Tuesday, 20 February 2007

رُزی در بیابان

جاده ای بیابانی را تصور کن که مجبور به عبور از آن شده ای. هر دو طرف آن تا چشم کار می کند تپه های سنگی و سرخ رنگی دیده می شوند و دیگر هیچ. تا کیلومترها نه خبری از فروشگاهی است تا آذوقه ای تهیه کنی و نه پمپ بنزینی که اتومبیلت در آن سوخت گیری کند. تنها صدایی که می شنوی صدای هُرم باد گرم بیابان است که از گوشهایت عبور می کند و چشم اندازت منظره ای است گمنام و بسیار پهناور. هنگام حرکت، اتومبیلت پنچر می شود. به سختی آن را به اولین تعمیرگاهی که چند کیلومتر دورتر قرار دارد می رسانی. تا تعمیرکار کارش را تمام کند، سری به گوشه و کنار آن حوالی می اندازی. شهر نیمه متروکه ای به نظر می رسد که گویا سالها پیش جمعیت کمی در آن زندگی می کرده اند، اما از پس سالها تعدادشان رفته رفته کم و کمتر شده است. این را از ساختمانهای نیمه ویرانی که به چشم می خورند به خوبی در می یابی. در این شهر کوچک، ساختمانی قدیمی اما بزرگ دیده می شود که انگار سالهاست رنگ آدمیزاده را در خود ندیده است. با کنجکاوی از بین دری شکسته به داخل ساختمان نگاهی می اندازی، ساختمان مخروبه ای است که نشان می دهد سالها پیش صحنهء نمایشی برای بازیگران محلی شهر بوده است. تعدادی صندلی به چشم می خورند که زیر تلی از خاک پنهان مانده اند. در با صدای گوشخراشی باز می شود و سکوت داخل سالن در هم می شکند. با دیدن صحنهء نمایش قلبت به جنب و جوشی غریب می افتد، طوری که احساس می کنی اینجا آن مکانی است که می توانی با رؤیاهایت پیمان ببندی.
و .....سالها می گذرد. چهل سال که نه...چهل و هفت سال از اولین باری که به این ساختمان پا گذاشته بودی. و هنوز هم پس از سالها تنها به دو دلیل مردمان از این شهر عبور می کنند، یکی آن که برای رفتن به جایی دیگر اتفاقی مجبور به عبور از آنند و یا آن که برای دیدن تو و شاهکاری که در این ساختمان قدیمی به جای گذاشته ای از دورترین نقاط جهان به اینجا می آیند. خانهء اپرای آمارگوسا. در نقطه ای میان بیابانهای کالیفرنیا که نام درهء مرگ بر آن نهاده اند.
اینجا مکانی است که چهل و هفت سال پیش مارتا بکت ٣٦ ساله به همان دلیلی که در بالا ذکر شد گذرش به این منطقه افتاد و برای همیشه او را در آن ماندگار کرد. مارتا بکت زندگی دشواری را در نیویورک به عنوان یک رقاص باله پشت سر گذاشت. از کودکی تا جوانی. تا آن که جنگ جهانی دوم روی داد و با اصرار مادرش مجبور به ترک مدرسهء هنر و موسیقی شد و برای کسب درآمد مختصری در نایت کلاپ ها به رقصیدن پرداخت. گاه نقاشی هایش را می فروخت و کم کم در نمایشهای موزیکال به اجراهای تئاتری روی آورد. تا آن که آمارگوسا را یافت. در نتیجهء شور و نیرویی درونی شروع به بازسازی سالن متروکهء نمایش کرد و با این امید که «اگر آن را بسازی، تماشاچی ها هم خواهند آمد» کم کم به ترمیم نقاشی های دیواری آن پرداخت تا آن که تصمیم گرفت طرحهای خودش را هم بر روی دیوارهای سالن نقاشی کند. شش سال مداوم و خستگی ناپذیر کار کرد تا توانست تمام دیوارهای سالن نمایش را از حضاری که جنسشان از گوشت و خون نبود پر کند. بالای در ورودی سالن، تصویر پادشاه دوران رنسانس اسپانیا