Thursday, 17 May 2007

آفتاب زندگی

این نقاشی را با وجود همهء تلخی هایی که در پس آن نهفته است بسیاردوست دارم. شاید برای آن که دمیدن آفتاب در آن شاهدی است بر زندگی،... و قدرت دارد تا آرزوهایی را که به خودی ِ خود جامهء عمل نپوشیده اند، برآوَرد.
این تصویر با سمبل خورشید، ریشه ها و میوه های اسرار آمیزشان معرف بانویی است که سالیان متوالی در بستر بیماری، شاهد ویرانی ِ جسمش بوده است.
اندیشه های آمیخته با مرگ، عنصری جدا نشدنی از آثار فریدا کاهلو هستند. تجربهء تصادفی سخت در سن هجده سالگی و در پس ِ آن جراحات عمیق در ناحیهء رحم و ستون فقرات که تا آخرین لحظهء عمر مجبور به تحملشان شد، ارتباط عمیقش با دیه گو ریورا و نتیجهء دردناک آن،...هیچ یک نه تنها مانعی برای کارش نبودند، که حتی انگیزهء پرقدرتی شدند تا وی تمایلات و آرزوهایش را بیش از پیش به تصویر کشد.
این نقاش در پی جراحی ستون ِ فقرات، تزریقات مورفینی را دریافت می کرد که پس از آن منجر به اعتیادش به مواد مخدر شد. حتی یکی از پزشکانش ابراز می کرد که: آخرین آثار ِ او آمیخته ای از ترس از خیانت و اضطراب ِ خاطری حاصل از اعتیاد به مواد مخدر است....همان که رد پای آن را در این نقاشی نیز به خوبی می توانیم ببینیم.

شخصیت این زن با لایه های بسیار و تناقضات بی شمارش، فریداهای بسیاری را در بر می گرفت و هیچ یک از آنان چیزی نبود که آرزویش را داشت
دیه گو ریورا


5 comments:








Osmosis Jones

said...

ريورا و فريدا يكي از اگزوتيك‌ترين زوج‌هايي هستند كه شناخته‌ام. با وجود همه‌ي رنج‌هاي فريدا و با وجود اينكه خيلي‌ها دوستش دارند، ولي تا آنجايي كه من ديده‌ام كسي با فريدا سمپاتي ندارد و اين عجيب است. حتي حاضر بودن سيمايش در نقاشي‌هايش هم باعث نزديك‌شدنش نمي‌شود. شايد بخاطر ان نگاه حقارت‌آميز و خشكي است كه در تابلوهايش به ما مي‌اندازد. در هر حال من از اين زوج؛ ديگو را بيشتر دوست دارم. و تابلوهايش را و
ديوارنگاره‌هايش را

بخاطر توضيحات كاملت در مورد نقابها ممنونم. راستش دنبال لينك يك گالري كامل از كارهاي ابوريجينال گشتم ولي چيز كاملي پيدا نكردم. بازم مي‌گردم

درود ترانه





ترانه خالقی

said...

اما فکر کنم یک نفر توانست بیش از همه، این حس سمپاتی را در بیننده های آثار فریدا، حتی نسبت به خود او بیدار کند، آن هم سلما حایک بود!





يه سالن بيليارد

said...

سلام! اينجا با فضايي تازه و زيبا آشنا شدم ! بازم ميام





سالومه

said...

ترانه جان فیلم فریدا را دوست بسیار عزیزی در بدترین روزها درست روزهایی که در برابر برخی نازیبایی ها تصمیم به سکوت گرفته بودم به من داد و من تمام مدت فیلم اشک میریختم . نمیتونم حسم رو برات بگم از پس گفتنش برنمیام . از آثار فریدا آنچنان لذتی نمیبرم شاید از دنیایش فاصله ی زیادی دارم اما برای دیدن آن فیلم باید باز هم وقت بگذارم وقت آرام میدانی که ؟





ترانه خالقی

said...

درست است سالومه جان، شخصیت فریدا و سرگذشتش در فیلم "فریدا"، به یاد ماندنی است. من این فیلم را در سینما دیدم. پیش از دیدن آن تصورش را هم نمی کردم که تا این حد تأثیر عمیقی رویم بگذاره. از آن پس به کارهای فریدا هم تقریباً از پنجرهء آن فیلم نگاه می کنم و آثارش را بیشتر دوست دارم.