Monday, 19 March 2007

چگونه از دیدن یک اثر آبستره لذت ببریم؟

مطمئنم که تو هم گاهی در دوران زندگی ات به شماری از نقاشی های آبستره برخورده ای. آثاری که نه تنها تو که خیلی ها با فهم آن مشکل دارند. حالا این که چطور در ادامهء هنر کلاسیک قدیم، بیشتر و بیشتر راه برای هنر آبستره گشوده شده و چرا به آن اهمیت داده می شود، مطلبی است که سعی می کنم برایت به طور مختصرتوضیح دهم. منظورم «هدف» هنر آبستره است. و این که کمکت کنم تا تو هم از دیدن آن لذت ببری.
برای شروع باید بگویم که در مجموع دو نوع نقاشی وجود دارد: هنر تصویری و هنر انتزاعی.
هنر تصویری هنری است که موضوع مشخص و معینی را به تصویر می کشد. که گاهی به حقیقت زندگی نظر دارد، چیزی شبیه عکاسی. برای مثال به این نقاشی رامبراند نگاهی می کنیم.
این اثر نامش «خطابه آناتومی دکتر نیکولاس تولپ» است و در سال ١٦٣٢ نقاشی شده. وقتی به آن نگاه می کنی، خیلی راحت می توانی تشخیص دهی که به چه چیزی داری نگاه می کنی. هشت تا مرد که لباسهایی عجیب به سبک لباسهای قرن هفدهم هلند را پوشیده اند، میزی در برابر آنهاست که مرده ای بر آن خوابیده و یک دستش کالبد شکافی شده، تشخیص همهء این ها بسیار ساده است. تو داری به تصویر یک اتاق تشریح نگاه می کنی.
البته همهء نقاشی های تصویری، کاملاً واقعی نیستند. برای مثال پل سزان نقاشی های زیبایی از میوه ها کشیده است. به یکی از آنها نگاه کن.
سیب، هلو، گلابی، انگور هایی که سزان آن ها را در ١٨٨٠– ١٨٧٩ خلق کرده است. واضح است که این نقاشی، انتزاعی تر از آن قبلی است. اما هنوز آن چه داری به آن نگاه می کنی یک نقاشی تصویری است. اگرچه موضوعات به تصویر کشیده شده به واقعیت موضوعات رامبراند نیستند. شکی وجود ندارد که نقاشی سزان یک عکس نیست. اما راحت می شود دریافت که داریم به یک ظرف میوه نگاه می کنیم.
وقتی تو به یک نقاشی تصویری نگاه می کنی، فوراً احساس می کنی که آن نقاشی را دوست داری یا نه.
اما در نقاشی آبستره قضیه کاملاً تفاوت دارد. آنها طراحی ها، اشکال و رنگهایی دارند که شبیه موضوعات فیزیکی خاصی نیستند و درکشان از نقاشی های نوع اول مشکل تر است. در حقیقت وقتی به آنها نگاه می کنی، بیشتر وقتها نظری نداری که چه چیزی را دیده ای.
در مجموع دو نوع نقاشی آبستره وجود دارند. نخستین آنها، موضوعی را به تصویر می کشد که برداشتی انتزاعی از طبیعت است. اگرچه وقتی به آن نگاه می کنی، در واقعیت موجود نیست اما حداقل می توانی بگویی که به چه چیزی نگاه کرده ای. اگر تا به حال به کارهای کلود مونه نگاه کرده باشی، منظورم را بهتر متوجه می شوی. در سال ١٨٩٩ مونه شروع به خلق یک سری آثاری کرد که نامشان را «یاسهای آبی» گذاشت. این نقاشی ها، باغ خانه ای در نورماندی فرانسه را نشان می دهند. اگرچه موضوعات داخل آن نقاشی ها واقعاً شبیه یاس ها نیستند، حتی آب و ابرها شکل واقعی خود را ندارند، اما تو می توانی بگویی که در میان آنها چه چیزی را دیده ای.
دومین نوع نقاشی آبستره را، هنر آبسترهء خالص می گویند که کاملاً ذهنی است. تمام آن چه می بینی، اشکال، رنگها، خطها و انگاره هایی هستند که هیچ شکل قراردادی از واقعیت را انعکاس نمی دهند.
