ما را با خودش به جایی ببرد که در آن یک تلفن، سایه و چیزی برای نوشیدن پیدا شود. نمی توانم برایتان بگویم که چقدر راحت شدیم و چقدر خوشحال و تا چه حد شگفت زده، وقتی فهمیدیم نجات دهندهء ما، فیلمساز آلمانی، ویم وندرس است. در صندلی عقب کابریوی ویم نشستیم و این عکس را ویم از ما گرفت.
او و همسرش هم مثل من و مارتین قصد داشتند به درهء مانیومنت در اوتاه بروند. جایی که جان فورد بیشترین وسترن های معروفش را در آنجا ساخته است.
ویم و مارتین از هواداران پروپاقرص فورد بودند. ویم مرتب ماشین را نگه می داشت و دونفری انگشتهایشان را روی هم صلیب می کردند و با آن کادری را تنظیم کرده و از درونش سعی می کردند صحنهء فیلمهای فورد را پیدا کنند. آنها هر پس زمینه ای را بازمی شناختند، هر کوهی را، سنگی را، برآمدگی را. حتی تشخیص می دادند که در چه جاهایی فورد از حقه های تصویری استفاده کرده تا پس زمینه های بهتری برای فیلمهایش بسازد.
متحیر مانده بودم که چشمهای این کارگردانان چطور و چگونه می بیند....آنها فقط صورت و حالت چهرهء بازیگران را ندیده بودند، بلکه ترکیب بندی، رنگ، ریتم و سایه ها را هم در مغزشان سپرده بودند.
یک بار از نئاپل به سالینا، جزیره ای در شمال سیسیل قایق سواری می کردیم، مارتین از چرتی بیدار شد و چشمش به صخره ای وسط دریای آبی افتاد. بی درنگ به یاد پس زمینهء عکس بزرگ مونیکا ویتی در آونتورا ی میکل آنجلو (آنتونیونی) افتاد. تا به حال در طول زندگی ام به کسی مثل مارتین برخورد نکرده ام.
لینکهایی در این باره