و ملکه اش را کشید و در اطراف آن تماشاچیان از طبقات مختلف مردم. از کولی ها گرفته تا راهبه ها و گاوچرانها و دیگر مردم عادی. نقاشی هایی باشکوه و با جزئیات کامل که حتی سقف سالن نیز از آنها خالی نماند. هر شب رأس ساعت هشت برای میهمانان خیالی اش به اجرای رقص باله پرداخت. رقصهایی که خودش آن ها را طراحی می کرد و لباسهایی که همه ساختهء دست خودش بودند. تا آنکه کم کم مردم آن شهر کوچک برای دیدن کارهای او به این سالن آمدند، اما برای مارتا یک تماشاگر و یا صد تماشاگر فرقی نداشت. در ِ خانهء اپرای آمارگوسا هر شب به روی تماشاچیان باز بود. تا آنکه آوازاهء درهء مرگ از شهر نیز فراتر رفت و پای مردمان دیگر و به خصوص خبرنگاران نیز به آن باز شد. او را به استعاره رُزی در بیابان خوانده اند. چهل سال بعد کارگردانی به نام تد رابینسون از زندگی و آثار بکت فیلم مستندی ساخت به نام «آمارگوسا» که کاندیدای بهترین فیلم مستند سال ٢٠٠٠ شناخته شد. یکی از همان سالها مجلهء نشنال جئوگرافی هم عکس زیبایی از او و صحنهء نمایشش چاپ کرد.
چهار سال پیش، وی زندگی نامهء خود را به نام «رقص بر روی شنها» به رشتهء تحریر در آورد. کتابی پر از عکسهای رنگی و سیاه و سفید که مرور خوبی بر زندگی حیرت انگیز اوست و دنیایی که هرچه بیشتر با حضور فیزیکی انسانها فاصله داشت برایش حقیقی تر می نمود. او می نویسد: زمانی که با کسی هستم تنها ترم. زمانی که تنهایم، ذهنم برای طرح پروژه هایم آزاد است. من مثل رقاصان دیگر نیستم. به میهمانی، دوست پسر و یا زندگی اجتماعی نیازی ندارم. مردمی را دوست دارم که آن سوی چراغهای صحنه نشسته اند و زمانی که نمایش تمام می شود به خانه هایشان می روند و مرا با بهترین دوستم تنها می گذارند: خودم.
او در کتابش از خود پرسشهایی می کند که همهء هنرمندان باید از خودشان بپرسند ( و البته پاسخهایشان نیز در کتابش یافت می شوند).
مارتا بکت بی شباهت به یک پرنده نیست. زنی قدرتمند که با خلاقیتش در میان زندگی گام گذاشت تا زبان خودش را پیدا کند. وی می نویسد: دوست دارم تا در میان فضا برقصم و به جای آن که به
موسیقی گوش بدهم، جزوی از آن شوم. و این گونه شد که هرگز، حتی تا کنون که هشتاد و سه سال دارد، از رقصیدن باز نایستاد.
To Dance on Sands
٢٣٨ صفحه
به زبان انگلیسی
انتشارات استفانس پرس
ISBN-10: 193217334X
ISBN-13: 978-1932173345


4 comments:








Osmosis Jones

said...

سلام ترانه
من نیومدم که همینجوری یه کامنت بذارم و برم. هر چی رو که نوشته بودید خوندم و چه خوب نوشته بودید. امیدوارم «زن نارنجی» جایگاهی همطراز با طرز فکر نویسنده‌ش پیدا کنه و بیش از اینها دیده بشه.

نمونه نقاشی‌های خودتون رو جایی می‌شه دید؟





Osmosis Jones

said...

خب، اینکه آدم وسط روز کاری بیاد و یه صفحه‌ی نارنجی رو باز کنه و بعد در سایه‌روشن نور ماه ، حس کنه که چیزی داره نفس می‌کشه، خیلی خوبه. مگه نه ترانه؟

ممنون





سالومه پزشکپور

said...

ترانه جان . هنوز نخوندم اما از اون کار مداد رنگی خیلی خوشم اومد
کار کیه ؟ دوست دارم کارای خودت رو ببینم





abbas riazi

said...

matlabe kheili zibayi bood.
vaghean mamnoon.