همان طور که مشاهده می کنی، هیچ چیزی در اینها قابل تشخیص نیستند. آدم، میوه و یا یاسهای آبی. وقتی به آنها نگاه می کنی متحیر می مانی که چرا کسی زحمت کشیدن چنین چیزی را به خود داده و یا هنرمند ِ آن چه چیزی در لحظهء خلق آن در ذهن داشته؟ و یا ....چرا هنرمند باید وقتش را برای خلق چنین نقاشی بگذارد که خاصیتی جز دکوراتیو بودن ندارد؟....اما قضیه باید چیزی بیش از اینها باشد.
برای درک درست یک کار هنری، تو باید آن را بیش از یک خلق تنها و مجزا ببینی. باید در نظر داشته باشی که هنر، بی زمان نیست. هر اثر هنری در محیطی ویژه و شرایطی خاص خلق شده. اگر تو آن شرایط و محیط را درک نکنی، هرگز متوجه نخواهی شد که هنرمند چه چیزی را خواسته به من و تو نشان دهد. این همان دلیلی است که وقتی به کاری از یک هنرمند خاص نگاه می کنی، باید این را در نظر داشته باشی که چیزهایی هم دربارهء زندگی اش، فرهنگش و چگونگی زیستنش بیاموزی. اگرچه کیفیت نقاشی بیش از هر چیزی بستگی به مهارت و خواست هنرمند دارد، اما آن چه را که تو بر بوم او می بینی، بیشتر انعکاس محیطی است که وی در آن می زیسته. به عنوان مثال به دو نقاشی زیر نگاه کن.
نقاشی دست راست، اثر معروف مونالیزاست که در ١٥٠٦– ١٥٠٣ به وسیلهء لئوناردو داوینچی نقاشی شده. نقاشی سمت چپ تصویری است از پرنسس دیانا که در ١٩٨٢ اندی وارهول آن را به تصویر در آورده است.
هر دو، پرتره یک زن هستند و هر دو در نهایت مهارت هنری خلق شده اند، پزهایی شبیه هم دارند اما توجه به اختلاف سبک آنها قابل تأمل است.
اگر زندگی داوینچی و وارهول را مطالعه کرده باشی، در می یابی که اختلاف عمیقی بین شخصیت این دو وجود داشته است. اما این اختلافات دلیل مهمی برای عدم تجانس آنها در سبک نقاشی شان نیست. وقتی هر دو نقاشی را مقایسه کنی، می بینی که پیش از هر چیز دیگری، «اختلافات فرهنگی» این دو به چشم می آیند. هنرمند در هنگام خلق اثرش تحت تأثیر زمانی قرار می گیرد که در آن زندگی می کند، و هر چه قدر هم نوآوری در کارش باشد، نمی تواند از مرزهای فرهنگی پیرامونش فرار کند. هنگامی که تاریخ هنر را مطالعه کنی، همیشه می بینی که در هر جا و زمانی، یک مدرسهء برجستهء هنری وجود داشته که فرهنگ غالب هنرمندانش را تعیین می کرده است. هنرمندان غالباً با هنجارهای معمول فرهنگی شان کار می کنند.
تعداد کمی از هنرمندان هستند که این ساختار را می شکنند وشیوه ای نوین را در کارشان وارد می کنند. آنها همیشه با مقاومت بی شماری از مردم مواجه می شوند که سبک جدید هنری آنها را درک نمی کنند.حالا این چه ربطی به هنر آبستره دارد؟ در پست بعدی آن را شرح می دهم.


2 comments:








Osmosis Jones

said...

ترانه، سلام
تو بی آنست، اینقدر روون و خونسردانه این مطلب رو نوشته بودی که الان بعد از خوندنش یه حس بامزه‌ای دارم

ولی از اینا مهمتر سال نوئه بابا ! باز خوبه که شما مثل من لحظه‌ی شروع سال سر کار یا درس نخواهید بود.
امیدوارم یه دنیا خوشی و شادی منتظرت باشه





barge bide

said...

سال نو مبارکmontazere poste badi hastam chon man ham rabtesho motevajeh nashodam:)