Monday, 1 October 2007

این جهان نا متناهی

در چند هفتهء گذشته، به دلایل مختلف، همواره وقفه هایی در نقاشی ام پیش می آمد. با وجود آن که در تمام آن وقفه ها، ذهنم لحظه ای از آن غافل نمی شد، اما هر بار که فارق از دغدغه های موجود دوباره آن را از سر می گرفتم، تا مدتی خودم را با آن نقاشی غریبه احساس می کردم. همیشه همینطور است...باید مدتی بگذرد...با کارم سرو کله بزنم ...تا دوباره آن حس اولیه به سویم بازگردد. گاهی این سرو کله زدن ها، تبدیل به کلنجاری چند ساعته می شود و ....اما باززمانی می آید که خودم را غرق در کارم می بینم و ...اما باز دغدغه ها سراغم می آیند و ....دوباره از نو و از نو ....این چند روز به این موضوع زیاد فکر کردم. دوست داشتم بتوانم راه حلی برای آن پیدا کنم. تا شاید مجبور نباشم هربار انرژی زیادی در راه این کلنجارهای پیاپی صرف کنم. از آنجایی که روزگار هرگز در زمان های مناسب، راه حل های خوب، پیشنهادات ِ به جا، نصیحت ها و حتی دلداری ها و همدردی های تسلی بخش خود را از ما دریغ نمی کند (و من سخت به آن باور دارم)، امروز، دوباره روزگار با من همدردی کرد و از سر تصادف به گفته هایی از دیوید لینچ برخوردم که دقیقاً وصف حال چند روز گذشتهء من بود و نشان می داد مشکلی که من دارم، فقط مختص به من نیست. حتماً می دانید که لینچ از سالها پیش از آن که دوربین دست بگیرد، با تأثیر از فرانسیس بیکن و مارک روتکو، به سبک اکسپرسیونیست های انتزاعی، نقاشی می کرده است. هنوز هم پیش از یک فیلمساز، خود را یک نقاش می داند. نقاشی برای او در جایگاهی بلند تر از سینما قرار دارد و معتقد است که نقاشی، کاری بسیار شخصی و درونی است:
نقاشی چیزی است همیشه در حال تغییر و گسترش. تنها راه ِ گشودن به دنیای نقاشی، عمل به آن است. تو می توانی ساعت ها دربارهء آن فکر کنی اما هرگز قابل قیاس با زمانی نیست که خود را در آن فضا قرار می دهی. زمانی که بعد از یک تنفس کوچک به نقاشی ات برمی گردی ، خود را در فضایی عجیب می یابی. فضایی بسیار مغشوش و درهم و برهم. و زمان درازی می خواهد تا دوباره به آن جایگاهی برسی که با اطمینان بشود خود را در آن رشد دهی. جایی که من برای پیمودن آن راه درازی در پیش دارم. اما هر چه هست، سفر ارزشمندی است.

شرح عکسها: 1. نقاشی دیوید لینچ با نام مرد کور، ۱۹۹٦ 2. دیوید لینچ و همسر سابقش ایزابلا روسلینی
برخی از آثار لینچ را می شود در اینجا و اینجا یافت


4 comments:








آرمان

said...

سلام دوست عزیز
ممنون از لینکی که به وبلاگ من دادی.
راستش من زیاد از نقاشی سر در نمی‌آرم، فقط یک سوال دارم، شما با این صور قبیحه نمی‌ترسید سوسک شوید:))وبلاگتان را لینک کردم، موفق باشید





رها

said...

از خوندن نوشته ات لذت می برم. متاسفانه کامنت دونی بلاگ‌ات بیشتر وقت ها باز نمی‌شه و نمی تونم برات کامنت بذارم. هرجای این دنیای قشنگ که هستی شاد باشی.





darshana

said...

با سلام
نمیدانستم لینچ نقاش هم بود.الان رفتم سایتimdb واطلاعات جالبی از او بدست آوردم.ممنون از اطلاع رسانیتان.اما د خصوص احساس اخیر شما اتفاقا معتقدم این حالت سرآغاز یک تحول یا کشف وشهود یا دریافت حقیقتیست که به نوعی با یک حالت خاص روحی همراهست.از نظر شما هم متشکرم این شعرم قدیمیست و در حال و هوای خاص ایام به ظاهر اصلاحات سرودم.موفق باشید.





Saeed

said...

سلام ترانه عزیز

راستی این دختر، ايزابلا، چقدر شبیه مادرش، اینگرید برگمن، است. بسیار خاطره انگیز بود و به یاد ماندنی